قول می دهم این آخرین پست امروز باشد. یک نگاهی به این گزارش "ببین تی وی" و رادیو زمانه بیندازید. رفته اند سراغ هم وطنان شرکت کننده در فستیوال "مهرگان" در اورنج کانتی. ایرانی هایی که فارسی حرف زدن تقریبا یادشان رفته و نصف مکالمه شان به زبان انگلیسی ست و نصفه ی فارسی اش با لهجه ی غلیظ آمریکایی. هم وطنانی که عشق به وطن و کوروش و غیره کشانده شان به فستیوال مهرگان ولی نمی توانند جای ایران را روی نقشه پیدا کنند.
ایرانی ست ولی با همان فرمول موهای بلوند و چشم های رنگی مصنوعی و آرایش غلیظ. فارسی را با لهجه ی خفن خارجی ِ معمول بین ایرانی ها - همان "ر" های شدیدا غلیظ - حرف می زند. می پرسم چند وقت است آمده لندن ؟ می گوید 8 ماه. می پرسم قبلش کجا زندگی می کرده ؟ جواب می دهد ایران.
ایرانی ست ولی با همان فرمول موهای بلوند بالایی، فارسی با لهجه ی خارجی، انگلیسی با لهجه ی ایرانی. می پرسم چند وقت است خارج از ایران زندگی می کند ؟ می گوید از 5 سالگی لندن بوده. یک بار هم بیشتر ایران نرفته و از ایران متنفر است. پیش خودم فکر می کنم چطور می شود بچه ای اینجا بزرگ شود و مدرسه و دانشگاه برود ولی لهجه ی بریتیش نداشته باشد و با مخلوط لهجه ی آمریکایی و ایرانی، انگلیسی حرف بزند ؟ هنوز با خانواده اش زندگی می کند و پدرش او را می رساند به محل کار و بر می گرداند.
ایرانی ست ولی بدون فرمول بلوند. فارسی اش نصفه نیمه است و انگلیسی را با لهجه ی لندنی غلیظی حرف می زند. می گوید اینجا به دنیا آمده و هیچوقت ایران نرفته. خیلی دوست دارد ایران را ببیند ولی مادرش مخالف این سفر است. خودش لندن زندگی می کند و خانواده اش یک شهر دیگر. از 18 سالگی مستقل شده.
اینها که نوشتم قضاوت نیست. فقط آن چیزی ست که دیده ام و شنیده ام. همه جور آدمی در این شهر شلوغ یافت می شود.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
همه جور آدمي همه جا پيدا ميشود!
Mehdi | November 19, 2007 11:34 AM
من از صبح كمين كرده بودم توي گوگل ريدر. به محض اينكه شما يه پست جديد ميذاشتين زود شكارش ميكردم. الان كه گفتين اين آخريشه، يه مقدار سرخورده شدم
Osmosis | November 19, 2007 12:16 PM
من هفت ساله که انگليس هستم، تو کل اين مدت شايد يکی دو بار با خانوادم تماس داشتم، اونم اونا باهام تماس گرفتن
من کاری ايران ندارم.همين جمله کافی بود که تکليف ادامه رابطه رو معلوم کنه.
چند وقت بعد خبر رسيد جناب تشريف بردن سفارت پاسپورت ايرانی بگيرن که برن ايران، آخه پناهنده تشريف داشتن
اين البته ايرادی نداره، هر کسی شرايطش متفاوته ولی آدما چقدر ميتونن .... باشن.
خلاصه که آدمای عجيب و غريب زيادن.
پايدار باشيد
Anoushe | November 19, 2007 5:11 PM
اتفاقا من هم چند روز پیش این گزارش را دیدم و حسابی شوکه شدم. اصلا باورم نمی شد که این همه ایرانی وطن پرست (!) وجود دارند که نمی توانند جای کشورشان را روی نقشه پیدا کنند. تهیه این گزارش در جشن مهرگان هم اما تناقض قضیه را پررنگ تر می کند. اما آن که رسما من را کشته، خانمی است که می گوید: «Where is the pishi?»
ساعت شنی | November 19, 2007 9:52 PM
میدونی ساراجانم من به این نتیجه رسیدم که ایران رو دوست دارم چون آدم متعلقاتش رو دوست داره اما دیگه زندگی بین ایرانی ها-معلوه که اکثریت رو میگم نه همه- رو دوست ندارم. فرقی نمیکنه ساکن اورنج کانتی باشند یا لندن یا تهران یا قم. زندگی در کنار این همه تضاد برام سخت ه.
bitaا | November 21, 2007 4:12 AM
من هم یک ایرانی سراغ دارم، که ایرانی است.اینقدر ایرانی که تا دیدمش قبل از آشنایی، تصور کردم که اگر درایران هم خانمها بیحجاب بودند، همین تیپی میشدند. فارسی خیلی کم بلداست، پدرش ایرانیایست، مادرش هلندی و بلوند.
مامان رویا | November 22, 2007 3:07 PM
و چقدر دوریم ما از زندگی ...
محسن طارمی | November 25, 2007 5:11 AM
و چقدر دوریم ما از زندگی ...
محسن طارمی | November 25, 2007 5:21 AM
و چقدر طعم فاصله اینجا
گس شده
و من و تو پر شده ایم
از هر ناپیدا
از هر چه نور رقص
از هر چه باران
ما به اندازه ی تماممان
از تمام خودمان دوریم رفیق
حالا من اینجا و تو آنجا
چه فرقی میکند
و اینکه:
درس یه رنگی رو باهاس از آسمون یاد گرفت
که همه جا یه رنگه
امون از دست این آدمیزاد شیر پاک خورده
که هر جایی یه رنگه
چه حکایتی داره این نقل یه رنگی و دورنگی ...
نقل رنگ و ...
هه ...
امون از آدمیزاد.
محسن طارمی | November 25, 2007 5:34 AM
جسارتا شما را لینک میکنم رفیق
محسن طارمی | November 25, 2007 5:34 AM