چقدر وسوسه شدم امشب. چقدر صفحه ها رو بالا پایین کردم که بلکه بلیط برای فردا گیر بیارم. چقدر با خودم حرف زدم که نباید و نمیشه و این و اون مشکل رو چی کار کنم و حالا شب کریسمس بلیط کجا بود واسه فردا. مسئله اینه که دلم تنگ شده. در واقع دلم مثه سگ تنگ شده برای حرف زدن با مامانم درباره ی این سریال بی مزه ی جدید و اون دختر خاله هه که از بس لنز آبی گذاشته باورش شده که از اول چشم هاش این رنگی بوده. دلم مثه سگ تنگ شده برای کل کل کردن های محترمانه و محافظه کارانه ی دو سه سال اخیر با بابام، از اون کل کل هایی که هر دو تامون مراقبیم مثه قبلا ها تبدیل به بحث و قهر نشه. دلم مثه سگ تنگ شده برای داداش کوچیکه و خندیدن با همدیگه و شنیدن اتفاق های اخیر زندگیش و اولین تجربه هاش از هر نوعی. دلم مثه سگ تنگ شده برای سگ فسقلی خانواده که از سر و کولم بره بالا و دم برام تکون بده. دلم تنگ نشده مثه سگ برای داداش بزرگه که چند روزه رفته ایران، فقط مثه سگ دارم بهش حسادت می کنم. آهای ملت ! من به شما هایی که الان با خانواده هاتون هستین حسادت می کنم.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
انگار یکی اومده فکرای منو خونده و اونا رو یه جایی نوشته. چقدر من تاریخ ها رو جا به جا کردم ببینم تو هواظیمایی امارات برای تهران جا گیر میاد یا نه. چقدر دلم برای حرف زدن با مامان و کل کل با بابا تنگ شده بود. مثل سگ به تمام کسایی که تعطیلات رو رفتن خونه حسودی میکنم.... ممنون از این مطلب. فکر میکنم به خاطر حس و حال کریسمس باشه و تمام کادو خریدن ها و دور هم جمع شدن های بقیه.
پژواک | December 25, 2007 3:38 AM
آدم همیشه اون شرایطی رو که نداره دلش می خواد :(
ناتالی | December 25, 2007 5:23 AM
سلام دوست عزیز
با وجود اینکه هنوز از ایران خارج نشدم و به خانواده دسترسی دارم کامل درکت میکنم. میدونی خارج از ایران از خیلی جهات باعث پیشرفته اما همین دوریش از خانواده باعث غم بعضی اوقات. اما به هر حال کریسمس مبارک باشه و امیدوارم بزودی شرایطی پیش بیاد که مامان اینا رو ببینی.
مریم | December 25, 2007 6:01 AM
کم نیستند کسانی که همین حس تو رو دارند. یکیش خود من! باز حد اقل تو توی لندن کسی رو داری که باهاش حرف بزنی و شام و ناهارت رو در کنارش باشی! من چی بگم که تنها تو این شهر مه گرفته نهارم رو باید پای کامپبوتر و تلویزیون بخورم؟!! به هر حال امیدوارم بلیت گیر بیاری و جای ما رو هم تو شهر کتاب خالی کنی. شاد باشی،امیر
امير | December 25, 2007 10:04 AM
آخی! نگو این جوری! غصه دار شدم برات!
زامیاد | December 25, 2007 12:34 PM
من چون معمولا اینجا را میخونم، الان این سایت را که دیدم یاد اینجا افتادم، خوب بود
http://www.max-longin.com/
محمد ! | December 25, 2007 4:03 PM
من برات آرزو میکنم که مامان و بابا و برادرها همگی بیاندپیش شما. اگه شد اون خوشگل برفی پشمالو رو هم بیارند که دیگه همه چی تکمیل باشه.
bitaا | December 26, 2007 8:41 AM
سارا خانم سال نو و کریسمس تون مبارک باشه.
مهرداد | December 26, 2007 1:59 PM
man pishe xanevade hastam vali delam mesle sag tang shode bara aqamun! to ke aqatun pishete!! :(
rangarang | December 26, 2007 6:41 PM
حست را می فهمم سارا جان عزیزم...من الان پیش بابا مامان و برادرم هستم و انقدر حالم خوب هست که باورم نمیشه! چه سر نابی در این بودن با خانواده هست که انقدر شادی و آرامش می دهد را نمی دانم! بوسسسس
فرناز | December 26, 2007 8:14 PM
سارا خانم سال نو مبارک. نمیدونم چی بگم. کاری که نمیتونم واسه تنهایی شما بکنم.خدا کنه تعطیلات بهت خوش بگذره.
گلمریم | December 27, 2007 6:58 AM
مممممم
آره می فهمم چی میگی
سخته
هما | December 27, 2007 11:44 AM
یلدای امسال چله بزرگه ی تنهاییم بود...
تنها تر از همیشه...
پای رایانه ....
دستانم روی صفحه کی بورد...
نگاهم به مانیتور...
حالا که دارم به فلسفه یلدا بیشتر فکر میکنم میفهمم تا چه حد تنهایم...
اینجا الان همه خوابند...
پدر...نامادری...نابرادری کوچکم....و من در تنهایی خود مثل همیشه بیصدا اشک میریزم....یلدای امثال تنها بودم.
از نه سالگی تنهام....
مادرم وقتی می رفت من و خواهرم را جا گذاشت...
یکسال بعد پشیمان شد...
برگشت ...
او را هم برد با خودش پیش فرشته ها...
آبجی شقایق هر وقت میاد تو رویاهام ...
میگه اینجا خیلی خوش میگذره....
جات اینجا خیلی خالیه...
و همچنان بغضی خاموش سراسر وجودم را گرفته....
بیصدا اشک میریزم...
برایم دعا کنید....
فوآد شبانی | December 29, 2007 12:57 AM
خوب یه کاری می کردی سارا
البته مسلمه که بلیطی پیدا نمیشه
samira | December 30, 2007 1:44 PM
گلگل حانوم تلفن بزن باهاشون حرف بزن . به عکساشون نگاه کن . . . به این فکر کن که خدا رو شکر حالشون خوبه و سرحالن حتی اگه از هم دور باشین .سخته میدونم. . . . . .
Scarlett | December 30, 2007 8:44 PM
سلام سارا جونم؛ امیدوارم زود زود بتونی بری خانواده ت رو ببینی؛ با دل راحت و بدون دردسر البته... من آخرین شبه ایرانم و دلم می خواد یک هفته دیگه لااقل اینجا میشد بمونم... همیشه زمان کمه انگار اینجا...
nazly | December 30, 2007 10:58 PM
سارا جون برات یه ایمیل فرستادم. گفتم اینجا هم خبر بدم اگر مرتب چک نمیکنی.
انار | December 30, 2007 11:12 PM
depthblog@gmail
I sent to this one.
anar | December 31, 2007 1:02 AM
سارا جونم....اگه دلت برا دود و دم و هوای آلوده و ترافیک سنگین تنگ شده پاشو بیا و الا بعضی از اینهایی رو که گفتی میشه تلفنی به انجام رسوند عزیزم....مراقب خودت باش
sherry | January 1, 2008 4:36 AM