ننوشتن انگار که راهی ست
می خواهم باز در اینجا را تخته کنم. می خواهم دیگر ننویسم و حالا می گویم چرا. می خواهم دیگر ننویسم چون اصلا نمی دانم چرا باید بنویسم. یادم هست چرا یک روز عصر نرفتم سر کلاس مردآویز در دانشگاه هنر - پروژه ی حال و آینده بود به گمانم - و نشستم با کدهای عجیب و غریب قالب پرشین بلاگ ور رفتم و به روش آزمون و خطا آن صفحه ی سیاه و قرمز دوست داشتنی را ساختم. یادم هست آن وقتها نوشتن آرامم می کرد. یادم هست آن وقتها چقدر راحت می نوشتم٫ بدون هیچ دغدغه ی فکری و خود سانسوری. یادم هست که وبلاگستان فارسی آن وقت ها اینقدر بزرگ نشده بود و تعداد وبلاگ هایی که هر روز می خواندم ده تا هم نمی شدند. یادم هست که آن صفحه قسمتی از تنهایی هایم را پر می کرد.یادم هست که خوانندگان ثابت وبلاگم بیست نفر هم نبودند. همه شان را می شناختم ولی باز هم خودم بودم. آن صفحه ی سیاه جای دفتریادداشت دیوانگی هایم را پر کرده بود. یادم هست بعد از مهاجرت این صفحه ی جدید کمکم کرد. جای دوستان فارسی زبانم را گرفت.
این روزها نه به خوبی آن وقت ها می نویسم نه این صفحه آرامم می کند و نه هیچ باری از دوش زندگی ام برمی دارد.این روزها اشتیاقی برای وبلاگ خواندن هم ندارم. وبلاگ های مورد علاقه ام خیلی کم به روز می شوند. وبلاگ های دیگر هم یا کپی هم هستند و پر از مطالب تکراری٫ یا مجذوبم نمی کنند آنقدر که بخواهم یک پست شان را کامل بخوانم.
فسلفه ی وبلاگ نوشتن و خواندن خیلی وقت است برای من رفته نشسته زیر علامت سوال. از طرفی همین که حس می کنم معتاد وبلاگ - نوشتن و خواندن - شده ام و تعطیل کردنش برای همیشه برایم سخت است٫ باعث می شود بخواهم که تعطیلش کنم. تا حالا نشده کاری را بخواهم و نتوانم انجام بدهم برای همین این یکی عین بختک افتاده روی اراده ی من. برای ثابت کردن به خودم هم که شده باید بروم و فقط در صورتی برگردم که دلیل خیلی خوبی داشته باشم برای برگشتن. باید برای سوال هایم اول جواب پیدا کنم. چرا می نویسم ؟ چی می نویسم ؟ چرا به فارسی می نویسم ؟ چرا به انگلیسی نمی نویسم ؟ چرا وبلاگ می خوانم ؟ چرا وبلاگ فارسی می خوانم ؟ چند ساعت یا دقیقه در روز وقت می گذارم برایش ؟ چرا ؟ چه توجیهی دارم برای این زمان مصرفی ؟ چه کارهای دیگری می شود کرد با این وقت ؟ چرا قبلا ده برابر حالا کتاب می خواندم ؟ چرا وبلاگ خواندن جای کتاب خواندنم را گرفته ؟ همانقدر که از کتاب خوانی لذت می بردم و یاد می گرفتم٫ وبلاگ خوانی هم لذت بخش و پربار است ؟ می دانم که این ها سوالات من تنها نیستند. می دانم که خیلی های دیگر هم مثل من درگیر این نوشتن و ننوشتن اند.
نمی دانم. یا بعد از مدتی با جواب این سوال ها و با اطمینان بیشتر برمی گردم یا کلا دوران وبلاگ نویسی برای من تمام شده و وارد دوران دیگری می شوم. به هر حال به خواندن همان انگشت شمار صفحات مورد علاقه ام - که جای دوستانم را پر کرده اند - ادامه می دهم.
ممنون که خواننده ی این صفحه بودید و مشوق من.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
Jozve safahate morede alagheye man boodi. Merci ke neveshtehayat ra ta emrooz taghsim kardi dooste nashenakhte.
an ex-blogger | January 22, 2008 5:00 AM
ham esme khobam, delam bara neveshtehat tang mishe, omidvaram ke javabe soalateto peyda koni! :) har ja ke hasi har kari ke mikoni goodluck :)
sarah | January 22, 2008 5:30 AM
من دلم برات تنگ میشه.
anar | January 22, 2008 5:58 AM
حیف ... تو جزو وبلاگنویسهای مورد علاقه من بودی همیشه...
خصوصا که آدم ویژوالی هستی و آدمهای ویژوالی که از این خاصیتشون و نگرششون به همه چی مینویسند تعدادشون توی وبلاگهای فارسی خیلی کمه...
:-(
سوسکی | January 22, 2008 6:02 AM
حیف ... تو جزو وبلاگنویسهای مورد علاقه من بودی همیشه...
خصوصا که آدم ویژوالی هستی و آدمهای ویژوالی که از این خاصیتشون و نگرششون به همه چی مینویسند تعدادشون توی وبلاگهای فارسی خیلی کمه...
:-(
سوسکی | January 22, 2008 6:03 AM
motoasefam ke tasmim be raftan gereftid.baraye khodam motoasefam ke az neveshtehay sadeghane va motafaveti mahroom misham.
har ja ke hastid shad bashi
farima | January 22, 2008 6:23 AM
امیدوارم دلیل خوبی برای برگشتن پیدا کنی.
من هم مثل تو خیلی وقت ه درگیر این فکرها هستم اما هنوز اراده اش رو ندارم که ول کنم یه دلیل دیگه هم دارم. برای من حالا دلیل دیگه ای جز نوشتن هست و اون حفظ رابطه ام با دوستانی هست که اینجا پیدا کردم.
سارا جانم به هر حال تو جزو کسانی هستی که دلم نمیخواد شاهد بسته شدن وبلاگشون باشم.
bitaا | January 22, 2008 7:09 AM
مرداویز نجفی ؟ خواهرش دوست قدیمی منه راستی ! از دبیرستان . بی ربطه ولی برام جالب بود چون دقیقا قبل از اینکه بیام تو اینترنت بهش زنگ زدم روی پیامگیرش تبریک تولد گذاشتم . مرداویز نه ها ! خواهرش ..
حالا واقعا داری می ری دوباره . خب ما دلمون دوباره برات تنگ می شه که !!!
آلوچه خانوم | January 22, 2008 7:17 AM
من هم اميدوارم پاسخ همه سوالاتت رو بگيري و برگردي گرچه خودم هم مدت مديدي است كه نمينويسم اما ميخواهم بدوني صفحه وبلاگت هميشه پر بوده از اطلاعات آموزنده از جاهاي مختلفي كه بودي و تصاوير جالب و من هميشه ازش لذت بردم و خيلي وقتها صحبت نوشتههات تو خونه ما بوده بهر حال اميدوارم در هر كجاي اين كره خاكي كه هستي موفق و پيروز باشي
خانم شين(روزهاي با هم) | January 22, 2008 7:20 AM
حرف ها و دلايلت قابل دركه. من هم گاهي دلزده ميشم اما هنوز نه انقدر كه به نتيجهي تو برسم! اما ژرفا جان فراموش نكن وبلاگ به هر حال يه جور سرگرميه. هم نوشتنش و هم خوندنش. انقدرها هم جدي نيست بابام جان ;) اميدوارم وقتي به خودت ثابت كردي برگردي و باز هم بنويسي!
ناتالی | January 22, 2008 7:51 AM
خیلی حیف.وبلاگ تو از وبلاگ هایی بود که من هم ازش چیز یاد میگرفتم و هم انرژی .کاش خیلی زود خیلی دلیل های خوبی برای نوشتن پیدا کنی.پاینده و امیدوار باشی
بنفشه خاتون | January 22, 2008 8:46 AM
واسه من اینجا خیلی تک بود.
نون-جیم | January 22, 2008 8:51 AM
امیدوارم زودتر جواب سوالهات رو پیدا کنی و برگردی. نمیدونم چرا وبلاگهای مورد علاقه من هم یکی یکی دچار مشکلات فلسفی میشن در نتیجه درشون تخته میشه! هیچوقت دلم نیومد لینک هاشون رو پاک کنم به این امید که یه روز بیام ببینم پینگ شدند. امیدوارم که زود برگردی. من نوشته هات رو خیلی دوست داشتم. موفق باشی
ستاره | January 22, 2008 9:22 AM
ميخواستم پيغامي نذارم اما براي دوستي كه هر روز بهش سر ميزنم بر خود واجب دونستم كه بگم :دلم براتون خيلي تنگ ميشه و صدافسوس ، اما خوب شايد بايد اينطور بشه ، هرجا كه هستيد براتون ارزوي موفقيت و سرافرازي دارم و من باز طبق قبل به اين وبلاگ سر ميزنم و بدونيد بي صبرانه منتظر برگشتتون هستم..
le vent | January 22, 2008 9:46 AM
حتی اگر تنها دلیل نوشتن همین باشه که دوستان نادیده ای از سراسر دنیا روزی یک بار در این خونه رو میزنند و دست خالی نمیرن ، میشه بازم نوشت . خیلی میفهمم که چی میگی و چه احساسی داری . تا اینجاش هم واقعا خیلی خوب دوام آوردی . تغییراتتو میشه تو این صفحات دید . چند بار تا به حال تصمیم گرفتی که ننویسی اما خوشبختانه همیشه تونستی به جای ننوشتن ، نوشته هاتو کنترل کنی و ادامه بدی . مگر نه اینکه ما کلا تو فضایی بزرگ شده ایم که همیشه مجبور بودیم همه چیزمون رو سخت کنترل کنیم ؟ وبلاگ فارسی هم از همان دسته ست .
خوش و خرم باشی .
نیکی | January 22, 2008 10:01 AM
من دلم برات تنگ میشه :(
فرناز | January 22, 2008 10:07 AM
من خودم به شخصه خیلی دوست دام که بنویسی از طرفی خودم هم چون به همین سوالهای تو رسیدم و بنا به دلایل دیگر خیلی دیگه وقتی برای اینترنت نمی ذارم و در کل خیلی محدود شده شاید به هفته ای یکبار هم نرسه برای همین هم می فهمم که ممکنه دیگه خیلی کم بنویسی یا حتی بخوای یه مدت ننویسی
به نظر من علت عدم نیاز به ننوشتن اینه که دیگه مشکل مشترکی وجود نداره که بشه راجع بهش نوشت. شاید خود سکوت بهتر از نوشتن باشه
نمی دونم
هما | January 22, 2008 10:14 AM
حرفهات رو کاملاً درک میکنم ولی دلم گرفت سارا
شانه بسر | January 22, 2008 11:07 AM
سلام
اگه يادت باشه يه باره ديگه هم تازگيها تو وبلاگت از رفتن و ننوشتن گفته بودی.
اون بار هم من نوشتن قلم و کاغذی رو پيشنهاد دادم. حالا هم همونو ميگم.
به هر حال ، مثل همه خيلی چيزها ازتون ياد گرفتم و دوست داشتم که باز هم ياد بگيرم.
ولی نويسنده بايد اول با خودش کنار بياد تا بتونه با خوانندهاش ارتباط برقرار کنه.
بهترينها رو براتون ارزو ميکنم.
هميشه شاد باشی و پايدار
انوشه
Anousheh | January 22, 2008 11:22 AM
خب حالا تکليف ما چيه مه شما هم ميشي جزو همون "وبلاگ های مورد علاقه ام خیلی کم به روز می شوند"؟؟؟؟
اميدوارم به زودي جواب سوالاتت رو پبدا کني و برگردي
pani | January 22, 2008 12:06 PM
Gham angizeh kheili zyad-:( Lotfan ye rahi peyda kon barash.....to mitooni....
Man delam kheili barat tang misheh
Scarlett | January 22, 2008 1:10 PM
کاش که بازم برامون بنویسی.ما به این صفحه عادت کردیم
پریناز | January 22, 2008 1:39 PM
خب معلومه که دلمون برا نوشته هات و خودت تنگ می شه. ولی یه مدتی , هر چند زیاد, هم مرخصی دادن فکر بدی نیست. دقیقن همونجور که نوشتی خیلیها همین افکارو دارن. یه مدت بدون دغدغه -ی وبلاگی باشی شاید با دست پر هم برگشتی . هم ؟
:)
FarNice | January 22, 2008 3:12 PM
سلام همیشه زیبا مینویسید.کاش بازهم به نوشتنتان ادامه دهید.
آسمان | January 22, 2008 3:36 PM
نه تورو خدا نرو اگه شما بری کی دیگه باید چرت و پرت بنویسه لطفاً مارو از علم و فضیلت خودت محروم نکن !
فرژا | January 22, 2008 6:38 PM
من با متنوع بودنت کلی حال می کردم.
خوب باشی. :)
RahiL | January 22, 2008 8:49 PM
mamnoon ke in modat neveshti va ejazeh dadi bakhshi az negah va roohat ra bekhanim.
Mamnoon va good luck.
nava | January 23, 2008 1:09 AM
hamishe az khodane matalebet lezat mobordam
lotfan dostaneto dar jaryan movafaghiyathat bezar
shad bashi
neda | January 23, 2008 6:13 AM
چرا جديدا همه هي ميان خداحافظي ميكنن؟
تو براي دل خودت مي نويسي و اونايي كه باهات نزديكي فكري دارن هم نوشته هاتو مي خونن. چرا يهو دلزده شدي و ناراحت؟ چرا مي خواهي خودسانسوري كني ؟ تو كه تو ايران نيستي كه براي نفس كشيدن هم بايد اجازه بگيري. راحت باش دخترك و دوستهايت را ترك نكن
ملودي | January 23, 2008 9:23 AM
ژرفای عزیز، کامنت قبلی که برات گذاشتم بیشتر سوال بود تا برخوردن. داشتم می پرسیدم که آیا چیز خاصی می بینی که اینطور آشفته میشی؟ فکر کنم کمی هم حساستری . البته شاید اگه من هم زمان طولانی تو این فضای مجازی باشم و بنویسم تجربه بیشتری کسب کنم. من این وبلاگ جدید تو رو دوست داشتم. یک وبلاگ هم داشتی که میز ناهارخوری یا یه چیزی تو این مایه ها بود. گمش کردم!
گلمریم | January 23, 2008 10:48 AM
يعني تموم ؟
Mehdi | January 23, 2008 11:07 AM
:(
زامیاد | January 23, 2008 11:18 AM
این ملت جان برکف را از افاضات خود محروم نکن . خواهش میکنیم تمنا داریم حالا دیگه از غصه شب رو با چشم بسته میخوابم
مزدا | January 23, 2008 3:23 PM
منتظر برگشتت هستم. حتی اگر بخوای دیر به دیر آپ کنی.
این وبلاگ برای من پر از انرژی و خلاقیت هست
لوبیا | January 24, 2008 5:17 AM
سلام . خیلی خوشحالم از این تصمیمت . واقعا بهش نیاز بود . کار خوبی کردی . زیاد غصه نخور . وبلاگ تو اینترنت زیاده . اینجا آدمش می میره دو روز بیشتر یادشون نیست . حالا وبلاگ زپرتی که جای خود داره . اما واقعا از این تصمیمت خوشحال شدم .
مانی | January 24, 2008 1:34 PM
با مانی موافقم این طور آبریزگاهها در وبلاگستان زیاد است . خوش باش
مردمک | January 24, 2008 5:57 PM
گاهی نوشتن بد جوری آزار دهنده ست! میفهمم.
فقط اینکه اون روزی که برای اولین بار موقع سرچ یه مطلب درسی پیدات کردم و فهمیدم که یه طراح صنعتی هستی کلی ذوق مرگ شدم! اینجا رو خیلی دوست داشتم. ولی به هر حال نوشتن دلیل میخواهد!
امیدوارم همیشه در شادی و آرامش باشی!
miracle | January 26, 2008 1:35 PM
سلام من دوست دارم بدونم مومنت یعنی چی ؟ مومنت مومنت !! شازده
Omid | January 26, 2008 2:47 PM
ضمنا عجب وبلاگ با قدمتی دارید !! 7 تا 8 سالشه مبارک باشه اگر دوست داشته باشید با هم تبادل لینک کنیم
Www.2x.blogfa.Com | January 26, 2008 2:49 PM
به پاره پاره ای دیگر چنگ زدم
دوازدهمین پاره پاره
قدمی برنجانید و بس
کلک را درود
tarumi | January 27, 2008 5:19 AM