« Jewelled Sandals | Main | »
نمی دونم چرا اینجا که بارون میاد مثه تهران نیست که همه ذوق مرگ بشن ! با توجه به اینکه بارون هاش به نظرم قشنگ تر هم هست و الان هم که پاییز شده و هاید پارک خیلی خوشگل شده. علتش اینه که اینجا بارون اومدن اتفاق عجیبی نیست یا اینکه ملت شاعر نیستن و احساسات رقیق ندارن یا چی ؟ حالا از همه بدتر اینکه خود ِ من که عاشق بارون بودم و از چتر خیلی بدم میومد و دوست داشتم برم زیر بارون خیس بشم، امروز نرفتم دنبال کارهام چون بارون میاد و من چتر ندارم و حوصله هم ندارم دوباره سرما بخورم . هنوزم بدم میاد از چتر و نشونه اش اینکه هنوزم دلم نمی خواد یه دونه بخرم.
این هم برای اثبات نفرتم از چترها به تاریخ 20 دسامبر 2002 :
رقص چتر
به چترها فکر می کردم که خوابم برد ٬
همه ی چترهای زمین ٬
اختراع عبث و عبوس ذهنی مربع .
شاید
مردی انگلیسی
که خط اتوی شلوارش را
باران
یا شاید هم برف
کمی
نمدار می کرده .
به چترها فکر می کردم که خواب دیدم ٬
دستگاه پانچی بودم
در حال سوراخ کردن ٬
و همه ی چترهای زمین
که صف کشیده بودند
و مرد انگلیسی
که از پنجره ی خانه ی خیلی مرتبش
من را نشانه گرفته بود .
به چترها فکر می کردم که از خواب پریدم ٬
باران ٬
برف٬
یخ٬
سنگ می بارید .
همه ی لباس هایم را پانچ کردم
و عریان
به حیاط دویدم .
در جشن آزادی چترهای پانچ شده
تا صبح
با همه شان
به نوبت
والس رقصیدم .
و با آخرین نفر
مرد انگلیسی ٬
با تنی سوراخ سوراخ ٬
رقص سرخپوستی ٬
رقص باران .
سارا
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
! به گمانم باران زده شده ایم
به نام یکتای بی همتا
همیشه دوست داشتم خانه ام پنجره ای داشته باشد رو به خیابان، رو به بیرون، نمی دانم شاید به این خاطر که خیلی از تکه های خوب و زیبای نوشته هایی که خوانده بودم نتیجه نگاههایی بود و پنجره هایی. و امروز که من روی سکوی یک پنجره واقعی رو به یک خیابان واقعی نشسته ام آنچه می بینم: چتر ، آسمانی کدر و باران وباران و باران!
و باران؛ باران را دوست داشتم همیشه، اونهم شاید به این خاطر که سهم زیادی از زیبایی خیلی از آهنگها و ترانه ها و شعر ها همراه باران بود و زیر باران و با حال و هوایی بارانی، حسی مطلقا شاعرانه!
ولی حالا اینجا؛ چقدر باران؟! چقدر آسمان گرفته؟! چقدر آ دمهای چتر به دست خیس؟!
کاش آفتاب می آمد چند روزی و من آفتاب را حس می کردم.
و چون گفته باشم:از پنجره دیدم شادروانی را می بردند زیر باران با همان ماشین سیاه رنگ مخصوص و گلهایی خیس خورده بر سقف؛
کسی می داند امروز روز بارانی شاعرانه شادروان بوده؟ فقط خدا می داند.
انوشه
9 اکتبر 2007
Anousheh | October 9, 2007 3:13 PM
منم از چتر خوشم نمیاد.. البته به این شدت هم متنفر نیستم.
عاشق صدای بارون و هوای بارونیم که بایستم کنار پنجره و گوش بسپارم به صدای باد و بارون..
از اونجایی که به سرعت و زیاد سرما می خورم هوس پیاده روی زیر بارون را نمی کنم! به دردسرش نمی ارزه.
تو هم مواظب خودت باش سرما نخوری دوستم.
دنیا | October 9, 2007 10:14 PM
من عاشق بارونم و هوای نمدار، بوی خاک و ... عاشق چتر! مخصوصن این چتر بزرگها که دو تا لایه دارن که هوای بادی آدم رو با چتر از زمین جدا نکنه! سه تا چتر توی خونه دارم یکی هم توی شرکت! مرضه دیگه اینم
هما | October 10, 2007 6:44 AM
به نظر بيشتر جريان به همون روح ايرونيها و شاعر مسلكي و كنار گوي بشين و گذر عمر ببين برميگرده :p اما واسم جالبه كه اون طرفيا احساس زيادي نسبت بهش ندارن!
Mehdi | October 10, 2007 7:59 AM
http://oldestfashion.blogspot.com/2007/10/one-hundred-percent-design-64_07.html
اين چتر معرفي شده به دست آقاي اولد فشن بايد وسيله ي خوبي باشه واسه شما كه از چتر متنفريد
مهتاب | October 10, 2007 9:28 AM
وقتی اکثر موقعها بارون دارن براشون هیجانی نداره
روزهای افتابی چطور؟توی روزهای آفتابی ذوق دارن؟
سمیرا | October 10, 2007 11:13 AM