January 22, 2008
ننوشتن انگار که راهی ست
می خواهم باز در اینجا را تخته کنم. می خواهم دیگر ننویسم و حالا می گویم چرا. می خواهم دیگر ننویسم چون اصلا نمی دانم چرا باید بنویسم. یادم هست چرا یک روز عصر نرفتم سر کلاس مردآویز در دانشگاه هنر - پروژه ی حال و آینده بود به گمانم ...ادامهJanuary 15, 2008
گنده ی توخالی
از تونل های زندگی باید رد شد. هر چقدر تاریک و طولانی و ناامید کننده باشن باز هم باید رفت تا آخر. باید گذر کرد.اون نور قد سر سوزن ته تونل خیلی وقتها می تونه یه دروغ گنده باشه فقط. گاهی هم روشنایی ه و هوای تازه. ولی اگه تا ...ادامهJanuary 10, 2008
من ِ بی قرار
مدتی ست خودم را پیدا نمی کنم. گم شده ام. میان دقایق و ساعت ها و روزهای کشدار و نمناک ِ زندگی راه گم کرده ام. نه مسیر را می دانم و نه مقصد را می شناسم. از رفتن خسته ام، از ماندن هم. انگار چیزی را جایی جا ...ادامهDecember 6, 2007
یه جایی از فیلم Breaking & Entering ، ویل به امیره میگه که می تونه برای تمرین پیانو و سر و صدا نکردن، از هدفون استفاده کنه. امیره جواب میده "توی کشوری که من ازش میام، توی بوسنی، ما فکر می کنیم که نشنیدن صداهای اطراف خطرناکه." من این جمله
...ادامه
October 12, 2007
آدم ها بو های شان را با خودشان می آورند و جا می گذارند و می روند. آدم ها می آیند و می روند ولی توی خواب های مان می مانند. آدم ها وقتی می آیند موسیقی شان را هم با خودشان می آورند و وقتی می روند با خودشان
...ادامه
October 4, 2007
نمیشه هم موی کوتاه داشت هم بلند ؟ من همیشه موهام کوتاه بود. کوتاه ِ کوتاه. مدل ِ نامرتب و به هم ریخته. رنگ وا رنگ. هر دفعه یه رنگ. قرمز، عسلی، مسی، سیاه. موهام رو دوست داشتم. در واقع ... خودم رو با اون موها دوست داشتم. بعد
...ادامه
September 28, 2007
دوست داشتم الان یکی از آن وبلاگ های ناشناخته ی ناب را پیدا می کردم که نویسنده اش زنی سرگشته باشد، مثل خودم، و تا صبح تمام نوشته هایش را می خواندم. از آن پست های درونی و روراست که خودم خیلی وقت است نمی نویسم. از آن دست
...ادامه
September 22, 2007
A Woman's Heart ...
یک ترانه چقدر می تونه دلنشین و خاطره انگیز باشه ؟ A woman's heart is filled with passion, A woman's heart is filled with lust, If you don't believe that these things happen, Could be the biggest mistake that a man can make; A woman's night is filled with dreaming, ...ادامهSeptember 17, 2007
به دعوت دوست عزیزی قرار است بهترین پست وبلاگم را انتخاب کنم. یک دوری در آرشیو می زنم. چند تایشان را دوست دارم. نه که بهترین باشند، فقط برای من یادآور لحظات تلخ یا شیرینی هستند. نوشته هایی که مرا به گذشته پیوند می دهند. بعضی شان بیش از حد
...ادامه
September 4, 2007
خ ... ت ... ط ...
تلخم، از تخیل ِ خاطرات ِ مختومت. خط به خط به خیانت، به تخطی، به اختیار. ... دیشب این قطعه را خواب دیدم، ناتمام. سارا ...ادامهAugust 30, 2007
به بهانه ی روزی که تن سپردی به جریان زندگی
باید تن داد. باید به آهنگ ِ تند ِ زندگی خو کرد که جز سایه ای نخواهد ماند امروز از دیروز. باید تن داد بازیگوشانه. می گذرد سرخوشانه یا غمگنانه. باید تن داد. سارا دیروز ...ادامهJune 29, 2007
کات
آخرین پروژه ی دوره ی فوق لیسانس را تحویل دادم و نمره اش را هم گرفتم. با سردردی وحشتناک و اعصابی که ملت شدیدا رویش پاتیناژ رفته اند برگشتم خانه. دلم نمی خواهد حداقل تا چند سال دیگر اسم دانشگاه را بشنوم. پذیرش هایم را گذاشته ام روی میز تا ...ادامهJune 24, 2007
شهر ذهنی/شهر حقیقی
این دو سه روز برای یک مصاحبه و انجام یکی دو کار دیگر رفته بودم لندن. چند ساعتی هم بین این ملاقات ها وقت اضافه پیدا کردم برای گشتن و دیدن شهر. قصدم نوشتن سفرنامه نیست فقط می خواهم خلاصه ای بنویسم از فکرهایی که چند وقت است در سرم ...ادامهJune 3, 2007
خاطرات/آن لاین
از مزایای وبلاگستان فارسی برای منی که دور از ایران و خانواده ام و فضای اجتماعی شون هستم اینه که از اتفاقات و داستان ها و موج های مختلف تقریبا همزمان با خودشون مطلع میشم. این فرصت استثنایی رو ایرانی هایی که مثلا سی یا بیست سال قبل مهاجرت کردن، ...ادامهMay 24, 2007
...
سارا الان شاد است چون تازه از یک سفر دلپذیر برگشته خانه و توانسته دوباره یکی از شهرهای خیالش را ببیند. سارا الان شاد است چون تیم مورد علاقه اش قهرمان شده و مالدینی مورد علاقه اش جام را بغل کرده. سارا الان شاد است چون بعد از چند ماه ...ادامهApril 18, 2007
دنیا می چرخه و من و تو و ما رو با خودش می چرخونه. باور کن باید به سازش برقصی. هیچ راه دیگه ای نداره. اگه مقاومت کنی فقط به خودت سخت تر گذروندی. همین. سعی کن از چرخیدن لذت ببری. فقط.سعی کن بخندی به ریش دنیا. مثه این
...ادامه
April 13, 2007
گوشواره های یه لنگه ایم شدن دو تا. یعنی در واقع الان دو تا گوشواره ی بدون جفت دارم که خیلی هم غم انگیز هستن. یکیش یه ماه قبل تنها شد و یکیش هم امروز. به طرز اعجاب انگیزی یهو متوجه شدم که یه گوشم سبک تر از اون یکی
...ادامه
April 10, 2007
خسته
روز/ داخلی زن یک حوله ی حمام سبز مغز پسته ای پوشیده و یک حوله ی زرد پیچیده دور موهایش. دراز کشیده روی تخت. چشم هایش بسته است. آفتاب افتاده وسط تخت. دوربین از بالا به سرش نزدیک می شود. کم کم صداهایی شنیده می شوند. صدای زن است. ...ادامهDecember 10, 2006
لحظات
جالب ترین خاطرات، آن خاطراتی هستند که هرگز نوشته و ثبت نمی شوند. ...ادامهNovember 26, 2006
سه
سه سال به سه ماه گذشت انگار ... روزهای رنگ به رنگ ... خوش رنگ ...خوش نقش ... خوش لحن ... مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد نقش هر پرده که زد راه به جائی دارد عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرحبخش نوائی ...ادامهNovember 24, 2006
تو
در خواب گریه می کردم. ضجه می زدم. تو مرده بودی و من دوباره عروس شده بودم. این بار در کلیسایی زیبا و پر گل. منتظر بودم و گریه می کردم و همه به من تبریک می گفتند. او عاشقم شده بود و ترکم می کرد و من مبهوت بودم. ...ادامهNovember 17, 2006
سادگی
گوشواره هایی رو که امروز بهم دادی خیلی دوست دارم. ساده هستن و زیبا. تک مروارید درشت روی گوش. مثه یه قطره ی سفید از پاکی و زیبایی و لطافت که چکیده باشه روی گوشم :* ...ادامهNovember 14, 2006
زمان به وقت ...
گاهی وقتها "زمان" چقدر بی معنی میشه. مثل الان من که به وقت سیدنی صبحانه و ناهار و شام می خورم، میرم سر کار و به دانشگاه سر می زنم. به وقت تهران دلم برای خانواده ام تنگ میشه و باهاشون در ارتباطم. به وقت میلان ایمیل ها و تلفن ...ادامهNovember 13, 2006
کف
دل مشغولی هایم همراه با چربی ها و ذرات خشک شده ی غذای روی بشقاب ها و ماهیتابه ها شسته می شوند و می روند و غم و نگرانی تار بسته در گوشه کنار مغز و روح مرا هم با خودشان می برند. سرم پر از چرا ها و باید ...ادامهNovember 1, 2006
واژه های بی رحم
نوشتن دغدغه ای نا آرام است، همواره در کشمکش و تکاپو. من به قدرت واژه ها ایمان دارم و به جادویشان. واژه ها زنده اند، سیال و موجود. تا لحظه ای که بر قلم جاری نشده اند به فرمان نویسنده اند و پس از آن خودمختار و مستقل از من ...ادامهOctober 17, 2006
روزگار ما
ساعت شش صبح بیدار می شویم. خانه تمیز ِ تمیز است. دیشب قبل از خواب همه ی ظرف های کثیف شسته شده اند و روی گاز را هم دستمال کشیده ام و آشپزخانه شاد ِ شاد است. لباس می پوشیم و صبحانه می خوریم. پنیر کم چربی و نان و چایی ...ادامهOctober 13, 2006
فقر و صلح
جایزه ی صلح نوبل رو به صورت مشترک دادن به "محمد یونس" بنگلادشی و "بانک گرامین" که خودش تاسیسش کرده. همین چند هفته ی قبل بود که توی کلاس دیزاین سمینار٬ مایکل داشت برامون ایده ی این بانک رو توضیح میداد. ایده ی اصلی از اینجا اومده که بانک های بنگلادش برای وام ...ادامهOctober 8, 2006
دقایق بی رمق رفته اند ...
دقایق ِ بی رمق آهسته و بی صدا می آیند. مدتی می مانند همینجا٬ مهمان می شوند. مهمان ناخوانده. وقتی افکارم گرد ِ مسئله ای که باید حل شود جمع نمی شوند٬ شستم خبردار می شود که باز مهمان دارم. نمی شود. ایده ای که باید برای این پروژه یا آن ...ادامهOctober 4, 2006
نوستالژی های بی اساس
به گمانم دیگر وقتش شده که ورودم به دنیای آدم بزرگها را جشن بگیرم. از کجا معلوم ؟ کاملا واضح است. جفت که دارم٬ کوچ هم که کرده ام٬ غم غربت هم که گاه و بیگاه می گیرم٬ غم نان و آینده را هم که گاهی می خورم. دیگر چه مانده ...ادامهApril 21, 2006
Feminity
بوی این عطر جدیدم رو خیلی دوست دارم. "زیبایی و زنانگی" رو یادم میاره . "بیش از آنچه به آن می بالی ٬ زنی ." ...ادامهSeptember 2, 2003
امتحان
امتحانش خيلی سخت بود اما ميگن قبول شدم ! حالا خدا می دونه ... فکر کن بقل دستيت که رفيق جون جونيت هم هست جوابا رو که بهت نمی رسونه هيچی ٬ مدام هم از اونور بگه : <پاسی يا می افتی ؟ با ۶ می افتی يا ۸ ؟ ... ...ادامهMay 3, 2003
طرح
۱.نشستيم رو صخره . همه جا برف . خيلی سرده . دستام کبود شده . از اينجا منظره ی همه ی کوه و شهر پيداست . هيچ کس از اين مسير رد نميشه . صدای زنگوله ی گوسفند مياد . صورتم هم کبود شده از سرما . ولی همچنان خوشحالم ...ادامهApril 21, 2003
پناه
دقيقا همون روزی که من خيلی اعصاب گهی بودم . بارون بدی هم ميومد . تا مغز استخون خيس بودم . در رو که باز کرد ٬ بالای پله ها رو مثه هميشه نگاه نکردم ببينم چه شکلکی درآورده . بالا که رسيدم ديدم نيست . عجيب بود . هميشه ...ادامهApril 20, 2003
جای خالی من
مِرگان پی سلوچ اش می گشت . سلوچ رهاشان کرده بود بی هيچ گفتی . انگار که هرگز نبوده باشد . سلوچ رفته بود . مرگان می دانست و نمی دانست چرا . سلوچ اما به زعم من ٬ نمی دانست چرا . پای راهوار نداشت سلوچ ٬ اما رفت ...ادامهApril 20, 2003
خود
من با خود ام نيستم . اين پوسته پوک است ٬ نمی بينی ؟ شايد که جايی بی من مانده باشد ٬ و اگر که بی من مرده باشد حتی ٬ پی اش می گردم مرده يا زنده ٬ بی صبرانه برای سوزاندنش روزها را قهقهه می زنم . سارا ...ادامهApril 11, 2003
جنون
دوباره برگشته . همان چيزی که من آن را جنون نوشتن ناميده ام . هميشه هم بی موقع سروقتم ميايد . هر بار يا امتحان دارم و سخت مشغول هستم يا مثل الان نبايد از دستم کار بکشم . ولی نمی توان فراموشش کرد يا پس راند . بايد کنار ...ادامهMarch 15, 2003
دچار یعنی ...
باز خواب گريزان است . دست نوشته های قديم ٬ همين يکسال پيش را مرور می کنم . اگر بخواهيد همراهم بياييد بايد شال و کلاه کنيد . زمستان بود و سرد ... // ... تو هم نگاه کن ٬ پاهايش يخ بسته است ٬ نه ؟ برای من هم ...ادامهMarch 7, 2003
به طرف دهکده بعدی
پدربزرگم هميشه می گفت : (( زندگی جور گيج کننده ای کوتاه است . به گذشته که نگاه می کنم ٬ زندگی آنقدر به نظرم کوتاه می آيد که به زحمت می توانم بفهمم ٬ چطور ممکن است مرد جوانی تصميم بگيرد به طرف دهکده ی بعدی بتازد ولی نترسد ...ادامهMarch 6, 2003
از مرز انزوا
چشمان سياه تو فريبت می دهند ای جوينده ی بی گناه ! - تو مرا هيچ گاه در ظلمات پيرامون من باز نتوانی يافت ; چرا که در نگاه تو آتش اشتياقی نيست . از نگفته ها ٬ از نسروده ها پر ام ;از انديشه های ناشناخته و اشعاری که ...ادامهFebruary 23, 2003
به لحظه های سایه روشن
چهره ی ديگری ست . به تمامی ديگرگون . منقلب . عمق ناپيدای وجود من و تو و او . چهره ی همه کس در هماغوشی . همان که شايد با همه توان زير نقاب حفظش می کنيم . هرچه هست همه در اوج لذت ٬ بی نقاب است . ...ادامهFebruary 21, 2003
باش
٪ از خاک به خاک ٪ بايد ه بودن تو .هی نگو سفر باش ! عصار می خونه . نمی دونم مال کیه . ٪ از خودمم و با خودم و خسته ام از خود و خویش و خودم و خواهش خود بودن و خودخواستن و خود دیدن و خسته ...ادامهFebruary 21, 2003
هم آغوشى
امروز . عصر يک جمعه سرد زمستانی . اتاقم . طبقه دوم ساختمان . هوس يک هماغوشی عاشقانه ی به تناوب آرام و پرشور در ظهر داغ يک شنبه ی بهاری ٬ در کنار دريای جنوب ٬ روی شن های داغ و نوازش موج دريا ٬ که تماشاچی هايش ...ادامهFebruary 19, 2003
کارا
دريا و برف و بارون . يکی از اين سه تا که باشه من ديگه خودم نيستم . يعنی خودمم . در بهترين حالت . وقتی بارون بياد هرکاری دارم بايد تعطيل بشه . می زنم بيرون شهر يا کوه . يادته پارسال رو ؟ کلاس طراحی ... بارون که ...ادامهFebruary 12, 2003
لیلا
تو با منی اما من از خودم دورم ...تو با منی اما من از خودم دورم ......این اسمش صبر نیست لیلا . گاهی آدم کرخ میشه . اینقدر دست و پا زدی ٬ اینقدر سعی کردی خلاف جریان آب شنا کنی ٬ که دیگه کرخ شدی ... خودتو می سپری ...ادامهFebruary 8, 2003
باد
جاده ٬وسوسه ايست هميشگی .رفتن و نماندنزجری مدام ٬که از دل بستن بازم می دارد .ریشه هایم را نه به خاک که به افق های دور ٬سپرده اند .شاید فرزند دختری کولی باشمکه دل به باد داده بود ٬ و من حاصل هماغوشی یک روز گرم آخر بهار . هنوز ...ادامهFebruary 3, 2003
آهسته
مدراتو کانتابيله ٬ آهسته و آوازی . درست مثل عنوانش . با سکوت ها و هيجانهای زيرپوستی . مثل گرداب . مثل يک خواب . ترديد و ترديد و باز هم ترديد . استوار و محکم مثل همه ی ديگر نوشته های مارگريت دوراس . شخصيت های پوشيده در مه ...ادامهDecember 27, 2002
ملکوت
دیروز ملکوت از بهرام صادقی رو خوندم . داستان موضوع خیلی جالبی داشت . سبک نوشتن روان . همه چیز درست . فقط نمی دونم چرا هنوز هم سنگر و قمقمه های خالی اش رو بیشتر دوست دارم . و خوب یه بار دیگه دوره ی خانه روشنان گلشیری . ...ادامهDecember 27, 2002
کلاه قرمزی
يعنی چی ؟! آقاجان محدوديت ٬ محدوديت ه ديگه ! هرکس خودش رو يکجور محدود می کنه . يکی با ادب و نزاکت بيش از حد ٬ يکی با شلختگی ای که فکر می کنه براش امتياز ه . يکی با مذهب زندگيش رو تبديل می کنه به يه دايره ...ادامهDecember 26, 2002
شکنجه مضاعف
من محکوم شکنجه ئی مضاعف ام :اين چنين زيستن ٬و اين چنين در ميان شما زيستن با شما زيستن که ديری دوستار تان بوده ام . ...احمد شاملو ...ادامهDecember 26, 2002
بامداد
۱.کيستی که من اين گونه به اعتماد نام خود را با تو می گويم کليد خانه ام را در دست ات می گذارم نان شادی هايم را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشينم و بر زانوی تو اين چنين آرام به خواب می روم ؟ ۲.کدامين ابليس ...ادامهDecember 22, 2002
ایستگاه متروک
من و تو و ما ٬ در ايستگاه متروک به انتظاريم . قطار ساعت ۶ ٬ به مقصد شهری شايدشهر آرزوها . کوپه هامان نامعلوم ٬ مسير نامعلوم ٬ مقصد ٬ مه گرفته . بی قراريم ٬ منتظر ٬ تسليم ٬ دلتنگ . دلتنگ ايستگاه متروک ٬ درد نوستالژی زودهنگام ...ادامهDecember 21, 2002
یلدا
تاريکی پوشش تنشان و ديگر هيچ . به هم پيچيده ٬ لب به لب .داغي پوست ٬ سرمای چله را پشت در رانده .رقص شعله ی شمع بر سقف ٬ موزون از نغمه ی تنبور و عود . شراب سرخ و گس کرمانشاه و موج موج لرزش سيم ساز و ...ادامهDecember 20, 2002
شب مه
خــــواب نيست ٬ بيدار^ خوابی ست .مه نرم مخملی جاده را ٬ نور چراغ های همیشه ثابت اتوبان را ٬ مرا و تو را بلعیده . خواب نیست ٬ رویای بیداری ست . مردمی که با همه ی آرزوهای کودکی شان از تپه ی مه گرفته ی یخی سر می ...ادامهDecember 20, 2002
رقص چتر
به چترها فکر می کردم که خوابم برد ٬ همه ی چترهای زمین ٬ اختراع عبث و عبوس ذهنی مربع .شاید مردی انگلیسی که خط اتوی شلوارش را باران یا شاید هم برف کمی نمدار می کرده . به چترها فکر می کردم که خواب دیدم ٬ دستگاه پانچی بودم ...ادامهDecember 19, 2002
گفته بودم ...
گفته بودم خسته ام ٬ نه ؟ خسته و آشفته و درمانده بودم هيچ ٬ مانده ی راهی همه بيراهه ی پيچ از پی پيچ ٬ بی توانی ٬ آتشی ٬ فانوسی حتیتا توانم ديد پيش پای از ره مانده ام را ٬ گفته بودم ٬ نه ؟ پيش چشمم ...ادامهDecember 19, 2002
جای پا
برف می باريد و ما خاموش ٬ فارغ از تشويش ٬ نرم نرمک راه می رفتيم . کوچه باغ ساکتی در پيش . برف می باريد و ما آرام ٬ گاه تنها ٬ گاه با هم ٬ راه می رفتيم . چه شکايتهای غمگينی که می کرديم ٬ يا حکايت ...ادامهDecember 19, 2002
برف می بارد
پشت شيشه برف می بارد پشت شيشه برف می بارد در سکوت سينه ام دستی دانه ی اندوه می کارد ...فروغ دلم می خواست وقتی می پرسی بگم خوب خوب خوبم ! مثه اون روزايی که واقعا خوبم . دلم می خواست برف رو که می بينم ته دلم ...ادامهDecember 17, 2002
راکد
اين نمودار سیر نزولی داره انگار . حالم بدتر بود امروز . رفيق هم حالش بد بود . به دلايلی بدتر هم شديم . انگار همه چی يهو با هم جور ميشه تا آدم رو بزنه زمين . نمی دونم انگار مسری هم هست ! ويجی هم کلافه بود . ...ادامهدربارهی نويسنده
اینجا انسانی خودش را برای خودش در قالب واژهها تصویر میکند. این یادداشتها ادبیات و دستمایهی ویژهای نخواهند داشت. از هر دری سخنی …
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
depthblog [at] gmail [dot] com
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
درود بر گوگل ریدر
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
