« Mazda Taiki | Main | »
به شدت عصبانی و شاکی ام.
عصبانی ام از پررویی و بی فکری مهمانی که من و همسرم دعوتش نکرده ایم و به دعوت لفظی برادرم که آن موقع خبر نداشته قرار است در یک خانه با هم باشیم و با دعوت نامه ی فامیلش آمده لندن که دو هفته ای بماند و بعد برود سفر و چند شهر دیگر را ببیند. الان یک ماه است که مهمان گوشه ی خانه ی ما نشسته و حتی نمی رود دیدنی های لندن را ببیند که صاحبخانه هم نفسی بکشد - گردش توریستی خرج دارد به هر حال - و دو روز بیشترهم خانه ی فامیلش نرفته. می بیند و متوجه است که ما از این مهمانداری اجباری خسته شده ایم و زندگی عادی و سکوت و خلوت مان را می خواهیم ولی لنگرش را فعلا انداخته و قصد دارد تا قطره ی آخر زمانش را استفاده کند، می ترسد پول بلیطش حرام شود. بالاخره در ولایت شان گفته یک ماه می رود خارج ! و همان یک ماه را هم باید بماند انگار. مهمان نوازی برای دو سه روز تا ده روز از ته دل و با میل و رغبت است، بیشترش فقط اجباری ست. یک ماه مهمانداری در ایران هم سخت و بی مورد است چه برسد به اینجا. حتی اگر مهمان ساکت و بی صدا هم باشد باز روال عادی زندگی صاحبخانه را به هم می ریزد. آن وقت همین آدم می نشیند برای من در باب " فواید تنهایی و زندگی مستقل" و "خلوت" و اینکه "آدمی که مدتی تنها زندگی کرده دیگر نمی تواند با یک عده زندگی کند" سخنرانی می کند. برادر من هم که قبل از آمدنش به اینجا، مهمان دعوت کرده و حالا فهمیده که چه کار اشتباهی کرده ، امیدوار بود دوستش با دیدن اوضاع و خانه ی مشترک حساب کار بیاید دستش و زودتر برود که ... ! از همه خنده دار تر اظهار نظر های توخالی این آدم است در باب مسائلی که اطلاعاتی درباره شان ندارد. مثلا به برادرم می گفت چون عضویتت در فلان باشگاه یک ساله است و اگر بخواهی کنسل اش کنی باید تا قران آخر پولشان را بدهی، کارت و حساب بانکی ات را ببند و یکی دیگر باز کن که نتوانند پول از حسابت بردارند! برایش توضیح دادم که اینجا جای این زرنگ بازی های ابلهانه ی ایرانی نیست. که اینجا کردیت هیستوری چقدر مهم است که حتی برای خرید یک خط موبایل هم کردیت هیستوری ات را چک می کنند مبادا پول کسی را خورده باشی. که اینجا قبل از امضا کردن هر قرارداد باید چشم هایت را باز کنی و مفادش را بخوانی.
من خودم از این رو ها به کسی نمی دهم ولی دردسری ست که برادرم برای خودش و ما درست کرده و حیای گربه که ظاهرا وجود خارجی ندارد.
عصبانی ام از دوست دیگر برادرم که یک ماه است ایمیل پشت ایمیل می زند که فلان چیزها را برایش از اینترنت و از سایتی که خودش پیدا کرده، سفارش بدهم. سفارش داده ام و نامه نگاری ها انجام شده. شرکت مربوطه بدقولی کرده و هنوز سفارش ها را نفرستاده. دوست عزیز همچنان ایمیل می زند - هر دو روز یک ایمیل - و ارد می دهد که تلفن بزن و ایمیل بزن و این و آن را بگو و پیگیری کن. چند بار تلفن زده ام و ایمیل هم زده ام و مشکل حل نشده. حالا ایمیل زده که یک سایت دیگر پیدا کرده ام. بهشان تلفن بزن مطمئن شو که اینها دیگر بدقول نیستند بعد از آن یکی بپرس ببین سفارش را کنسل می کنند یا نه. ایمیل زدم که من فرصت ندارم، خودت ایمیل بزن بپرس. دوباره ایمیل زده که بهشان زنگ بزن ! به برادرم گفتم ظاهرا دوست تو من را با منشی پدرش عوضی گرفته. زبان انگلیسی اش که از من هم بهتر است و مشکل مالی هم که ندارد و رو هم که دارد این هوا. تلفن زدن از ایران به انگلیس اینقدر هزینه دارد یا سخت است که خودش کارش را انجام نمی دهد ؟ تو می دانی و دوستت. از این به بعدش به من مربوط نیست.
یک ایمیل داشتم چند وقت قبل از یکی از خواننده ی های وبلاگ. ایمیل نه سلام داشت و نه علیک. طرف بی مقدمه نوشته بود که من اسمم این است و چند ماه است آمده ام آمریکا و می خوام فلان امتحان را بدهم. منابعش را معرفی کن. حتی یک "لطفا" یا "اگر زحمتی نیست" هم ننوشته بود. بعد هم اضافه کرده بود که البته من زبانم خیلی خوب است و خیلی کارم درست است و احتیاجی هم ندارم به این منابع ! ایمیل بدون تشکر یا خداحافظی تمام شده بود ...
از این ایمیل های عتیقه زیاد برای من می آید. گاهی هم طرف یک ایمیل می زند یا سوالی دارد یا اطلاعاتی می خواهد. وقت می گذارم و جوابش را می دهم، حالا یا اطلاعات داشته ام یا نداشته ام. حاضر نیست یک ایمیل سه کلمه ای بزند و تشکر کند بابت جواب. نه اینکه فرستادن آن تشکر برای من خاصیتی داشته باشد، فرستادنش نشانه ی شعور و ادب آن آدم و نفرستادنش نشانه ی بی شعوری است. مثلا یک ایمیل داشتم از آدمی که نوشته بود دوست جان در یک قالب برادر و همسرم است و فلان روز برادرم را کجا دیده و آدرس های دیگری در مورد آشنا بودن و خواندن وبلاگ من و راهنمایی خواسته بود برای مهاجرت به استرالیا. همسرم که نمی شناختش. یک نامه ی بلند بالا نوشتم از هر خوب و بدی که درباره ی استرالیا به ذهنم می رسید. این ایمیل هم جوابی نداشت. بعدا هم از برادرم پرسیدم که گفت اصلا اسم طرف را نشنیده تا حالا.
دوست ِ یکی از آشناهای پدرم چند سال پیش زنگ زده بود و گفته بود که "من دوست فلانی ام هر چند شما من را نمی شناسید. لطفا ماشین تان را بدهید به من می خواهم با خانم بچه ها دو هفته بروم سفر. خودم ماشین دارم ولی ماشین شما شاسی بلند است، راحت تر است برای مسافرت" ! باور کنید عین همین کلمات را گفته بود و من مانده بودم از این همه پررویی و وقاحت آدمها. البته پدرم جواب دندان شکنی داده بود همان موقع. فکر نمی کردم از این آدم پررو تر وجود داشته باشد اصولا. حالا می بینم که هستند آدمهایی که روی آن بنده خدا را سفید کرده اند.
درست است که روی پیشانی من و برادر هایم نوشته شده "ابله" ولی مردم هم خیلی دله و اهل سوء استفاده هستند اصولا. اگر هر نوع دوستی و آشنایی با برادر های من دارید یا فکر می کنید که دارید، بدانید و آگاه باشید که آنها شما را نمی شناسند واگر هم بشناسند من نمی خواهم بشناسم تان. خلاص. احتمالا آدم های مخاطب این نوشته اینجا را می خوانند یا خواهند خواند یا به گوششان خواهد رسید، تنها چیزی که برایم مهم نیست ناراحت شدن این آدم هاست.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
تجربه من هم اینطوری است که طرف تو وبلاگش چپ و راست به فمینیست ها توهین می کند و فحش می دهد؛ بعد یکهو یک روز ایمیل می زند و بی سلام و لطفا و اگه ممکن است می نویسد من می خواهم از شوهرم طلاق بگیرم، یک وکیل به من معرفی کن که پول هم نگیرد!! یا اینکه یالا ماده قانونی حضانت فرزند را بنویس ببینم چطوریه!!
من هم بی رودربایستی می نویسم والا شما که معتقدید ما فمینیست ها عوضی و عقده ای و ترشیده و سردمزاج و چی و چی هستیم، چی شد یکهو از من کمک می خواهید؟ آن هم با این لحن... از قرار فکر کردند چون طرف فمینیست است وظیفه دارد هرچی فحش می شنود خم به ابرو نیاورد و دربست و دست به سینه اماده اطاعت اوامر آنها باشد!!
من هم دفعه های اول از این همه وقاحت شوکه می شدم، اما الان در کمال خونسردی دو خط جواب همانگونه که گفتم می نویسم و ایمیل را دیلیت می کنم. والا من جای تو باشم سارا جان این مهمان پررو لنگر انداخته را هم محترمانه بیرون می کنم و می گویم خانه شخصی را با هتل اشتباه نگیر آقا جان!! واقعا که چیزی که تمامی ندارد وقاحت است...!
فرناز | October 29, 2007 4:07 PM
(:
بله قربان! گاهی اینطوری است و حرص آدم در میآید تا انتها!
SoloGen | October 29, 2007 4:14 PM
kheili khub mifahmam chi mighi. man parsal majbur shodam ye mehmune nakhunde ro hatta tu christmas ba khodam ye hafteh bebaram khune madar shoharam... har ja miraftim resturan chon midunest ma hesab mikonim geruntarin chiza ro sefaresh midad... taze akharesh talabkar ham bud ke chera nabordimesh baazi jaha ro bebinee...
az un badtar inke baziha kelide khuneye maro mikhan dar mogheike ma nistim bian khunamun otragh kononan albateh inha irani nistan balke az basteghane italiaii chand posht unvartare hamsarakan....
man jaye to basham hatman taraf ra miferestam bere khuneye familesh ....
bella | October 29, 2007 4:21 PM
yani morede avval irani bud morede dovvom italiaii... kholase be har ki ru bedi mikhad savaret beshe ....
bella | October 29, 2007 4:23 PM
احساست قابل دركه ژرفا جان :( بيشتر از اين متاسف مي شم كه اين مدل رفتارو نشونه ي باهوش و ذكاوت بودن مي دونن بعضيا! و احتمالن در دل مي گن حالا تا امكانش هست استفاده مي كنم... اگر چه من با كسي كه خيلي هم راحت و دوست باشم بيشتر از دو روز دوام نميارم! اميدوارم زودتر به آرامش و
خلوتت برگردي
ناتالي | October 29, 2007 4:57 PM
سلام.ای بابا اگه بدونی من خودم چیا کشیدم از این رفتارهای مردم نا مردم.فکر کنم که تا دلت بخواد اینجور رفتارها در ایرانیها هست.حالا تازه پز 2500 سال فرهنگ میدن!!این آدمو بیشتر میسوزونه.یکی نیست بگه الان چی هستی؟؟؟
نازیلا | October 29, 2007 5:22 PM
سارا جان
آدم وقیح در همه جای دنیا هست ولی هموطنان عزیز ما دیگه نوبرش را اورده اند.
یکی از دوستان نه چندان مادربزرگ ما آمده این شهر دخترش را ببیند. بعد سوای اینکه به موبایل شرکت من راه به راه زنگ زده و من هربار گفتم خواهش می کنم با شماره منزل تماس بگیرید و این شماره کارهای ضروری اداری هست... (داستان اولین تلفنش رو توی بلاگم نوشته بودم) حالا مامان خانم دعوتش کرده خانه ما و ایشون فرمودند من به شرطی میام منزلتون که دخترتون (یعنی بنده) زنگ بزنه خونه ما و از من رسما خواهش کنه که بیام منزلتون!!!!!
من هم بعد از کلی مرافعه با مامان که این دیگه چه وضعشه با اکراه زنگ زدم و خانوم حمام تشریف داشتند و گفتم بهشون بفرمایین که من ازشون دعوت کردم بیام منزل ما. بعد ایشون به مامان ما زنگ میزنن و میگن تصمیم گرفتن که نیان منزل ما چون من بعد از ساعت حمام ایشون دوباره زنگ نزدم از شخص خودشون دعوت و خواهش رسمی به عمل بیارم!!!
همچین وقاحت آنتیکی فقط میون هموطنهای ما میسره به جون خودم!!!
بازم تو خیلی صبوری... من که یهو داغ میکنم و کافه رو بهم میریزم!!
بوس گنده
--سوسکی
سوسکی | October 29, 2007 5:30 PM
کاش زودتر یاد بگیری که «نه» بگی! یک نه گنده! به فامیل،دوست و هر کسی که می خواد ازت سواستفاده کنه! چرا جواب این میل ها رو می دی؟!!!! من دارم به اندازه موهای سرم حرص می خورم که چرا؟!!!! چطور مردم اینقدر رو دارن و تو چرا باشون همکاری می کنی؟!!!!! بگو نه و تموم! این مهمونی که آمده رو نمی شه کاریش کرد،ولی از این به بعد... بگو خونه نیستیم! بگو اسباب کشی داریم! بگو صاحبخونه مهمون هامون رو منفجر می کنه!یا هر چیزی! ولی نساز باشون! وای دوست ناشناس! امیدوارم شر این آدم ها از سرتون کم بشه!!
ژرفا: دوست عزیز اتفاقا من قدرت عجیبی در "نه" گفتن دارم ولی آدم وقتی می تونه بگه "نه" که ازش چیزی رو خواسته باشن. مهمون از من نپرسیده می تونه بیاد خونه ی من یا نه؟ که من بگم نه ! حالا هم که اینجاست نمی تونم بهش بگم از خونه ی من بره بیرون. متوجه هستی که ؟ این کار از من برنمیاد. به برادرم غر می زنم که اونم بدتر از من افتاده توی هچل. جواب ایمیل غریبه ها رو به رسم ادب میدم. جواب ایمیل دوست و آشنا رو هم بخاطر دوستی. اگر از اول می دونستم اون دوست اینقدر پررو ه مطمئنا از اولش می گفتم برات این کار رو نمی کنم و خودم رو راحت می کردم. ولی تو درست میگی. من خودم با اینطور آدمها همکاری می کنم معمولا، وقتی که دوست و آشنا هستن و سابقه ی بدی ازشون در ذهنم نیست. یه بار که برن توی لیست سیاه دیگه از اون تو درنمیان. مرسی بابت کامنت :)
Ng | October 29, 2007 5:50 PM
متاسفانه براي رهايي از اينگونه توقعات بيجا بعضي وقتها باي مثل خودشان باشي.
چند وقت پيش دوستي آمده بود پيشم واز يکي از دوستان گله ميکرد که اين آقا هميشه ماشينشو به من ميداده و حالا ازش ماشين خواسته ام و گفته خودم ميخواهم بروم فرودگاه و ماشينش را نداده ، بعدش هم هرچي حرف مفت بود نثار اون آقاي باشخصيت کرد .
آخرش با لحن آمرانه به من گفت سوئيچتو بده به من با ماشينت تا ظهر کار دارم!
منهم با اجازه شما در کمال پر رويي بهش گفتم ببخشيد من ماشينمو دست پدرم هم نميدم!
خيلي عذرخواهي کرد و رفت!
بعضي وقتها بايد اينطوري بود (البته نه با همه)
چاره اي نمونده متاسفانه
به انديش | October 29, 2007 6:01 PM
man yavash yavash daram yad migiram be afrad ye NA rahat begam oonam too rooye khodeshoon.to ham ishalla yad migiry be zoody.az in chiz ha zyad peyda mishe Sara jan.
mamane isan va ilene | October 29, 2007 6:22 PM
وای دوستم حتی از فکر کردن اینکه الان چی میکشی تنم مورمور میشه . یعنی اصلا حس و حال پذیرایی از کسی رو که دوست ندارم ندارم . من از همون اولش به خیلیها رو ندادم که سرم خراب بشن . راستش توانش رو ندارم . رک بهشون گفتم . هر کی منو بخاطر خودم دوست داره مونده . هر کسم نمونده برام مهم نیست.
یه مثال عبرت آموز برات بگم: پدر دوست من از مدیرهای گردن کلفت و مفت خور تو ایرانه که هر از گاهی با خانومش میان اینجا ماموریت! . هروقت مادر دوستم میومد اینجا به من زنگ میزد که من بیچاره پاشم تو این ترافیک برم خانوم رو تو مالها بگردونم . !!!! به راننده خودشون هم زنگ نمیزد چون خانوم باید بدون حجاب تشریف میاوردن بیرون .
منم بعد از یکی دو بارکه رفتم دنبالشون دیگه حسابی خسته شدم و پیجوندمشون! میگم من کار دارم نمیتونم بیام ببینمتون! چند وقت پیشا دوستم از انگلیس زنگ زد از من گله که چرا مامان بابام رو اونجا تحوبل نمیگیری؟ منم رگ اسکارلتیم اومد سرم گفتم ببخشید پدر و مادر تو پولشون از شمارش خارجه . تو بهترین شهرهای اروپا ملک و املاک دارین دادین اجاره نمیدونین با یانهمه پول چگار کنین؟ . . . من اگه جای مامان بابای تو بودم یه تاکسی ناقابل دربست میگرفتیم میومدیم دنبال دوست دخترمون که از سر کار اومده خسته و کوفته هلاکه میبردیم بیرون میگردوندیمش. نه اینکه تازه توقع داشته باشیم اون دختر جوون دانشجوی کارمند بیچاره از سر کار تو این ترافیک بیاد دنبال ما مارو ببره ددر!
خلاصه دخترک یه دو-سه ماهی با من قهر بود بعد خودش دست از پا درازتر برگشت!
Scarlett | October 29, 2007 8:45 PM
bebin man kaaamelan mifahmam chi migi. man ye bar nazdike move kardanam az sweden be canada, ye seri mehmun rikhtan saram ke dashtan sharayete zendegi dar sweden ro "misanjdadnd", monteha yekishun az jib e mane daneshjou in kar ro mikard. begzarim ke vaghte raftan khune moble am ro gozashtam khedmateshun ke badan baham vasayel ro hesab konim. amma chon delele khanum ro sweden zade bud,yehyi raftan va asas ro ham natunest too 2 rooz befrooshe o gozashteshun raft. Taze majera be inja khatm nashod, bad az oun har kasi az fak o famile man ro dide gofte ke dokhtaetoon afsordegi dare ke az Sweden khoshesh oumade bude! ine ke Sara jooon ye tipaa bezan DAR E BASAN E yaroo ke bere. adam too tanhayi o ghorbat gelim e khodesh ro az aab bekeshe biroon be khoda honar karde! dige aslan jaye in khar hammaliha (bala nesbat) vase adam nemimune!!!!
chertbaanoo | October 29, 2007 10:40 PM
من كه يه دست لباس كاموفلاژ دارم و به محض اينكه بوي دشمن رو از چند فرسخي حس كنم ناپديد ميشم. منتها اين لامصبا اغلب مجهز به فناوريهاي جديد از قبيل دوربين اينفرا-رد هستن و يك لحظه به خودت مياي و ميبيني طرف روي تختت خوابيده و تو روي سوفا ...
Osmosis | October 30, 2007 12:27 AM
دريغا
ایکاش ایکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکارميبود
Mona | October 30, 2007 7:17 AM
این هم جالبه که تو ایران من و همسرم یه جا کار می کردیم بعضیا که سلام هم نمیدادند به ما حالا به همسر جان ایمیل میزنند و برای مهاجرت فامیلهاشون !سوال دارند و تلفن میخواند البته من خودم سعی میکنم نه بگم
Darya | October 30, 2007 7:41 AM
ژرفا جان ما یا از اونور بوم میفتیم یا از این ور برادرم و خانواده اش ساکن لندن هستند 7 ساله ندیدمشون بیش از همه برای برادرزاده ام دلتنگم برای تولد برادرزاده ام به هردری زدم که بتونم با تور برم که هم هتل باشم هم یک هفته بیشتر نباشه هم درخواست دعوتنامه نکنم بگذریم که موفق نشدم اما حتی به برادرم هم عنوان نکردم من خجالت میکشم یک هفته خونه برادرم مهمون باشم اونوقت چطور این عزیزدل برادر روش میشه خونه شما بمونه واقعا جل الخالق .
شیوا | October 30, 2007 8:26 AM
مهمونی که خیلی نزدیک نباشه نهایتا سه روز و مهمون آشنا خیلی زیاد بشه ده روز دیگه بسه . بس . بس . بعد از اون باید یک اردنگی زد بهشون و .....
چه خشن نوشتم . تصور کن که مهمون رو بذاری پشت در !!!!
نیکی | October 30, 2007 8:40 AM
سلام
خیلی جالب بود
شما حتما ادم خیلی خوبی هستید که این هم کمک میخوان ازتون
:)
موفق باشید
پ.ن:
..................
hooman | October 30, 2007 9:15 AM
فقط میتونم بگم کاملاً درکت میکنم سارا جان..
شانه بسر | October 30, 2007 11:14 AM
سلام
عجب آدمايي رو مثال زدين! يكي از يكي باحالتر ...
من با اينكه ايران هستم و قاعدتا خيلي مسائل شايد مثل آنجا نباشد حوصله مهماني اينطوري را ندارم، يعني راستش چند روز جايي نميروم كه اينطوري هم نيايند! به نظرم اين مهمان هم احتياج به واكنشي دارد. اما واقعا برايم عجيب است اين سفر طولاني و حالا بنشيند در خانه و در و ديوار را ببيند!
Mehdi | October 30, 2007 12:14 PM
salam.
toro khoda manzooret man ke naboodam??
khosh bashi!
bahar | October 30, 2007 1:58 PM
etefaghan shabihe in ghaziyeye e-mail haaii ke etela'at mikhan baraye man ham pish umade. taze taraf baram CV va SOP ferestade va gofte sahih kon!!! va baram pas befrest! man ham anjam dadam, vaghti ferestadam goft inaii ke to migi bikhode !!!!!!! :O
man(roozmare negar) | October 30, 2007 4:49 PM
جالبه همه ایرانی های کامنت نوشته از این موضوع شاکی هستند :) پس این آدم های پررو کی هستند ؟؟ در و همسایه ؟؟ هاها
از این نوشته ات بوی دود بلند میشد کلی باحال بود. مثل این کارتونا هست سر کرکترش توش دود بلند میشه کلاهش رو برمی داره
امیدوارم روزی همه ما از اشتباهاتمون درس بگیریم. کار خوبی کردی نوشتی . همه می تونند به این نوشته به گونه ای ریلتن کنند
لاوووو یو
عالیجناب منتقد | October 31, 2007 2:00 AM
بیرونش کردی یارو رو یا نه هنوز؟
ژرفا: نه ! بلیطش مال یکشنبه است و ظاهرا هر چی هم کم محلی بهش می کنم و روزی دو سه کلمه نهایتا باهاش حرف می زنم بازم از رو نمیره !
پاییز | October 31, 2007 6:13 AM
نه آخه مگه ميشه؟ شما بايد به نوعی در گشادهدستی و سربهزيری و خلاصه قابل سوءاستفاده بودن شهرتی به هم زده باشيد! وگرنه مگه ميشه که اين همه آدم عجيب و غريب يکراست بيان سراغ شما و به خودشون جرأت بدند که همچين تقاضاهای عجيبی بکنند؟!
از قرار معلوم ميشه. اما بايد اقرار کنم که نوشتهاتون واقعاً حيرتزدهام کرد. واقعاً چه آدمهايی پيدا ميشن....
ژرفا: والا فعلا که شده. زیاد هم شده. فقط هم برای من پیش نمیاد، خیلی ها از این تجربه ها دارن.برای پدر و مادرم هم از وقتی یادم میاد پیش اومده. از این داستان ها زیاد دارم که بنویسم. اینهایی که گفتین مودبانه اش ه. بهتره بگیم احتمالا به حماقت شهرت داریم و مردم هم وقاحت رو از حد گذروندن. شما شانس آوردی که تا حالا برات پیش نیومده پانته آ جان.
پانتهآ | October 31, 2007 7:00 AM
دفعه اوله که توی این وبلاگ غبر از ابده های بسیار خلاق، ناراحتی می بینم.امیدوارم این مشکل به زودی حل شه.
آزاده | November 1, 2007 8:53 AM
با کامنت دریا و عالیجناب منتقد خیلی حال کردم
حالا که لندنی آدرس بده منم می خوام بیام خونه تون. :)))))
از شوخی گذشته ننه مادر می دونم چی می کشی. فامیل نزدیک میاد اینجا خونه آدم بعد از دو سه هفته آدم داغ می کنه چه برسه به دوست های ندیده این مدلی
هما | November 1, 2007 10:05 AM
:)
... | November 1, 2007 5:15 PM
تجربه شد .حرص خوردن که دردی رو دوا نمیکنه .
morteza | November 2, 2007 8:15 AM
با اجازه به این مطلب لینک دادم یه موضوعی هم در همین ارتباط نوشتم
راستی شما با این موضوع دست رو دل خیلی ها گذاشتی
:)
رفت بالاخره؟
mahbub | November 6, 2007 7:15 AM