« | Main | Bottled Water »
بعضی عادت ها رو نمیشه عوض کرد، حتی بعد از مدتها هم خونه بودن با کسی که این عادت خاص روی اعصابش خط میندازه. به عنوان مثال در ِ کمد یا کشویی که نصفه نیمه یا کامل باز می مونه به طرز شدیدناکی اعصاب من رو خرد می کنه. از قضای روزگار، همسر عادت داره که در کمد و کشوها رو کامل نبنده. حالا نه من تونستم توی این چند سال با این قضیه کنار بیام و نه اون تونسته عادتش رو تغییر بده. نتیجه اینکه اون درها رو باز میذاره و من دنبالش راه میرم و درها رو می بندم. البته هر دو تامون به مرور معتدل شدیم مقادیری. امروز صبح زود که پا شده بوده آماده بشه که بره سر کلاس هم چراغ رو روشن کرده بود و هم به هر حال سر و صدا ولی من وسط ِ گیجی ِ خواب سرم رو بلند کرده بودم و فقط تاکید کرده بودم که در ِ کمد رو ببنده و دوباره تلپ خوابیده بودم ! :) البته خودم که یادم نبود، عصر که اومد خونه بهم گفت ... ظاهرا این مشکل در خواب هم به اعصاب من فشار میاره :>
فکر کنم توی تمام خونه ها از اینجور باگ های همخونه گی ِ کوچیک ِ لاینحل وجود داشته باشه.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
وجود داره خواهر. زیاد هم وجود داره.
من عاشق اینم که لباسهم رو پرت کنم اینور اونور. یعنی یک بخش مهم لذت لباس برای من پرت کردنشون گوشه و کنار اتاق خواب و بعد یک شنبه جمع و جورش کردن. ( اگر بخواهم خودم رو روانکاوی کنم این از وسواسی بودن مادرم بود که صبحها ساعت هشت صبح با جارو برقی میومد به اتاق من و من همون تهران که خونه مستقل خودم رو داشتم با خودم عهد کردم که هیچ لباسی رو بعد از در آوردن دفعه اول سر جاش نذارم) حالا برعکس این آقا مست خواب هم که باشه اول باید شلوارهاش رو از پایین به بالا جوری که خط شلوارها روی هم بیاد( چون اون سرکارش باید لباس رسمی بپوشه) و شلوار جینها رو مرتب بذاره توی کشو. بعد همه گیره های لباس های کمدش باید به یک طرف باشند. بعد هر کدوم از مدل های لباس هاش باید کشوی خودشون رو داشته باشن. اصلا یک وضع برعکسی در منزل ما هست که بیا و ببین.
تمیزکاری من رو هم قبول ندارند و قتی مهمان داریم خودش باید تمیز کنه.( که البته این اصلا بد نیست)
ولی خوب ما به یک قرداد ناگفته رسیدیم کسی به کمد و کشوی کسی کاری نداشته باشه.
می گم سارا جان مادر. بحث رو واکردی ما یه ذره بیاییم از شوورامون حرف بزنیم. سایه سر رو عرض می کنم البته.
ژرفا: درد ِ مشترک ؟ :) حالا خوبیش اینه که ما هر دو تامون مقادیری شلخته ایم :> من بیشتر البته. لباس ها رو می ریزم روی تخت و صندلی، فراز برمیداره آویزون می کنه. در عوض من از اینکه کفش و لباس توی پذیرایی باشه بدم میاد. فراز میذاره روی مبل ها و من جمع می کنم ! :> همون قرارداد ِ ناگفته .
لوا | October 5, 2007 3:17 AM
من مشكل درو با مامانم دارم و چراغاي روشنو با داداشي.مدام دنبالشونم كه يا درو ببندم ،يا برقو پت سر شازده خاموش كنم.بساطيه برا خودش.ولي رو اعصاب من نمي ره.اونا مي گن كه اين حركت من رو اعصابشونه...
از آشناييتون خوشحالم
درباره فتو شاپم خوب همون نسخه تريال رو دوباره نصب كن.من سي روز به بار اين كارو مي كنم..تاريخ كامپيوترم اگه عوض كني شايد بتوني سرش كلاه بذاري و اين فكر كنه هنوز روز 29امه..
ژرفا: چه بامزه. فکر می کردم عادت باز گذاشتن درها مخصوص آقایون ه :)
فليكا | October 5, 2007 7:11 AM
نیمهباز گذاشتن درها و کشوها ظاهرن جزء عادتهای خیلی از آقایونه. یادم هست توی "عشق در زمان وبا" بخش خیلللی کوتاهی بود که استفادهی خیلی قشنگی از این ماجرا میکرد.
ژرفا: عشق سالهای وبا رو چند سال قبل خوندم و یادم نیست مارکز چطوری ازش استفاده کرده. کنجکاو شدم دوباره بخونمش :)
bamdad | October 5, 2007 8:33 AM
vay in chant ta post e akheret engar khod e khodami , ye adat e badi ke man ro azab mide , in ghashogh keshidan tah e ghablamast!!!!yani asabam badjoor ghati mikone , 7 sal ham tazakor engar kafee naboode!
ژرفا: :)
arezou | October 5, 2007 9:45 AM
والا ما هم از مشکلا داریم. حاج آقامون به اینکه در شامپوها باز باشه بد حساسیت داره. و هر روز بعد از دوش میگه: در شامپو باز بود ها!!!!!!!
منم عجب به این حساسیت دارم که کسی که داستاش رو شسته حتما دستاش رو خشک و با دست خیس اینور و اونور نره.
تو این چند سال زندگی مشترک نه من یاد گرفتم در شامپوها رو ببندم، نه حاج آقامون یاد گرفته دستاش رو خشک کنه.تحمل می کنیم همو دیگه.
ژرفا: این حساسیت به در ِ باز شامپو رو من هم دارم. اصولا در رو باید بست دیگه ! در ِ هر چی :)
مسافر | October 5, 2007 11:08 AM
وای
وای..
از این..
داستانک | October 5, 2007 12:41 PM
در کابینت و قفسه رو باز کردن و نبستن فقط یکی از اون هزارتا مورد مشترک در لیسته...
بقیه شو هم بگم؟
ژرفا: ای بابا ! نمی دونستم اینقدر فراگیره :))
سوسکی | October 5, 2007 8:52 PM
از دیروز تا حالا دارم به این موضوع فکر می کنم. نا گفته نمونه دیروز با خودم گفتم که خدارو شکر چیزی نیست که رو اعصاب من بره. اما امروز یادم اومد که آقای مهربان همیشه عادت داره روی تخت پای مبارکشون رو تکون بدن از اون تکون های ریز ریز و تند ها. منم می گم نکن بابا جان اعصابم خورد شد. عادتشه که عادتشه.
ژرفا: این هم یه عادت مردونه است پس ؟ ما هم گاهی این باگ رو داریم :))
مامان غزل | October 5, 2007 11:55 PM
همون قسمت انگشت های پا ...
مامان غزل | October 5, 2007 11:56 PM
واویلا از این مثالها که شماها میزنید من همه اش رو همین الان هم با واسو داریم. توی همین آخر هفته ها و گاهی که پیش همیم کلی از این لیستها من دارم. وای به روزی که بیست و چهار ساعت با هم باشیم پس!
ژرفا: اون موقع کم کم معتدل میشه :)
Anar | October 6, 2007 3:06 AM
((: خيلي باحال بود. فكر كنم تو همه زندگيها چنين مواردي وجود داره اما احتمالا آدمها بعد از مدتي عادت ميكنند، يعني چارهاي ندارند :p
راستي چون اينجا ديدم اكثريت با خانومهاست ميگم اتفاقا من بايد پشت خانوم همسر در كمد ديواريها را ببندم چون ايشون اصلا علاقهاي نداره!
ژرفا: جالبه. پس کلا عادت مردونه ای نیست !
Mehdi | October 6, 2007 7:41 AM
وای که داغ دل من بیچاره رو تازه کردین.بخونید ببینید شوهرجان من با من چه میکنه:هیچوقت در کمدها رو نمیبنده-کشوها را نصفه باز میذاره-چراغها رو خاموش نمیکنه-در شامپو همیشه باز میمونه-لباسهاشو هر جایی درمیاره همونجا میمونه و اگه بخوام بقیه اش رو بگم تا فردا صبح ادامه داره
به امید دیدار/خوش بگذره
نسرین | October 14, 2007 7:21 AM