« Don't be in War with yourself | Main | The Horror of Plastic Bags »
.
آنچه در ذهن و زندگی ام می گذرد را نمی توانم اینجا بنویسم، شوق و ذوقی هم برای نوشتن از باقی اش ندارم. خیلی وقت است این صفحه بیهوده شده، واقعا نمی دانم چرا هنوز دارم ادامه اش می دهم. بی جهت تلاش می کنم برای روشن نگه داشتن چراغ اینجا. کاش این مرض وبلاگ نوشتن دست از سر من بردارد.
پ.ن 1: فراز میگه باز گیر دادی به این وبلاگ بدبخت؟ بابا جان بنویس دیگه. راست میگه. شورش رو در آوردم من.
پ.ن 2: از عصر تا حالا دارم تجزیه و تحلیل می کنم که بفهمم چی میشه که من گاهی وقتها اینقدر از این وبلاگ شاکی میشم. دلایلش رو می دونم. نمی دونم چطوری باید مشکل رو از بین برد !
پ.ن 3: خوب ... قضیه اینه که نوشتن همیشه برای من یه جور تخلیه ی روانی بوده. با نوشتن سبک میشم. خیلی ها وقتی فکری توی سرشون می چرخه یا ناراحتن و اعصاب ندارن، گوشی تلفن رو برمی دارن و زنگ میزنن به یه دوست و حرف می زنن و سبک میشن ولی من هیچوقت عادت نداشتم این کار رو بکنم. خیلی کم پیش اومده که سفره ی دلم رو باز کنم برای یه دوست. شاید برای همین دوست ِ دختر صمیمی خیلی کم داشتم. شاید هم اصلا نداشتم. همیشه با نوشتن خودم رو سبک می کردم. وبلاگ وسیله ی خیلی خوبی بود برای تخلیه ی این مدلی من تا اینکه به هزار و سه دلیل، به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی تونم از هر چی دلم می خواد بنویسم. وقتی مادرت و همسرت و چند تا فامیل دیگه و دوستهای فعلیت و دشمن های فعلیت و دوست های دوست های دوستت هم وبلاگت رو بخونن، نوشتن از احساسات و افکارت سخت میشه اصولا. اینه که تصمیم گرفتم دیگه شخصی ننویسم. حالا هر وقت که نیاز دارم تا با نوشتن از شر یه فکری خلاص بشم میام سراغ این صفحه ولی می خورم به در بسته. چون یادم میاد که نباید بنویسم. که ممکنه کسی نگران بشه، که ممکنه کسی ناراحت بشه، که ممکنه کسی از یه مسئله ی خصوصی زندگی من خبردار بشه که اصولا نباید خبردار بشه یا کلا بهش ربط نداره. این خصوصی که میگم حالا نقشه های سری کا گ ب نیست ها، حتی یه سفر رفتن ساده یا اینکه من دیروز بی حوصله بودم هم باعث دردسر میشه ! اینه که شاکی میشم که همچین وبلاگی به درد لای جرز هم نمی خوره وقتی من نمی تونم توش بنویسم. عادت نوشتن روی کاغذ رو هم از دست دادم. کما فی السابق با حرف زدن هم راحت نیستم. اینجوری میشه که وقتی از یه مشکل دیگه تحت فشار هستم و می خوام با نوشتن خودم رو آروم کنم و نمیشه، می خوام در این وبلاگ رو ببندم که دیگه خاصیتی برام نداره. از طرفی هم گاهی وقتها میگم به درک که بقیه چه فکری می کنن ولی وقتی می بینم بدخواهی هاشون باعث میشه از نوشته های وبلاگم استفاده کنن تا توی زندگی واقعیم بهم ضربه بزنن، می فهمم که بهتره ننویسم.
خلاصه که بد جایی گیر افتادم. اشکال من احتمالا اینه که در مورد وبلاگ نوشتن که یه مسئله ی شخصی ه ، بیش از حد دیگران رو در نظر می گیرم. چه اونهایی رو که دوسشون دارم و چه اونهایی رو که دوسشون ندارم. اشکال دیگه اینه که با اینکه می دونم که دیگه نباید شخصی بنویسم - این رو مطمئنم - ولی گاهی دلم برای اون خلوت چهار دیواری اختیاری ه وبلاگم تنگ میشه و می خوام برش گردونم به حالت قبل. مثه آدمی که می دونه مثلا به کیوی حساسیت داره و براش بده ولی باز گاهی وقتها هوس می کنه کیوی بخوره و بعد به غلط کردن میفته یا عصبانی میشه که آلرژی داره به این میوه !
پ.ن 4: یکی به من بگه چه بلایی سر این وبلاگ آیدا اومده ؟
پ.م 5: Cafferistretto کجا رفت ؟! بحران وبلاگی واگیر داره ؟ ای بابا !
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
بههء ! من تازه داشتم فکر می کردم چه خوب شده وبلاگت. می تونم بفههمم که راضیت نمی کنه. ولی یکمی اشتباه می کنی. به نظرم میرسید اینکه چیزهایی که معرفی می کردی و گاهی وسطش از افکارت می نوشتی حال خوبی به اینجا داده بود. یعنی من فکر می کردم که شاید داری کم کم روشش رو پیدا می کنی که از خودت نگی و اینجا باز هم بمونه.
می تونم حدس بزنم چرا به اینجا رسیدی ولی نظر منو بخوای من این سبک وبلاگت رو هم دوست داشتم. آدم حتی لابلای اون عکسها هم میتونست سارا رو پیدا کنه.
راستی نمیشه ته نوشته ام به جای مثلن موفق باشی-ای چیزی بنویسم: هاکونا ماتاتا ؟ ;)
ژرفا: ببین فرناز جون همینه. با همون یه نوشته ی شخصی بعد از اینهمه وقت، یکی دو نفر رو نگران کردم و دو سه تا دشمن رو خوشحال. می دونی چی میگم؟ اگه بخوام بنویسم فقط باید از شادی ها و خنده هام بنویسم که قبول داری که مصنوعی و بی مزه میشه و حداقل به دل خودم نمی شینه. زندگی هیچکس بی غم و غصه و عصبانیت نیست. مال من هم نیست ولی ...
فقط از طراحی نوشتن هم بعد از مدتی بیهوده میشه چون خواننده ها وارد به این رشته نیستن و کامنت ها محدود میشن به تشویق و هورا کشیدن. کسی بحث نمی کنه، کسی ایده نمیده. اشکال از خواننده ها نیست مطمئنا. این محیط با موضوع همخوانی نداره. انگیزه ای برای ادامه اش نمی مونه.
کوتانا ماتا ! :)
FarNice | September 12, 2007 2:32 PM
به خودت فرصت بده. سر بالایی را که رد کنی قول می دم یه منظره خوب منتظرت وایساده.
ژرفا: بعد از چهار سال و خورده ای وبلاگ نوشتن، خیلی وقته من اون سر بالایی رو رد کردم. مدتی ه افتاده توی سراشیبی در واقع :)
دخترک بارانی | September 12, 2007 3:11 PM
سارا جونم
انقدر سخت نگیر به خودت عزیز جان. ببین تو اصلا مجبور نیستی بنویسی. اما اگه بنویسی مطمئن باش من یکی رو خیلی خوشحال میکنی. من تازه مشتاق دیدار هم هستم و اگر ننویسی خیلی غصه میخورم که نمیتونم از حال و روزت حتی شده یه خطی هم با خبر باشم. بعد هم فقط با تمرین نوشتنه که میتونی تعادل بین چیزی که خودت رو راضی میکنه و اینکه چقدر اطرافیان مهمند رو پیدا کنی.
ژرفا: هوم. سخت می گیرم انار جون. می دونم. چند بار به کله ام زده برم یه گوشه ای یواشکی بنویسم ولی می دونم که باز همین آش میشه و همین کاسه.
anar | September 12, 2007 3:48 PM
man yeki ke dast kami az to nadaram. aghaye mehraban ham hei mige in kara chie ke ba webloget mikoni.
ژرفا: همه گیر شده مشکل ! :)
مامان غزل | September 12, 2007 5:44 PM
من که تازه مشتری شدم و دارم لذت میبرم از این وبلاگ. بعضی وقتها اصلا ادم حوصله نوشتن نداره.. قرار نیست وبلاگ اجباری بهمون تحمیل کنه. من وبلاگم مینویسم وقتی دلم میخواد از غم و شادیم بگم وقتی هم حوصله ندارم نمینویسم. به خودت سخت نگیر.
ژرفا: هوممم :)
لیلا | September 12, 2007 9:33 PM
خوب دلایلش رو نمیتونی بگی ما کمکت کنیم؟ بالاخره ما هم چهارتا حالا پیرهن نه ولی بلوز رکابی که پاره کرده ایم توی این وبلاگستان:)
ژرفا: این هم دلایل. حالا ببینم اون بلوزهای رکابی که پاره کردی کمکی می کنه یا نه :)
anar | September 12, 2007 11:45 PM
I'm neither a friend who gets worried to know about your problems, nor an enemy who becomes happy to hear about your failures. I'm just an unjudgemental stranger who enjoys reading someone else's experiences some of which we share and some other are totally new to me. I'm sure you have lots of readers like me. We'd be happy to see this window open!
ژرفا: ممنون :)
Azadeh | September 13, 2007 1:43 AM
اگه نیاز به کمپین و پتیشن و امضاءجمعکنی و سوت و شوووف و بوق و تشویق و دو انگشتی و تکون و مکون و تار و تنبک و طرب و بند و بساط هست، حتما ما رو در جریان بذارین
ژرفا: D:
Osmosis | September 13, 2007 2:10 AM
نمی خوام آیه یاس بخونم ولی دلائلش رو نمی شه از بین برد! منم این حس رو دارم و گاهی قوی می شه و نمی نویسم یا آدرس عوض می کنم یا سیستم نظرخواهیم رو می بندم و گاهی می ره اون گوشه ها و فراموش می شه و راحت می نویسم
فکر کنم تو خود این پدیده وبلاگ نویسی،به این شکلی که ما می نویسیم یه تناقض ها و احساسات ضد و نقیضی باشه
ژرفا: هوم. نمیشه از بین شون برد :)
Ng | September 13, 2007 10:50 AM
من نمی دونم چی باید بگم. یعنی راستش چون می دونم چی میگی و می فهمم که چی میگی حرفی ندارم. فقط بدون که منم مثل انار از خوندن نوشته هات خوشحال می شم. دوست دارم که بنویسی و ادامه بدی. خوش باش و خوشحال سارا جون. خستگی ها رو هم بذار برای روزهایی که رفته اند
ژرفا: تو فکر کنم خوب درک می کنی من چی میگم هما جون :)
هما | September 13, 2007 11:26 AM
Hi Sara;
I am not gonna to tell you that I feel exactly like you as it cannot help you, but one suggestion: move back to pen and paper sometimes, you think you missed your feeling to write in that way, but I guess you know how friendly it is, you don't need to go to in, you just start and when you have the pen in your hand it helps you keep going. I believe this is the best solution which make you write (and enjoy your own way of talking), also it will help you to keep your weblog alive as well, very personal thing for paper and other things here in the weblog. Then, you make your fans satisfied as well.
Have a nice days
ژرفا: مرسی از راهنماییت انوشه جان :) باشه. امتحانش می کنم :)
Anousheh | September 13, 2007 12:49 PM
همين بلاهايی که سر تو اومده، سر ولاگ منم اومده خوب!
منم هزار بار بين به درک هر چی دلم میخواد مینويسم با اين که الان فلانی چه فکری میکنه گیر کرده م تا حالا. هرچند طرفدار مکتب به درک ام، ولی يه وقتايی يه حرف و حديثايی به آدم فشار مياره واقعا، بس که فرهنگ احترام به حريم خصوصی آدما رو نداریم.
انی وی، وبلاگ منم حالش که خوب شه، بر می گرده. تو هم سخت نگیر.. حالت خوب می شه *:
ژرفا: خواهشا زود ردیف شو و برگرد. من معتاد وبلات ام اساسا ! :)
آيدا | September 13, 2007 3:24 PM
میخواهی کلید بدم بیا با یه اسم دیگه تو وبلاگ من بنویس. جدی میگم ها. من که فعلا وقتش رو ندارم و خیلی هنر کنم اون وبلاگ ورزش رو بچرخونم. تو بیا به عنوان مهمان ویژه بنویس:)
ژرفا: ای بابا ! وبلاگ تو که پنج برابر اینجا خواننده داره و ویترین تره. یهو بگو برم سر میدون انقلاب فکرهام رو هوار بزنم دیگه :) مرسی از پیشنهادت ولی :>
anar | September 13, 2007 3:31 PM
فکر کنم بهترین کار اینه که بری یه گوشه واسه دل خودت بنویسی. والا من که هیچ شخص حقیقی از زندگیموبلاگم رو نمیخونه یعضی وقتها به سرم میزنه برم یه جا دیگه بنویس. وای به حال شما که دوست و آشنا میخوننش!نمیدونم شاید این پیشنهاد منم چرت باشه اما خب به ذهم من فقط همین رسید
ژرفا: آره فکر کنم بهتره اینجوری :)
ستاره | September 13, 2007 9:58 PM
من نمیدونم چه مرضی ه این درد بی درمون وبلاگ نویسی! مینویسی! بعد سانسور میکنی!
ژرفا: D:
miracle | September 13, 2007 10:31 PM
hala man invariam ya oonvari?!! :))
ژرفا: هر دو طرف ! :)
مامان غزل | September 13, 2007 11:09 PM
همیشه از خودم می پرسم که چرا وبلاگ می نویسم، منی که هر دو-سه ماه یکبار همه چیز رو حذف می کنم و با یه هویت جدید و ناشناسانه! شروع می کنم به نوشتن، خب پاشم برم یه دفتر بخرم و واسه ی خودم بنویسم و به هیچ کس هم نشونش ندم، اینجوری دیگه از نزدیکی آدمهای مجازی هم نمی ترسم چه برسه یه آدمهای واقعی. اما انگار که باید بنویسم، همین جا، توی همین وبلاگستان. همیشه دوست داشتم که اگر کسی میاد و نوشته هام رو می خونه، فقط یه بار بیاد، همون یه بار برای من کافیه. اما همیشه دو سه نفری بودن که انگار گیر می کنن لابلای نوشته های من، و این برای منی که همیشه دوست دارم آزاد و بی قید وبند بنویسم کمی آزار دهنده است، چون می دونم که کسایی هستن که نوشته های دیروزم رو خوندن و امروز که می خوام کاملا متفاوت بنویسم، نمی تونم و خودم هم نمی دونم که چرا نمی تونم؟؟؟ شاید دردمون یه جور نباشه اما این حس که نمی تونی واسه خودت بنویسی رو درک می کنم. رها کردن یه وبلاگ هم کار سختیه چه برسه به حذفش که کمی عذاب آوره، اولش فک می کنی که دیگه ازش نفرت داری اما به محض اینکه حذف شد، یه حس غریبی میاد سراغ آدم. در هر صورت امیدوارم روزی برسه که واسه ی خودت بنویسی، خود خودت، همون جوری که دلت راضی می شه.شاید اینبار نتونم پیدات کنم و بشم خواننده ی بدون امضای نوشته هات، همون جور که مدتهاست خواننده ی خیلی از این وبلاگهایی هستم که توی لینکدونیت قرار دادی. اما امیدوارم بتونی راحت بنویسی، راحت نوشتن شاید مهمترین قسمت باشه.
ژرفا: هدف راحت نوشتن ه ولی وقتی قبول می کنیم که عمومی بنویسیم مجبوریم
پیامدهاش رو هم بپذیریم که خوب همین تیکه است که مشکل داره چون پیامدهاش خیلی فراتر از حد منطق و دلیل ه !
بدون امضا | September 13, 2007 11:33 PM
سلام
به نظرم اگه اینها واقعا عقاید و احساساتت هستند چه دلیلی داره که بخواهی اگه یه نفر از آشنایان می خونه نگرانش بشی ؟ به هر حال این تو واقعی هستی دیگه ! بی خیال همه ، خودت راحت باش... من به نظرم ادامه بده ، حیفه!
ژرفا: بحث واقعی و غیر واقعی نیست. بحث اینه که اگه امروز بنویسم غمگینم، اون آشنای بدخواه بی جنبه میره پهن می کنه که فلانی افسردگی گرفته یا مثلا ورشکست شده چون تو وبلاگش نوشته فلان ! به همین خنده داری.
Mehdi | September 14, 2007 9:07 AM
عزيزم خوب مي فهمم حسي كه داري. شايد لازم باشه يك وبلاگ ديگه براي حس هاي درونيت و آن چيزها كه خصوصيه داشته باشي.
اما حيفه كه اين وبلاگ را تعطيل كني. حالا ديگه اين وبلاگ خواننده هاي خاص خودش را داره و آنها منتظر نوشته هات هستند.
در ضمن دعوت شده اي به معرفي بهترين پستت. شايد با مرور پست انگيزه تازه اي پيدا كني و هميطور ره حلي هم براي خودت كه نياز به نوشتن براي فرافكني داري وهم براي خواننده هاي
وبلاگت
منتظرت هستيم!
ژرفا: سعی می کنم یه پست پیدا کنم و بذارم اینجا . مرسی بابت دعوت :)
بوي بارون، قهوه، سيگار | September 14, 2007 12:01 PM
می فهمم چی می گی.. منم تمام این روزها را گذروندم و شاید هنوز هم باهاشون درگیرم.
پارسال رفتم یه بلاگ زدم با اسم مستعار و شروع کردم به نوشتن، ولی بعدش پاکش کردم.. اولش خیلی حال می کردم باهاش ولی بعد نمی دونم چی شد.. بی خیالش شدم. آزادنویسی را نمی تونستم باور کنم. با اینکه نه خواننده ای داشت و نه کسی می تونست منو بشناسه باز عادت کرده بودم به خودسانسوری و این درگیری جدید بیشتر اذیتم می کرد که هی به خودم باید یادآوری می کردم که هر چی رو دلته بنویس. اینجا کسی قضاوت نمی کنه.. ولی چندان موفق نشدم..
الان هم نوشته هام را دو قسمت کردم! از وبلاگی که بیشتر از 4 ساله دارمش نتونستم بگذرم و ماسو را راه انداختم تا روزمره ها را اونجا بنویسم. نمی دونم اینجا هم چقدر دوام میاره... ولی فعلن که جایی هست که از رنگ موهام گرفته تا یک روز معمولیم را بنویسم و نگران نباشم که یکی بیاد بگه اینا چیه نوشتی و یا مورد قضاوت قرارم بده..
دنیا | September 14, 2007 2:40 PM
baghye ro nemidoonam amma man ba khoondane neveshte hat ta hala koly chiz ha yad gereftm. koly safar ha raftam. ba to ta ostoralia oomadam va badesh rom va bade englis . ba to ba shik poosh haye iralia ashna shodam. ba to az englis khosham oomad. kholase ke azizam kash hich vaght tasmim nagiry ke nanivisy chon man delam barat tang mishe
ژرفا: چشم بهاره جون. مگه جرات دارم ننویسم ؟ :)
mamane isan va ilene | September 14, 2007 4:21 PM
Man kari ke mikonam eene ke post ham ro khosoosi/omooomi mikonam. een tori aadate neveshtan va doost dashtane weblogam hefz mishe. oonhayee ke khosoosiye ro faghat save mikonam.
S | September 14, 2007 8:59 PM
راه حلش خيلي ساده هست!حتما به ذهن خودت هم رسيده
برو يه گوشه با هويت مجازي و به صورت ناشناس بنويس...هيچ كدوم از آشناهات در دنياي واقعي رو هم خبردار نكن...ميدونم دل كندن از اين صفحه با اين آدرس رند و بعد از سال ها وبلاگ نوشتن و كلي خواننده پيدا كردن شايد سخت باشه....اما شايد انتخاب ديگه اي وجود نداشته باشه ....اين مشكل برا خود من هم پيش اومده.مي فهمم چي ميگي...شايد خودم هم همين كار رو كردم.خيلي جالبه ما خودمون راه حل رو مي دونيم ولي جرات عملي كردنش رو نداريم...بعد تازه اون رو به ديگران هم پيشنهاد ميكنيم.!
:(
خشايار | September 14, 2007 11:37 PM
شاید خوب نباشه که آدمی که خودش نمی نویسه بگه لطفا بنویس. ولی دوست دارم بهت بگم که وبلاگت رو دوست دارم مخصوصا وقتهایی که شخصی مینوشتی بیشتر. یه روزایی که تعطیل روحیه بودم هر روز اینجا رو می خوندم. مثل اینکه اکسیژن به ریه هام می رسوندم. یک بار هم بهت گفتم اون موقع که بی حوصله بودم خوندن تلاشهای تو منو به یاد آرزوهام می اندازه و بهم انگیزه می ده.
همه اینا برای این بود که قدرشناسانه بهت بگم یک روزایی از اینجا خیلی خیلی استفاده کردم.
الناز | September 15, 2007 11:53 AM
سلام
ببین ژرفا جون،راهش اینه که واسه دل خودت یه وبلاگ ناشناس تک و تنهای بی نشون بزنی که کسی ندونه مال توئه! اونوقت توش بنویس! البته در مورد دونستن شوهر نمی دونم چی بگم!!!! من این کارو کردم و فوق العاده بود!
Maryam | September 17, 2007 1:41 AM
سیستم نوشتن رو عوض کن قلم و کاغذ میتونه تاحدی مسئله رو حل کنه.
Anonymous | September 19, 2007 12:38 PM