« Bottled Water | Main | Jewelled Sandals »
October 6, 2007 6:30 PM
بعد از این همه سال معاشرت مستمر و بی وقفه با درس و کتاب و کلاس به اشکال مختلف، حالا که دیگر نه دانش آموز هستم و دانش جو و نه دانش پژوه و مسلما نه دانشمند یا هیچ جور دانش- به اضافه ی دیگری، احساس بیهوده گی می کنم ! در اکثر مواقع از این بابت خوشحالم ولی گاهی هم ناخودآگاه دنبال دفتر و کتابم می گردم. از همه بدتر اینکه هر چند شب یک بار خواب ِ امتحانات قریب الوقوع و مشق های عقب افتاده و پروژه های تحویل داده نشده را می بینم. این بیماری اسم خاصی ندارد احتمالا ؟
Related Posts
دربارهی نويسنده
اینجا انسانی خودش را برای خودش در قالب واژهها تصویر میکند. این یادداشتها ادبیات و دستمایهی ویژهای نخواهند داشت. از هر دری سخنی …
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
depthblog [at] gmail [dot] com
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
درود بر گوگل ریدر
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
maybe...
کاپیتانی بدون هواپیما | October 6, 2007 7:57 PM
اصطلاح رایج برای این بیماری این است که شما خوشی زده زیر دلت!:)
ژرفا: فکر کنم دقیقا همان باشد ! نقطه سر خط :))
Anar | October 6, 2007 8:24 PM
من هم درست همین بیماری را تا همین درجه از وخامت دارم! راه حلی پیدا کردی من را هم خبر کن!
ژرفا: اوکی :)
پرگلک | October 6, 2007 9:06 PM
سلام؛
به تازگی همشهری ما شدی ژرفا جان؛ من تازه خوندمت؛ و از همه پست های طراحی ت کلی لذت بردم. بهت دیگه مرتب سر میزنم
ژرفا: ولی من خیلی وقته می شناسمت و وبلاگت رو می خونم :) شبکه ی پیام و این حرفا :>
nazly | October 7, 2007 1:01 AM
سلام
منم مثل شما این کابوسا ولم نمی کنه!!!گاهی فکر می کنم لابد باید از کلاس اول باز بخونم!!!!
نازیلا | October 7, 2007 4:20 AM
نميدونم چه بيماريه كه وقتي آدم درس و مشق داره ازش فرار ميكنه ميگه كاشكي تموم بشه بعد وقتي تموم ميشه آدم احساس كمبود ميكنه، شايد همون بحثي كه گفتند باشه خوشي زده زير دلمون اما منم آن ايامم آرزوست!
Mehdi | October 7, 2007 5:34 AM
شاید به خاطر اینه که درس خوندن از اول هدفمون بوده نه وسیله ای برای رسیدن به هدف...الان هیچ استفاده ای از درسی که خوندیم نمی کنیم...شاید خیلی کم چیز هایی که خوندیم الان توی کار به دردمون بخوره...برای همین وقتی درسمون تموم می شه ..احساس بیهودگی می کنیم و وقتی درس می خونیم عذاب می کشیم..
کفشدوزک | October 7, 2007 6:46 AM
vayyy khabe emtehan didan kheili mozakhrafe!! be khosus ke hamash khab bebini dir residi sare jalaseye emtehannnnn......
bella | October 7, 2007 7:10 AM
ژرفا جون ببخشید این کامنت به این پستت بی ربطه، به یکی از پست های قبلت مربوطه در مورد فوتوشاپ. اگه نتونستی فوتوشاپ گیر بیاری از این برنامه می تونی برای کوچیک کردن عکسا استفاده کنیhttp://www.picnik.com/
ما به هیچ عنوان نمی خوایم از عکسای مربوط به طراحی شما محروم بمونیم! ;)
ژرفا: صنم جون قربون دستت :) امتحانش کردم خیلی باحال بود. دمت گرم :)
خورشید | October 7, 2007 7:16 AM
ببخشید اینو یادم رفت بگم.شما با همین برنامه پینتر ویندوز هم می تونید شکلا رو کوچک کنید کافیه به قسمتی برید که طول و عرض تصویر رو با درصد میشه کوچک یا بزرگ کرد.منوی view
ژرفا: مرسی :)
نازیلا | October 7, 2007 9:19 AM
من هنوز که هنوزه بعد از گذشت نه سال از دوران دبیرستانم خواب امتحان میبینم که ورقه سفید دادم و اومدم بیرون
سمیرا | October 7, 2007 9:21 AM
وای منم دقیقن همین طوری ام ! : )
عادله | October 7, 2007 12:22 PM
چجوری توقع داری این مدت کوتاه به اون معاشرتهای طولانی بچربه ؟ هنوز داغی خب! :))
پ.س : معلومه که دیدم. تو عکس. خیلییییی بهت میومد. مخصوصن اون عکسه که تو کیش بود و یکم سوخته بودین هر دوتون
پ.س.2 : راستی فرازو خیلی سلام برسون از قول هر دومون.
ژرفا: یااااااادم نبود که اون عکسا رو دیدی :) حالا ببینم این جناب فراز راضی میشه بالاخره یا نه :> آفتاب سوختگی رو چه کنم ؟ اونجا کیش رو داشتیم ولی توی انگلیس که دریغ از یه مثقال آفتاب :) فراز هم به هر دو تا تون سلام می رسونه :*
FarNice | October 7, 2007 12:26 PM