<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>ژرفا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.depthlog.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1</id>
   <updated>2008-01-27T21:33:26Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.33</generator>

<entry>
   <title>ننوشتن انگار که راهی ست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1116.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1116</id>
   
   <published>2008-01-22T03:16:23Z</published>
   <updated>2008-01-27T21:33:26Z</updated>
   
   <summary>می خواهم باز در اینجا را تخته کنم. می خواهم دیگر ننویسم و حالا می گویم چرا. می خواهم دیگر ننویسم چون اصلا نمی دانم چرا باید بنویسم. یادم هست چرا یک روز عصر نرفتم سر کلاس مردآویز در دانشگاه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Moments" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      می خواهم باز در اینجا را تخته کنم. می خواهم دیگر ننویسم و حالا می گویم چرا. می خواهم دیگر ننویسم چون اصلا نمی دانم چرا باید بنویسم. یادم هست چرا یک روز عصر نرفتم سر کلاس مردآویز در دانشگاه هنر - پروژه ی حال و آینده بود به گمانم - و نشستم با کدهای عجیب و غریب قالب پرشین بلاگ ور رفتم و به روش آزمون و خطا آن صفحه ی سیاه و قرمز دوست داشتنی را ساختم. یادم هست آن وقتها نوشتن آرامم می کرد. یادم هست آن وقتها چقدر راحت می نوشتم٫ بدون هیچ دغدغه ی فکری و خود سانسوری. یادم هست که وبلاگستان فارسی آن وقت ها اینقدر بزرگ نشده بود و تعداد وبلاگ هایی که هر روز می خواندم ده تا هم نمی شدند. یادم هست که آن صفحه قسمتی از تنهایی هایم را پر می کرد.یادم هست که خوانندگان ثابت وبلاگم بیست نفر هم نبودند. همه شان را می شناختم ولی باز هم خودم بودم. آن صفحه ی سیاه جای دفتریادداشت دیوانگی هایم را پر کرده بود. یادم هست بعد از مهاجرت این صفحه ی جدید کمکم کرد. جای دوستان فارسی زبانم را گرفت. 

این روزها نه به خوبی آن وقت ها می نویسم نه این صفحه آرامم می کند و نه هیچ باری از دوش زندگی ام برمی دارد.این روزها اشتیاقی برای وبلاگ خواندن هم ندارم. وبلاگ های مورد علاقه ام خیلی کم به روز می شوند. وبلاگ های دیگر هم یا کپی هم هستند و پر از مطالب تکراری٫ یا مجذوبم نمی کنند آنقدر که بخواهم یک پست شان را کامل بخوانم.

فسلفه ی وبلاگ نوشتن و خواندن خیلی وقت است  برای من رفته نشسته زیر علامت سوال. از طرفی همین که حس می کنم معتاد وبلاگ - نوشتن و خواندن - شده ام و تعطیل کردنش برای همیشه برایم سخت است٫ باعث می شود بخواهم که تعطیلش کنم. تا حالا نشده کاری را بخواهم و نتوانم انجام بدهم برای همین این یکی عین بختک افتاده روی اراده ی من. برای ثابت کردن به خودم هم که شده باید بروم و فقط در صورتی برگردم که دلیل خیلی خوبی داشته باشم برای برگشتن. باید برای سوال هایم اول جواب پیدا کنم. چرا می نویسم ؟ چی می نویسم ؟ چرا به فارسی می نویسم ؟ چرا به انگلیسی نمی نویسم ؟ چرا وبلاگ می خوانم ؟ چرا وبلاگ فارسی می خوانم ؟ چند ساعت یا دقیقه در روز وقت می گذارم برایش ؟ چرا ؟ چه توجیهی دارم برای این زمان مصرفی ؟ چه کارهای دیگری می شود کرد با این وقت ؟ چرا قبلا ده برابر حالا کتاب می خواندم ؟ چرا وبلاگ خواندن جای کتاب خواندنم را گرفته ؟ همانقدر که از کتاب خوانی لذت می بردم و یاد می گرفتم٫ وبلاگ خوانی هم لذت بخش و پربار است  ؟ می دانم که این ها سوالات من تنها نیستند. می دانم که خیلی های دیگر هم مثل من درگیر این نوشتن و ننوشتن اند.

نمی دانم. یا بعد از مدتی با جواب این سوال ها و با اطمینان بیشتر برمی گردم یا کلا دوران وبلاگ نویسی برای من تمام شده و وارد دوران دیگری می شوم. به هر حال به خواندن همان انگشت شمار صفحات مورد علاقه ام - که جای دوستانم را پر کرده اند - ادامه می دهم.

ممنون که خواننده ی این صفحه بودید و مشوق من.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مدرسه ی موش ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1114.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1114</id>
   
   <published>2008-01-19T03:14:26Z</published>
   <updated>2008-02-13T16:45:21Z</updated>
   
   <summary>ک مثل کپل صحرا شده گل به گل(؟)(پر ز گل ؟) گ مثل گردو بنگر به هر سو ب مثل بهار هاچه هاچه فکر کن بسیار پ مثل پسته نباش خسته ایییییییییییییییییییشششش م مثل موش دیون دیون موش برخیز و...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Iran" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      ک مثل کپل
صحرا شده گل به گل(؟)(پر ز گل ؟)

گ مثل گردو
بنگر به هر سو 

ب مثل بهار 
هاچه هاچه 
فکر کن بسیار

پ مثل پسته
نباش خسته
ایییییییییییییییییییشششش

م مثل موش
دیون دیون موش
برخیز و بکوش
برخیز و بکوش

جااااااااااااااااااااااان
خ مثل خونه 
نگیر بهونه

آ مثل آواز
قصه شد آغاز
بوم !
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مشکل لاینحل چکمه ی بلند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1113.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1113</id>
   
   <published>2008-01-17T19:56:48Z</published>
   <updated>2008-02-13T16:45:21Z</updated>
   
   <summary> میشه یه مقدار من رو از جهل و نادانی دربیارید که این قضیه ی گیر دادن به چکمه ی بلند و پالتو ی کوتاه* و اینا تا چه حد جدی ه ؟! یعنی اصولا هر کی اینا رو بپوشه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
       میشه یه مقدار من رو از جهل و نادانی دربیارید که این قضیه ی گیر دادن به چکمه ی بلند و پالتو ی کوتاه* و اینا تا چه حد جدی ه ؟! یعنی اصولا هر کی اینا رو بپوشه می گیرنش یا الان دیگه آش به شوری قبل نیست ؟ بعد میشه بگین که توی این سرمای منفی ده درجه شما چی پاتون می کنین که بخ نزنین ؟!  چون چکمه بلند همونطور که می دونید فقط جنبه ی تزئینی نداره که ! دلایل کاربردی هم داشته  طراحیش. 

*همانا منظور از پالتوی کوتاه، یه وجب بالای زانو ه، نه یه بند انگشت زیر کمر !

* همانا منظور از چکمه ی بلند، پاپوشی از چرم ضخیم دارای دیواره های پشمی داخلی ست بدون پاشنه و دارای کف عاج دار که برای گرم کردن پا و لیز نخوردن پوشیده می شود ! آن یکی چکمه های بلند که ظریفند و پاشنه های مدادی ده سانتی دارند معمولا مال مهمانی و فضای داخلی هستند یا شام های شیکان در رستوران که در این بحث نمی گنجند.          

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1111.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1111</id>
   
   <published>2008-01-16T15:19:47Z</published>
   <updated>2008-02-13T16:45:21Z</updated>
   
   <summary>می گفت تو با خودت در صلح نیستی. راست می گفت. در جنگ مدامم با خودم. من هیچوقت از زیر تیغِ من جان سالم به در نبرده. این درگیری باید یک جایی تمام شود. یا من بمانم یا من....</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      می گفت تو با خودت در صلح نیستی. راست می گفت. در جنگ مدامم با خودم. من هیچوقت از زیر تیغِ من جان سالم به در نبرده. این درگیری باید یک جایی تمام شود. یا من بمانم یا من.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1110.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1110</id>
   
   <published>2008-01-16T00:01:19Z</published>
   <updated>2008-01-15T23:37:06Z</updated>
   
   <summary>من عصبانی ام. به شدت عصبانی ام ......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      من عصبانی ام. به شدت عصبانی ام ... 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گنده ی توخالی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1108.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1108</id>
   
   <published>2008-01-15T03:16:17Z</published>
   <updated>2008-01-15T03:32:35Z</updated>
   
   <summary>از تونل های زندگی باید رد شد. هر چقدر تاریک و طولانی و ناامید کننده باشن باز هم باید رفت تا آخر. باید گذر کرد.اون نور قد سر سوزن ته تونل خیلی وقتها می تونه یه دروغ گنده باشه فقط....</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Moments" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      از تونل های زندگی باید رد شد. هر چقدر تاریک و طولانی و ناامید کننده باشن باز هم باید رفت تا آخر. باید گذر کرد.اون نور قد سر سوزن ته تونل خیلی وقتها می تونه یه دروغ گنده باشه فقط. گاهی هم روشنایی ه و هوای تازه. ولی اگه تا تهش نری نمی تونی بفهمی اون همه وقت به چی چشم دوخته بودی. من یکی از این تونل ها رو رد کردم. خیلی سخت بود ولی تا تهش رفتم. اون نور گنده دروغی بود. چیزی نبود که فکر می کردم باید باشه. این بیرون تونل هم بگی نگی تاریک ه ولی الان دارم هوای تازه نفس می کشم. چیزی به طلوع نمونده انگار.

الان چیزی که لازم دارم یه شروع تازه است همراه با آرامش خیال. یه عالمه خنده های از ته دل و شکلات تلخ. کتاب های دوست داشتنی و گرمای پتو. هر چی که من رو تبدیل کنه به همون آدم قبلی.  هر چی که غمگینم کنه یا عصبانی یا وقتم رو بگیره الکی از همین الان تعطیله.


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بادبادک باز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1106.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1106</id>
   
   <published>2008-01-14T13:02:53Z</published>
   <updated>2008-02-13T16:45:21Z</updated>
   
   <summary>فیلم بادبادک باز رو دوست داشتم ولی گره های داستانی ای داشت که نمی دونم ایراد از کتاب بوده یا فیلمنامه چون کتابش رو نخوندم. از خالد حسینی کتاب هزار خورشید درخشان رو خوندم که خیلی دوستش داشتم و داستانش...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="United Kingdom" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      فیلم بادبادک باز رو دوست داشتم ولی گره های داستانی ای داشت که نمی دونم ایراد از کتاب بوده یا فیلمنامه چون کتابش رو نخوندم. از خالد حسینی کتاب هزار خورشید درخشان رو خوندم که خیلی دوستش داشتم و داستانش گره های این مدلی نداشت. مثلا نمی فهمم چرا یک بچه هم سن حسن باید اینقدر هوای امیر رو داشته باشه تا جایی که وقتی ازش می پرسن ساعت رو تو دزدیدی یا نه بگه به دروغ بگه که دزدیده یا اینکه وقتی بهش تجاوز کردن چرا حتی داد هم نزد یا به امیر هیچی نگفت. یه سوراخ دیگه ی داستان اینه که آدمی مثه امیر که تا این حد بزدل و ترسو و خودخواهه - که تا بزرگسالیش هم ادامه داره و از بابای دختره حساب میبره قبل از ازدواجش - چی میشه که یهو سوپرمن میشه و حاضره بره پاکستان و بعد هم افغانستان - زمان طالبان - بخاطر کسی که وقتی بچه بود دستی دستی از خونه بیرونش کرد ؟ یا بابای حسن چرا گذاشت از خونه ی امیر اینها رفت با اینکه بابای امیر اینقدر اصرار کرد که بمونه ؟ کار پیدا کردن برای یه کارگر اینقدر توی افغانستان راحت بوده که طرف جایی رو که توش خونه زاد بود اینقدر راحت و با یه اتفاق کوچیک ول کنه و بره ؟ شمایی که کتاب رو خوندین به من بگین که توی کتاب هم قضیه از همین قراره یا قبل و بعدش اتفاقاتی میفته که توی فیلم نیومده ؟
بازی بازیگرها خیلی خوبه خصوصا اون دو تا بچه. کارگردانی و ریتم فیلم هم محشره. همه چیش رو دوست داشتم جز هم گره های منطقی داستان.


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>iMac</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1104.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1104</id>
   
   <published>2008-01-13T13:56:11Z</published>
   <updated>2008-02-13T16:45:21Z</updated>
   
   <summary> درود بر iMac و کمپانی معظم سیب. امروز احساس می کنم چند قدم به تمدن نزدیک تر شدم و نوستالژی Lab دانشگاهم توی سیدنی شدیدا چشمک می زنه. خلاصه که ما این سیب را با لذت گاز می زنیم....</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="My Life" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      <![CDATA[<img alt="imac_narrowweb__300x442%2C2.jpg" src="http://www.depthlog.com/images/imac_narrowweb__300x442%2C2.jpg" width="300" height="442" />

درود بر iMac و کمپانی معظم سیب. امروز احساس می کنم چند قدم به تمدن نزدیک تر شدم و نوستالژی Lab دانشگاهم توی سیدنی شدیدا چشمک می زنه. خلاصه که ما این سیب را با لذت گاز می زنیم. اگر  راینو رو هم زودتر کامپتیبل کنن با مک، زندگی شیرین می شود. با تشکر از جناب استیو جابز و همکاران.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دزدی اصولا شاخ و دم ندارد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1103.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1103</id>
   
   <published>2008-01-10T18:41:24Z</published>
   <updated>2008-02-13T16:45:21Z</updated>
   
   <summary>امروز خیلی اتفاقی یک وبلاگ پیدا کردم که نوشته های دو ماه وبلاگ من را عینا و خط به خط کپی کرده بود به اسم خودش ! الان هم برخوردم به این و این و نمی دانم چند پست دیگر...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      <![CDATA[امروز خیلی اتفاقی یک وبلاگ پیدا کردم که نوشته های دو ماه وبلاگ من را عینا و خط به خط کپی کرده بود به اسم خودش ! الان هم برخوردم به <a href="http://www.sohail2d.com/content/view/1288/2/">این</a> و <a href="http://www.sohail2d.com/content/view/2024/2/">این</a> و نمی دانم چند پست دیگر از وبلاگ من که در سایت www.sohail2d.com عینا کپی شده اند بدون ذکر منبع یعنی وبلاگ ژرفا. چه می شود گفت ؟ بعد از پنج سال و خورده ای وبلاگ نویسی، انگیزه ی زیادی برای نوشتن باقی نمانده، این اتفاق ها هم ته مانده اش را از بین می برند. 
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>من ِ بی قرار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1102.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1102</id>
   
   <published>2008-01-10T16:18:39Z</published>
   <updated>2008-02-13T16:45:21Z</updated>
   
   <summary> مدتی ست خودم را پیدا نمی کنم. گم شده ام. میان دقایق و ساعت ها و روزهای کشدار و نمناک ِ زندگی راه گم کرده ام. نه مسیر را می دانم و نه مقصد را می شناسم. از رفتن...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Moments" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      
مدتی ست خودم را پیدا نمی کنم. گم شده ام. میان دقایق و ساعت ها و روزهای کشدار و نمناک ِ زندگی راه گم کرده ام. نه مسیر را می دانم و نه مقصد را می شناسم. از رفتن خسته ام، از ماندن هم. انگار چیزی را جایی جا گذاشته باشم، سرگردانم و حیران. نمی دانم این همه دلتنگی و بی تابی ای که بر من هوار شده، برای چه و که و کجاست. انگار جایی هنوز پرونده ای باز مانده، کاری بی سامان افتاده یا قسمتی از من جا مانده و همراهم نیامده. نمی توانم تکه های وجودم را کنار هم بچینم و ببینم این آدمی که درون من نفس می کشد کیست و چه می خواهد. کجا می خواد برود و قرار است گره از کدام مشکل باز کند. شاید هم سرنوشتش نشستن کنار پنجره و نظاره کردن باشد ولی این را هم نمی دانم. نمی گوید. حرف نمی زند. نمی نویسد. مرا از این گیجی درنمی آورد. خودم را نمی شناسم. &quot;من&quot; غریبه شده. نمی فهممش. چیزی کم است. چیزی جایی گم شده که نمی دانم چیست. این حجم ِ نفس گیر ِ ندانستن و تردید  دارد خفه ام می کند. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زوجه ی ضعیفه ی متعلقه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1097.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1097</id>
   
   <published>2008-01-09T15:05:38Z</published>
   <updated>2008-02-13T16:45:21Z</updated>
   
   <summary>قرارداد کاری ام تمام شد. خیال هم نداشتم دائمش کنم چون ماهیت کارش چیزی نیست که برای طولانی مدت بتواند راضی ام کند. ولی به عنوان کار موقت تجربه ی خیلی خوبی بود. داشتم نقشه می کشیدم که بین این...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="United Kingdom" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      <![CDATA[قرارداد کاری ام تمام شد. خیال هم نداشتم دائمش کنم چون ماهیت کارش چیزی نیست که برای طولانی مدت بتواند راضی ام کند. ولی به عنوان کار موقت تجربه ی خیلی خوبی بود. داشتم نقشه می کشیدم که بین این دنبال کار گشتن ها و رزومه و پورتفولیو فرستادن ها یک هفته ای بروم تهران که این برف سنگین و بسته شدن فرودگاه برنامه هایم را به هم ریخت. اصلا حال و حوصله ی هفت ساعت منتظر ماندن در فرودگاه  برای سوار شدن به هواپیما را ندارم. 

به نظرم این شروط ضمن عقد و حق و حقوق زوجه ! که ما گرفتیمش وقتی پای عمل می رسد اندازه ی کشک هم ارزش ندارند. وقتی قرار شد به جای تمدید، یک باره گذرنامه ام  را تعویض کنم خواستم که محل اقامتم در گذرنامه را هم تغییر بدهم. معلوم شد که لازم است همسرم یک فرمی را  امضا کند و به من اجازه بدهد که محل اقامتم را عوض کنم. اصلا هم مهم نیست که در عقدنامه حق انتخاب محل زندگی با من است یا همان اولش پدر یا همسر اجازه داده که اصلا من توانسته ام گذرنامه بگیرم. فکر می کنید من بعد از چند ساعت معطلی در کنسولگری حاضر بودم بروم عقدنامه  بیاورم و با آقای کارمند در رابطه با حقوقم چک و چانه بزنم ؟ خیر ! شکر خدا همسرم همراهم بود و امضا کرد و خلاص شدیم. 

آقای کارمند سفارت یک نگاهی به ویزای من می اندازد و می گوید "این چه نوع ویزاییه ؟" توضیح می دهم که اسمش فلان است و مدتش بهمان و قابلیت تمدیدش این و آن. می پرسد "نه. یعنی چه مدل ویزاییه ؟ از طریق شوهرتون اومدین اینجا خانوم؟". نمی دانم، شاید اکثر خانم های مراجع از طریق شوهر یا پدرشان آمده اند اینجا که اولین گزینه ای که به ذهن کارمند سفارت می رسد، این است. به هر حال توضیح می دهم که "خیر ! از طریق خودم اومدم و این هم ویزای مهاجرت ه". برای اولین بار در طول مکالمه سرش را بلند می کند و به من نگاه می کند و با تعجب می پرسد " مگه انگلیس مهاجرت هم میده؟ شرایطش چیه؟" . من هنوز دارم فکر می کنم تا حالا شده در همین کنسولگری و در سوال اول از مردی بپرسند "از طریق خانم تون مهاجرت گرفتین آقا ؟"

این آقایی که کار ما را انجام داد یک آقای مسن ِ مودب و محترمی بود و خیلی هم کمک مان کرد. ولی بعد از مدت ها من داشتم با یک آقایی حرف می زدم و او به همسرم نگاه می کرد جای اینکه به من نگاه کند. 

این کلیشه های زن و مرد مختص ایران نیست. بارها پیش آمده که رفته ایم خرید و فروشنده به نحوی شوخی کرده با این مضمون که "شوهر بیچاره آمده برای همسرش خرج کند". انگار این تصور که مرد کار می کند و زن خرج، قرار نیست دست از سرمان بردارد. انگار قرار نیست جا بیفتد که هر دو نفر کار می کنند و هر دو با هم خرج. 

پ.ن: مطلب امروز من و فرناز در یک مایه از آب درآمده :) <a href="http://farnaaz.info/archives/003758.html">وسط میدان جنگ</a> را که خواندم یاد یک کلیشه ی دیگر افتادم. همسرم و هم کلاسی هایش معمولا به گروه های چهار پنج نفری تقسیم می شدند و می رفتند رستوران برای ناهار. گروه معمولشان سه خانم بود و دو تا آقا که هر سه تا خانم کریت کارت Gold دارند و هر دو تا آقا کردیت کارت معمولی. بارها  برای شان پیش آمده که بعد از پرداخت سهم شان - هر کس با کارت خودش - صندوقچی کارت Gold را برمی گردانده به همسر من یا آن یکی آقا و کارت های معمولی را به خانم ها ! 
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیش بینی های بیل گیتس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1096.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1096</id>
   
   <published>2008-01-07T21:42:44Z</published>
   <updated>2008-01-28T01:03:30Z</updated>
   
   <summary>شاید مصاحبه ی امروز بیل گیتس با تلویزیون BBC و پیش بینی هایش در رابطه با تکنولوژی های آینده را دیده باشید. گیتس در این مصاحبه توضیح داد که محصولاتی مثل کی برد و ماوس در طی پنج سال آینده...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Design" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      <![CDATA[شاید مصاحبه ی امروز بیل گیتس با تلویزیون BBC و پیش بینی هایش در رابطه با تکنولوژی های آینده را دیده باشید. گیتس در این مصاحبه توضیح داد که محصولاتی مثل  کی برد و ماوس در طی پنج سال آینده کم کم از بین می روند و تکونولوژی های  ارتباطی "طبیعی تر"ی مثل تکنولوژی های تماسی، بصری و کلامی جای شان را خواهند گرفت. بیل گیتس در این مصاحبه Microsoft Surface Computer را معرفی کرد که نوعی صفحه ی کامپیوتر تماسی به شکل یک میز است.
وی همچنین درباره ی عادت های خودش در رابطه با استفاده از کامپیوتر، توضیح داد که بیش از 10 کامپیوتر در خانه اش دارد که هیچ کدامشان هم Mac نیستند. لپ تاپ شخصی خودش هم Tablet PC ست که با نوعی Digital Stylus کار می کند. 

<img alt="470_micro2%2C0.jpg" src="http://www.depthlog.com/image/470_micro2%2C0.jpg" width="369" height="259" />
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Addio Ettore</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1092.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1092</id>
   
   <published>2008-01-02T22:33:06Z</published>
   <updated>2008-01-23T00:19:54Z</updated>
   
   <summary> در آخرین روز سال 2007، دنیای طراحی یکی از مشهورترین و پیشرو ترین اساتیدش را از دست داد. اتوره سوتساس، آرشیتکت و طراح محصول ایتالیایی، یکی از اسطوره های دیزاین قرن بیستم بود که در سن نود سالگی در...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Design" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      <![CDATA[<img alt="basottsass300.jpg" src="http://www.depthlog.com/image/basottsass300.jpg" width="300" height="414" />

در آخرین روز سال 2007، دنیای طراحی یکی از مشهورترین و پیشرو ترین اساتیدش را از دست داد. اتوره سوتساس، آرشیتکت و طراح محصول ایتالیایی، یکی از اسطوره های دیزاین قرن بیستم بود که در سن نود سالگی در میلان و بر اثر حمله قلبی درگذشت. سوتساس طراح اصلی شرکت Olivetti و از موسسین گروه ممفیس بود. نویسندگان زیادی با کمک ماشین تایپ ِ طرح سوتساس، شاهکارهای ماندگارشان را خلق کردند. 

]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>2008</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2008/01/1091.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2008://1.1091</id>
   
   <published>2008-01-01T16:04:34Z</published>
   <updated>2008-01-22T00:13:44Z</updated>
   
   <summary> سال 2007 سال خوب ولی سختی بود برای من. خوشحالم که تمام شد. دیشب ما هم مثل هفتصد هزار نفر دیگر دور و بر چشم لندن جمع شدیم برای دیدن آتش بازی ها. بد نبود ولی به نظرم کسی...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="United Kingdom" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      
سال 2007 سال خوب ولی سختی بود برای من. خوشحالم که تمام شد.

دیشب ما هم مثل هفتصد هزار نفر دیگر دور و بر چشم لندن جمع شدیم برای دیدن آتش بازی ها. بد نبود ولی به نظرم کسی که آتش بازی های جادویی سال نوی سیدنی را دیده باشد، آتش بازی دیگری به این راحتی دلش را نمی برد. علاوه بر این که آنجا تابستان است و هوا دلپذیر، این طرف کره ی زمین سرد و یخبندان و بارانی.

سال نوی شما مبارک. امیدوارم سال 2008 پر از شادی و سلامتی و موفقیت و آرامش باشد برای همه مان. 

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.depthlog.com/2007/12/1090.php" />
   <id>tag:www.depthlog.com,2007://1.1090</id>
   
   <published>2007-12-25T01:07:38Z</published>
   <updated>2008-01-15T02:35:13Z</updated>
   
   <summary> چقدر وسوسه شدم امشب. چقدر صفحه ها رو بالا پایین کردم که بلکه بلیط برای فردا گیر بیارم. چقدر با خودم حرف زدم که نباید و نمیشه و این و اون مشکل رو چی کار کنم و حالا شب...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="My Life" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.depthlog.com/">
      
چقدر وسوسه شدم امشب. چقدر صفحه ها رو بالا پایین کردم که بلکه بلیط برای فردا گیر بیارم. چقدر با خودم حرف زدم که نباید و نمیشه و این و اون مشکل رو چی کار کنم و حالا شب کریسمس بلیط کجا بود واسه فردا. مسئله اینه که دلم تنگ شده. در واقع دلم مثه سگ تنگ شده برای حرف زدن با مامانم درباره ی این سریال بی مزه ی جدید و اون دختر خاله هه که از بس لنز آبی گذاشته باورش شده که از اول چشم هاش این رنگی بوده. دلم مثه سگ تنگ شده برای کل کل کردن های محترمانه و محافظه کارانه ی دو سه سال اخیر با بابام، از اون کل کل هایی که هر دو تامون مراقبیم مثه قبلا ها تبدیل به بحث و قهر نشه. دلم مثه سگ تنگ شده برای داداش کوچیکه و خندیدن با همدیگه و شنیدن اتفاق های اخیر زندگیش و اولین تجربه هاش از هر نوعی. دلم مثه سگ تنگ شده برای سگ فسقلی خانواده که از سر و کولم بره بالا و دم برام تکون بده. دلم تنگ نشده مثه سگ برای داداش بزرگه که چند روزه رفته ایران، فقط مثه سگ دارم بهش حسادت می کنم. آهای ملت ! من به شما هایی که الان با خانواده هاتون هستین حسادت می کنم.

      
   </content>
</entry>

</feed>
