« Water Cube | Main | مومنت ! مومنت ! وااااقعا مومنت ! »
Arrivederci, A Presto !

تا حالا بارها اینجا نوشته ام که من عاشق صندل ها و کفش ها و چکمه های زیبا و ژیگولانس هستم. درواقع این علاقه به صورت ارثی از مادرمان به ما سه تا رسیده و برادرهایم در این عشق با من شریکند. باور بکنید یا نه، آن دو تا از من بیشتر کفش دارند. خودم هر وقت آدمی را ببینم در کوچه و خیابان و مهمانی و دانشگاه و محل کار و غیره، در اولین فرصت یک نگاهی به کفش هایش می اندازم که ببینم چی پوشیده. یک جور کنجکاوی که اصلا نمی شود کاریش کرد.
تا وقتی ایران بودم پوشیدن کفش پاشنه بلند و شیکان محدود میشد به مهمانی ها و موقعیت های خاص. دهه ی شصت دوره ی کودکی ام بود و دهه ی هفتاد دوران نوجوانی و جوانی. من و هم سن و سال هایم عادت نکرده ایم ساعتها با پاشنه ی بلند راه برویم. هر وقت کفش خوشگلی پوشیدیم زود سوار ماشین شخصی یا آژانس شده ایم و خودمان را قایم کرده ایم. رفته ایم مهمانی و عروسی و باز همانطوری برگشته ایم خانه. کفش پاشنه بلند و تاکسی سر چهار راه ؟! استغفرالله ! دو قدم هم اضافه راه نرفته ایم با این مخلوقات زیبا. نهایتش چند ساعت رقصیده ایم در همان مجلس کذایی و پاهایمان تاول زده و این قضیه رفته تا چند هفته یا چند ماه بعد. در مدرسه و دانشگاه و محل کار و خیابان و سینما هم که همیشه کفش های خیلی ساده و رنگ های تیره ای که جلب توجه نکنند پا کرده ایم. نه ؟ کی فرصت داشته ایم برای عادت کردن به اوج ظرافت این پاافزارهای زیبا که به نظر من چکیده ی زنانگی اند؟ همین زیبارویان که علی رغم ظاهر شکننده و ظریف و دلربایشان آنقدر مقاوم و محکم اند که تمام وزن من و شما را ساعتها و روزها تحمل می کنند و خم به ابرو نمی آورند. همین ها که به نظرم بهترین نمونه های هنر دکوراتیو و کاربردی هستند در یک زمان.
از تهران به سیدنی. کم کم عادت کردم به آزادی انتخابم برای پوشش ولی هنوز کفش هایم به دو دسته ی "هر روزه" و "مهمانی" تقسیم می شدند. چون آنجا از چشم و هم چشمی های معمول و معذوریت های مد خبری نیست و اکثر خانم ها به یک جفت دمپایی لا انگشتی ارزان قیمت برای گشت و گذار و دانشگاه اکتفا می کنند، من هم راحتی را انتخاب کردم و کفش های پاشنه بلندم را همچنان در کمد حبس می کردم. وقتی کارم را شروع کردم در فروشگاهی که مادر و دختری صاحبانش بودند، ورق کم کم برگشت. کار کردن هر روزه با این دو خانم که حتی کفش راحتی منرلشان هم ده سانت پاشنه داشت، اغوایم کرد، کفش ها را از آن ته کمد درآوردم و پوشیدم. از صبح تا شب، سر ِ پا. جز برای صرف ناهار نمی نشستیم و آن هم نیم ساعت بیشتر نبود. کف پایم می سوخت و انگشت ها گاهی تاول میزدند و گاهی زخم میشدند ولی احساس رضایتی که از رسیدن به این عشق قدیمی داشتم، برایم کافی بود. می خواستم عادت کنم و پاهای راحت طلبم را تبدیل کنم به پاهای آشنا با کفش های ظریف. پوشیدن این کفش ها همچنان محدود میشد به محل کار. برای دانشگاه و خرید و گردش، کفش های اسپرت و بدون پاشنه و راحت هنوز هم اولین انتخابم بود و ماشین شخصی هم بود و خلاصه پاهایم در رفاه کامل بودند.
از سیدنی به میلان. طبق معمول اول توجهم به کفش ها جلب شد. اینجا مثل سرزمین عجایب است از لحاظ کفش! اکثر خانمهای گوره سنی ده تا صد سال در خیابان و مرکز خرید و بانک و رستوران و مترو و اتوبوس و هر جای دیگر که فکرش را بکنید از همین کفش های ژیگولانس پوشیده اند و با همین کفش ها پیاده روی می کنند و خرید می روند و آخ هم نمی گویند. اوضاع وقتی جالب تر می شود که بدانید تمام خیابان های شهر میلان سنگفرش هستند و پیاده رو های شان هم گاهی به همچنین و کلا خیلی پستی و بلندی و سوراخ دارند و راه رفتن با این کفش ها اینجا واقعا می تواند خطرناک باشد. در عوض من از دیدن این کفش های زیبا که به جای نشستن در ویترین و کمد، توسط خانمهای خوش پوش پوشیده شده اند، شدیدا لذت می برم. اینجا هر روز خانمهایی را می بینید که با کفش های پاشنه ده سانتی سوار بر دوچرخه و موتور هستند یا یک بچه بغل کرده اند و یکی هم در کالسکه هل می دهند و دارند خرید می کنند. طبیعی بود که این موج من را هم بگیرد و بلاخره کفش ها را درآورم و کفش های جدید هم بگیرم و اسپرت ها را بگذارم ته کمد. چکمه ها خوب بودند و هستند همیشه، هر چقدر هم که پاشنه داشته باشند راحتند ولی صندل ها و کفش ها گاهی خیلی دردناکند. به تمام حقه ها متوسل شدم از چسب زخم تا جوراب های نازک و بی رنگ مخصوص داخل کفش و غیره برای مبارزه با زخم ها ولی هر کفشی هر چقدر هم که راحت باشد بلاخره یک گوشه از پا را می ساید و آزار می دهد. دقت کردم به پای بقیه ی خانمها. بعضی ها مثل من چسب زخم زده بودند و بعضی ها هم با وجود جوراب نپوشیدن و کفش های خیلی شیکان انگار اصلا دارند پابرهنه راه می روند و عین خیالشان نبود. تا حالا بارها خواسته ام بروم راز موفقیت این خانمها را ازشان بپرسم ولی رویم نشده. بلاخره یک روز می پرسم. حالا پاهای من دارند کم کم عادت می کنند و خیال دارم همین رویه را ادامه بدهم. هر چقدر آن سالهای زندگی در ایران ناچار بودم مثل بقیه ی زنان نشانه های زنانگی را مخفی کنم، اینجا می توانم از وجودشان لذت ببرم.
شاید برای همین است که این سرزمین شکل یک چکمه ی پاشنه بلند است. در میلان و در اوج تابستانش که الان باشد، دیدن خانمهایی که چکمه های بلند پوشیده اند هر چند برای من عجیب است ولی اصلا نادر نیست. عشق عجیب و غریبی دارند به این چکمه ها.
ما به زودی با میلان خداحافظی می کنیم ولی عشق مان به کفش های زیبا که چند برابر شده را با خودمان سوغات می بریم. نمی دانم دوباره کی بتوانم اینجا را به روز کنم. چند روز یا چند هفته یا ... کاملا بستگی دارد به شانس مان در پیدا کردن خانه و سرعت وصل شدن اکانت اینترنت و گرفتاری های قابل پیش بینی و غیر قابل پیش بینی یک کشور جدید.
فعلا خداحافظ.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
خدانگهدار و موفق باشی .
مواظب خودتون باشین
ژرفا: مرسی اسکارلت جون :)
Scarlett | July 29, 2007 1:29 PM
Good luck guys
ژرفا: ممنون هما جونم :*
Homa | July 29, 2007 2:25 PM
ژرفا جون میفهمم چی میگی منم شروع کردم تو خونه کفش پاشنه بلند پوشیدن که عادت کنم آخه مشکل من اضافه بر زخم و زیلی شدن اینم هست که بعد از یک ساعت مثل غاز راه میرم دیگه !
چه جایی هم میری...لندن شهر بد لباس ترین مردم دنیا! البته نه اینکه فکر کنی پوشاک خوشگل کمه نه اصلا! هرودز و تمام مغازه ها و فروشگا های خیابان کنزینگتون لباس فروشی های زیبایی دارن اما من نمیدونم چرا مردمش اینقدر تو لباس بد سلیقند!
برات آرزوی موفقیت میکنم
ژرفا: ممنون :) بدسلیقگی شون رو دیدم ولی نکته ی مهم وجود البسه و کفش های قشنگ و با کیفیت ه که شکر خدا اونجا هست :)
Anonymous | July 29, 2007 3:34 PM
نوشته بسیار دلچسبی بود برای یکی دیگر از عاشقان کفش! من هم همین مسئله رو با کفش های اسپرت و مهمانی شیکان دارم که با وجود علاقه زیادم به پاشنه ی بلند تقریباً همیشه کفش اسپرت پامه و همین باعث شده که همون چند قدم رو هم نتونم با پاشنه بلند درست راه برم. لطفاً هر موقع راز موفقیت خانم ها رو در سالم نگه داشتن پاهاشون فهمیدی ما رو هم در جریان بگذار سارا جان :)
چقدر توصیفت درباره شکل ظاهری سزمین و عشق ساکنانش به چکمه جالب و زیبا بود. امیدوارم با بیشترین شانس و کمترین گرفتاری خیلی زود برگردی. موفق باشید.
ژرفا: من هر وقت راز این موفقیت رو فهمیدم باید به خیلی از خانم ها خبر بدم فکر کنم :) مرسی :>
شانه بسر | July 29, 2007 5:03 PM
عشق کفش یکی از اون بندهای مشترک بین خیلی از زنان دنیا از ملیتهای مختلفه. تجربه شخصی که تعریف کردی برای من هم به نوعی داره تکرار می شه... فقط یه سوال فضولانه:) چه جوری این همه کفش را توی این ور اون ور رفتن دنبال خودت می کشی. من هربار که جابجا شدم نصفی از عشقهای چرمی ام را جا گذاشتم ...که کم دردناک نیست
ژرفا: والا راستش من اول از همه نصف چمدون - یا در صورت لزوم بیشترش چمدون ! - رو اختصاص میدم به کفش هام بعد هر چقدر جا داشت لباس جا میدم ! از تهران به سیدنی هم همه شون رو بسته بندی کردم و کارتن کردم و برام از تهران فرستادن سیدنی ! اینجوری خلاصه :)
دخترک بارانی | July 29, 2007 5:32 PM
خیلی جالب است! امیدوارم موفق باشی در تربیت پاهایات!
اما نکتهی جالب برای من این است که من از کفشهای پاشنه بلند خوشام نمیآید. طبیعتا منظورم این نیست که دوست ندارم بپوشم (که ندارم!)؛ منظورم این است که وقتی دیگران میپوشند احساس نمیکنم چه واقعهی زیبایی رخ داده است.
البته لازم به ذکر نیست که چنین چیزهایی سلیقهای است و غیره و ذلک!
ژرفا: عجیبه چون معمولا آقایون کفش پاشنه بلند رو دوست دارن - البته واضحه که نه برای پوشیدن ! - . همون بحث سلیقه و این حرفاست :)
SoloGen | July 29, 2007 6:10 PM
کوچ بخیر سارا جون.
دلم برای نوشته های ایتالیاییت تنگ می شه!
سوسکی | July 29, 2007 8:47 PM
هما جون بدلباس ترین شهر دنیا ونکوور کاناداست... لندن به بد لباسی اینجا نیست بخدا!!
Anonymous | July 29, 2007 8:49 PM
hi
i added one of your links in my page.
sydneynevesht | July 30, 2007 2:20 AM
از روزيكه يادم مياد فسقله آدم بودم و كارتون سيندرلا نگاه ميكردم هر وقت وزير اعظم اون كفش شيشه اي رو پاي سيندرلا ميكرد دلم غش ميرفت.هنوز هم به نظرم همين طوره.خيلي موفق باشي خانومي
بنفشه خاتون | July 30, 2007 4:50 AM
به نظرم پاهای ظریف با کفش پاشنه دار مشکل کمتری دارند(من از این نعمت برخوردار نیستم). ولی فکر کنم کفشی که خوب ساخته شده باشه یعنی طبی باشه کمک کنه. من فقط شب عروسیم کفش پاشنه دار پوشیده بودم. بعد از 3 سال به پیشنهاد یکی برای تمرین صاف راه رفتن کفش پاشنه بلند طبی خریدم. توی کار هیچ مشکلی ندارم. پیاده روی 3 -4 ساعته هم باهاش رفتم. لندن خوش بگذره مارکوپولوی وبلاگستان.
الناز | July 30, 2007 5:27 AM
اصلا فكر نميكردم بشود يك متن ادبي عاشقانه عارفانه كاربردي خالصانه راجع به پاشنه كفش نوشت! كف كردم!
ساراs | July 30, 2007 6:11 AM
وای چقدر سخته خداحافظی با میلان....نه دوستم؟
شری | July 30, 2007 6:33 AM
به سلامتی . اما اقامتتون در میلان خیلی کوتاه بود . من به جای تو دلم گرفت از خداحافظی با میلان . خوش باشی .
نیکی | July 30, 2007 10:19 AM
اونهایی که فکر می کنن لندنی ها بد لباسن یه سفر تشریف بیارین سیدنی اوضاع دستتون میاد. مگه نه ژرفا جون؟
Homa | July 30, 2007 2:17 PM
یادت باشه که عکس سیخ و سه پایه و کفش و جامیوه ای گذاشتی و آخرش عکس چهارتا پسر خوشگل ایتالیایی واسه ما نذاشتی ها!
Anar | July 30, 2007 6:55 PM
وای چه چکمه سکسی قشنگی ;)
موفق باشی هر جا هستی راجع به مد و هنر هم بنویس که خیلی عالی می نویسی
کانال ام تی | July 30, 2007 7:16 PM
صحبتت در مورده کفشهای پاشنه دار چیزی بوده که همیشه ذهن من رو هم مشغول کرده.تمامی صحبتهات برام آشنا بودن چون خودم به همشون فکر کردم
سفرتون به خیر و خوشی
زود برامون بنویس دوباره
samira | July 30, 2007 11:31 PM
یعنی شما می خواین بگین یعنی گفتین که ازین کفشها می پوشین؟
پای سندرلا دارین ؟
yoota.s@gmail.com | July 31, 2007 1:51 PM
dorogh ha ra khob be khorde hame dadi ha kalak.chejori 7-8 mahe foghe lisans gerefti baji joon?on ham to italiyae bi dar va paykar ke be iran khodemon gofte zeki
Anonymous | August 2, 2007 5:29 PM
good luck dear :)
خوش بگذره سفر و مکان جدید
عالیجناب منتقد | August 3, 2007 4:00 PM
جالبه که من لنگه ی همین کفش رو که عکسش گذاشتی دارم.
ولی توی تابستون عجب حوصله ای دارن که چکمه می پوشن؟ پاهاشون نمی پزه؟!
سفرتون بخیر و ایشالا به زودی زود یه خونه خوشگل پیدا می کنین و سر و سامون می گیرین.
به همسایگی ما خوش اومدین :)
نسرین | August 4, 2007 10:28 AM
حالا خوبه تو عروسی خودت کفش اسپرت پوشیده بودی که اون رو هم با اسپری روش رنگ پاشیده بودی .چه زود یادت میره همه چیز رو
ژرفا: کفش های من پاشنه دوازده سانتی داشتند اولا. ثانیا ربط گودرز و شقایق را نفهمیدم که چطور می شود با نوشتن این پست گذشته را یادم رفته باشد !!
Anonymous | August 16, 2007 9:39 PM
سلام
شنيده ام كه كفش مي تواند تيپ شخصي آدمها را تا حدودي زيادي تعيين كنه . شخصا كه از بعضي كفشهاي پاشنه بلند خانومهاي ايراني هم حيران مي شوم كه چطوري با اين كفش راه مي روند و مي رقصند و اصلا تعادل حفظ مي كنند ! احتمالا اگه به اون ديار بيام مبهوت مي شم :p
Mehdi | August 19, 2007 7:56 AM