« | Main | Don't be in War with yourself »
دقایق یک زن موقتا خانه دار
بدنم از ورزش دیروز درد میکند، بعد از ده ماه رفته ام باشگاه. یعنی حتی به اندازه ی رساندن خودم از مبل به آشپزخانه هم انرژی ندارم ولی وسواسی که اخیرا یقه ام را گرفته نمی گذارد بنشینم. علاوه بر این، دیشب به این دو نفر که همین حالا رفته اند خرید، قول داده ام برایشان چلو مرغ درست کنم. از جمع کردن ظرف ها و گذاشتن شان در ماشین ظرف شویی شروع می کنم. یکی یکی تمیزشان می کنم و مرتب می چینم توی ردیف ها. لیوان ها یک طرف، بشقاب ها به ترتیب اندازه، قاشق و چنگال و چاقو ها جدا جدا. از ماشین ظرف شویی ای که نامرتب چیده شده باشد بدم می آید. این البته ربطی به وسواس اخیر ندارد، از اول همینطور بودم. از همان روزهایی که نمی توانستم بدون مرتب و تمیز کردن اتاقم، حتی یک تکلیف ناقابل مدرسه را انجام بدهم. وقت ِ کار کردن همه چیز باید جای خودش باشد تا بشود بعدا به هم ریخته شان. دارم فکر می کنم نکند وسواس هم ارثی ست ؟ به هرحال در خانواده ی مادری، چند نفری در برهه های متفاوت زمانی، وسواسی بوده اند از مدل ناجورش. کار ظرف ها که تمام می شود با اسپری ضد باکتری و دستمال می روم سراغ سنگ روی ورک تاپ. برای چندمین بار در طول هفته ی گذشته گاز را هم تمیز می کنم. یکی دو ظرفی را که مردان خانه در کمدهای اشتباهی چیده اند می گذارم سر جایشان. انگار مرد ها علاقه ی عجیبی دارند به بی نظمی در امور مربوط به خانه داری. از پدر و برادرها و همسرم بگیر و برو تا تمام مردانی که می شناسم. به جز یکی دو نفرشان بقیه در خانه بی نظمند. آن یکی دو نفر هم از آن طرف بام افتاده اند و آنقدر منظم اند که بیشتر به وسواس حاد شبیه است. مثلا وقتی یک ماشین ظرفشویی که کارش تمام شده را باز می کنید می توانید حدس بزنید چیدنش کار ِ یک زن بوده یا مرد. شرط هم می شود رویش بست حتی.
سر قلیان و کاسه ی دورش را باز می کنم و می شورم. باید یک فکری به حال این خاکسترها بکنم. کافی ست پنجره باز باشد و یک باد بیاید. روی میز شیشه ای را تمیز می کنم، پایه اش را هم. می روم سراغ غذا. پیاز های چهار قاچ و مرغ ِ شسته و رب گوجه و فلفل. یکی یکی داخل قابلمه. برنج و روغن زیتون و آب. می آیم نمک بردارم برای مرغ و برنج که دستم می خورد به شیشه ی کوچک زعفران ساییده شده ی مامان، می افتد کف آشپزخانه و هزار تکه می شود و بوی زعفران آشپزخانه را برمی دارد. غصه ام می گیرد. با جارو و خاک انداز جمع شان می کنم و می روم جارو برقی می آورم برای باقی مانده ی خورده شیشه ها. چند تا "بی دست و پا" و "بی عرضه" نثار خودم می کنم. مامان اینها را سفارشی داده بود برادرم بیاورد. حالا نشسته ام کف آشپزخانه و با اسپری و دستمال باقیمانده ی گرد زعفران را تمیز می کنم. فکر می کنم که چقدر عوض شده ام. چند سال قبل اگر یک بار زعفران هم از بین می رفت امکان نداشت لحظه ای فکرم را مشغولش کنم. تغییر کرده ام ؟ خیلی زیاد. حتی نسبت به همین یک ماه قبل که دانشجو بودم. در حال حاضر نه دانشجو ام و نه شاغل. منتظرم تکلیف یک شغلی که برایش اقدام کرده ام روشن بشود. شغلی که بسیار دوستش دارم ولی ربطی به رشته ام ندارد. از آن کارها بود که حالا که موقعیتش پیش آمده اگر اقدام نمی کردم تا آخر عمر یک گوشه ی ذهنم می ماند. حالا باید ببینم قبولم می کنند یا نه که اگر نه، بروم دنبال رشته ی خودم. این انتظار برای جواب آدم را می کشد. فعلا بلاتکلیف و خانه دار ام. هفته ای سه بار خانه را جارو می کنم، هر روز گاز تمیز می کنم، پختن غذاهای ایرانی را تمرین می کنم. فردا قیمه داریم مثلا. برای اولین بار در عمرم هوس کرده ام شیرینی خانگی درست کنم. کتاب آشپزی رزا هم حالا دارم و همه چیز حاضر است جز فکر ِ من که معلوم نیست کجاست.
دارم به زعفران های خدابیامرز فکر می کنم که حس می کنم از دماغم خون می آید. دستمال هم نداریم. زنگ می زنم که دستمال کاغذی بگیرند و گوجه و خیار و پیاز برای سالاد شیرازی. نشسته ام و سرم را گرفته ام بالا. تلویزیون دارد یکی از فیلم های پوارو را نشان می دهد که من لهجه اش را خیلی دوست دارم. هرکول پواروی وسواسی که کفش هایش همیشه برق می زند و زندگی در حومه ی شهر را دوست ندارد. مثل من که شهرهای بزرگ و شلوغ را ترجیح می دهم. زندگی ای که در لندن جریان دارد بیشتر از خلوت و آرامش سیدنی به گروه خونی من می خورد. خون ِ دماغم همچنان روان است. یک دستمال آشپزخانه می گیرم جلویش و یک سری به غذا می زنم. دارد آرام آرام می پزد. درست مثل مغز ِ من که در این بلاتکلیفی دارد قل قل می کند.
چرا به مادربزرگم زنگ نمی زنم؟ چندین بار خوابش را دیده ام و با خودم گفته ام زنگ می زنم ولی نزده ام. اگر بخواهم به هر کسی که خوابش را می بینم زنگ بزنم به گمانم باید از صبح تا شب تلفن به دست با ایران در تماس باشم بس که خواب هایم شلوغ اند. چند باری هم بابا زنگ زده که هر بار نشده با هم حرف بزنیم. یا حمام بوده ام یا رفته بودم خرید یا مثل آن روز که توی اداره ی پلیس نشسته بودیم، امکان صحبت نبود. دلم برای بابا و مامان و برادر کوچیکه که حالا خیلی تنها شده، تنگ است. برای آن فسقلی ِ پشمالوی سفید هم. دیروز که خبر طرح ارتقاء امنیت ! را خواندم سریع زنگ زدم به مامان که دیگر این حیوان زبان بسته را نبرند بیرون. یک بار گرفتندش و خطر از بیخ گوشش گذشت، دوباره اگر دستگیرش ! کنند بعید می دانم بشود پیدایش کرد. می دانم خودشان بیشتر از من نگرانش هستند البته. طفلک سگ بیچاره از همان روز که پلیس !! گرفته بودش، هر وقت قرار است برود باغ خودش داوطلبانه می رود داخل قفس و بی صدا می نشیند. سگ هم نمی تواند در آن دیوانه خانه نفس بکشد.
خون ِ دماغم دارد کم کم بند می آید ولی مغزم همچنان قل قل می کند. حیف ِ زعفران ها.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
خوشحالم بالاخره تونستی خودتو راضی کنی قدری از خودت بنویسی . دلمون برای خودت و دلتنگی هات تنگ شده بود, دختر !
آلوچه خانوم | September 9, 2007 1:45 PM
man motmaenam ke dalile in hame bighari fekri hamun khane mandan va entezar keshidane!! rastash man ham in khane mandane ejbari ra tajrobeh kardeam va avvaye vaghean bighari mikardam vali alan aadat kardam!! amma hanuz khane dar nashodam ke nashodam!! rastash az un chizhast ke ba goruhe khuniye man sazeghar nist ke nist....
omivaram ke karat dorost shavad dustam... jayetan dar Milan khalist... rasti daram ba ketanhat kolli hal mikonam...
bella | September 9, 2007 1:46 PM
خیلی وقت بود که از این حال و هوا اینجا خبری نبود.چقدر دل انگیز بود خوندن نوشته ای از تو با این سبک نگارش ملموس
جالبه برام که آدم در هر سنی و هر شرایطی مدام در حال تغیره.من همیشه فکر می کردم این موضوع مختص سن خاصیه اما کاملن اشتباه فکر می کردم
samira | September 9, 2007 1:51 PM
با تغيير مراحل زندگي، دغدغه هاي آدم هم عوض ميشه. اين به خودي خود بد نيست، اما امان از روزي كه دچار روزمرگي بشيم.
MED | September 9, 2007 2:40 PM
نوشته خوبی بود .
نیکی | September 9, 2007 4:04 PM
بی معرفت اسم منم تولیست دوستات بنویس دیگه...خیلی سخته...
hamed | September 9, 2007 6:36 PM
داشتم لابلای نوشته هات به اتاق خودم فکر می کردم که در تمیز ترین و منظم ترین موقع هم به سرعت ریخته بهم و هیچ کس غیر از خودم نمی تونه بفهمه هر چیزی کجا باید باشه..
دنیا | September 9, 2007 8:21 PM
سلام. فکر کنم اولین باریه که برات کامنت میذارم. راستش توی فرم قبلی وبلاگت که از استرالیا مینوشتی به نظرم کمی، ولش کن مهم نیست. خوب شاید از اون روزها خیلی گذشته. من این زن پخته ای رو که بیقراره و صبورانه بیقراریشو از پس نوشته هاش به ما نشون میده دوست دارم. کلا از نظر منی که نمیشناسمت هم خیلی تغییر کردی. راستی یه ایمیل بهت زدم. اگر احیانا وقت داشتی و حوصله که جواب بدی ممنون میشم.
golmaryam | September 10, 2007 8:29 AM
خانوم شما وبلاگ بسیار عالی دارید.
لذتی میبرم وقتی به اون سر میزنم و تا حالا خسته نشدم .
امیدوارم همیشه پر از انرژی باشید.
راستی هرم مازلو رو چطور در پروسه دیزاین جا میدید؟
با ۀآرزوی توفیق
مرتضی | September 11, 2007 3:28 PM
hi azizam, man avalin bare be inja sar mizanam khili neveshtanet jalebe az tahe del miad . manam khili dos daram benevisam vali ensham eftezahe
nadi | October 28, 2007 7:44 AM