« World Time Clock | Main | To Embrace Fruits »
بار و بندیل و غیره
این قضیه ی مهاجرت ما هم شده مثل داستان های هری پاتر، سریالی و هیجان انگیز و غیر قابل پیش بینی. چند روز پیش ویزای مان رسید و دوباره - در واقع برای بار سوم - باید بار و بندیل ببندیم و دو هفته هم بیشتر وقت نداریم. این بار لندن ما را طلبیده برای مدتی نامعلوم و به قصد کسب و کار. البته برای ما دو نفر که این جابجایی ها دیگر عادی شده و همین فردا هم اگر لازم باشد می توانیم کوچ کنیم به مریخ ! شکر خدا اسباب و وسایلی که نداریم به جز چند دست لباس و کفش و چند تا کتاب و دو تا لپ تاپ. یک تخته نرد خاتم هم داریم که به جان مان بسته است و چند تا یادگاری و آلبوم عکس. والسلام ! اگر لازم باشد مشکلی ندارم همه ی آن کفش و لباس ها را هم بدهم به کسی و خودم را خلاص کنم. از همین تریبون اعلام می کنم که چند جلد کتاب فارسی خوانده شده دارم که اگر این دور و بر هستید و طالبید آدرس بدهید برایتان بفرستم.
گذشته از زمان هایی که بخاطر خستگی شدید ناشی از گرفتاری زیاد و انجام دادن ده کار در یک زمان غر می زنم که کاش یک جا بمانیم،از این زندگی کولی وار و عشایری ! خوشم می آید. به نظرم تجربه ی زندگی در کشورهای مختلف و آشنایی با فرهنگ ها و زبان ها و مردمان متفاوت آنقدر با ارزش است که به تمام خستگی و دردسرهایش می ارزد. کسانی که یک بار طعم مهاجرت را چشیده اند می دانند منظورم از "سختی های مهاجرت" چیست. کوچ کردن و دل کندن و دوری و جدا شدن از "شناخته ها و دانسته ها و آشنا ها" و تازه وارد بودن و یاد گرفتن از نو و خو گرفتن و کشف "ناشناخته ها و نادانسته ها و غریبه ها" درد دارد. اصلا مهم نیست در چه مقطع سنی یا رده ی اجتماعی و تحصیلی یا گروه درآمدی باشید. مهاجرت "سخت" است. هر نوع و هر شکلش. چند سال قبل، وقتی خودم هنوز طعمش را نچشیده بودم، آنهایی را که بعد از چند سال رفتن برای همیشه، به ایران برمی گشتند ملامت می کردم. احساس می کردم ضعیف بوده اند که نتوانسته اند. حالا می فهمم چقدر خام بوده ام. هزاران هزار دلیل ممکن است دست به دست هم بدهند که کسی دیگر نتواند یا نخواهد یا دلیلی نبیند که "سختی" های مهاجرت را تحمل کند. باید "دلیل" داشته باشید که بتوانید از پس سختی هایش بربیایید. دلیل. اگر دلیل و انگیزه ی محکم و بنیادینی ندارید سفت سر جایتان بنشینید. مهاجرت کردن به دلیل مهاجرت دخترخاله بزرگه وهمسایه ی دست راستی وعقب نماندن از قافله، جزء دلایل محکم دسته بندی نمی شوند !
در این شش هفت ماهه ی سکونت در ایتالیا آنقدر یاد گرفته ام و دیده ام و شنیده ام که برایم مثل شش سال گذشته است. چند روز قبل که رفته بودم آرایشگاه برای تبدیل شدن از یک جنگلی به یک انسان متمدن، در تمام یک ساعتی که آقای آرایشگر داشت موهایم را کوتاه می کرد با هم درباره ایتالیا حرف زدیم و مافیایش، واتیکان و پاپ جدید، ناپل و رسم و رسومات و موسیقی فولکلورش، فرزند آقای آرایشگر که قرار است دو هفته ی دیگر به دنیا بیاید و اسمش، انگلیسی یاد گرفتن آقای آرایشگر و موضوعاتی از این قبیل. وقتی از آرایشگاه آمدم بیرون و به این فکر کردم تمام یک ساعت را به زبان ایتالیایی گپ زده ام و شنیده ام، فهمیده ام و منظورم را فهمانده ام، به این نتیجه رسیدم که این شش ماه از وقتم اصلا تلف نشده. حالا حالا ها مانده تا من کاملا به این زبان مسلط بشوم و صد درصد بفهمم و حرف بزنم و بخوانم و بنویسم ولی پیشرفتم برای شش ماه، از نظر خودم و ایتالیایی هایی که باهاشان در ارتباطم، خیلی خوب بوده. خصوصا که نتوانستم بیشتر از یک ماه کلاس زبان بروم. گرفتاری های دانشگاه و فراهم کردن مقدمات کوچ دوباره و سفرهای این چند وقته، فرصت بیشتر نشستن سر کلاس زبان را از من گرفت و چیزهای دیگری به جایش داد. همینجا رسما اعلام می کنم که چند وقت دیگر باید دکترای افتخاری پر کردن انواع و اقسام فرم و درخواست ویزای کشورهای مختلف را به من اعطا کنند !
خیلی وقت بود اینطوری اینجا روده درازی نکرده بودم. امروز داشتم فکر می کردم خوب است یک روزی - بیست سال دیگر مثلا - خاطرات این سفرها و اتفاقات جالب و عجیبشان را چاپ کنم شاید به درد کسی بخورد. از آنجا که قرار نیست در وبلاگ خاطره نویسی کنم، فکر کردم برای خودم و توی یک ادیتور آف لاین تایپ و ذخیره شان کنم. کسی یک ادیتور خوب برای روزمره نویسی به صورت آف لاین که ظاهر و سر و شکل خوبی هم داشته باشد و فارسی هم بشود نوشتش، سراغ دارد؟ صفحه و امکانات برنامه هایی مثل ورد اصلا تشویق کننده نیست !
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
به میل شما یک ادیتور خوب برای روزمره نویسی فرستادم.
ژرفا: خیلی لطف کردین ولی لینک دانلودش کار نمی کنه انگار :)
ali | July 13, 2007 1:26 AM
گود جاب سارا جون.واقعا که آفرین داری.چون دیروز دقیقا من و شوهرم داشتیم فکر میکردیم که همون دو تا مهاجرتی که داشتیم واسه صد هزار پشتمون بس بود.و دیگه حال و حوصله از صفر شروع کردن رو نداریم.تقریبا تواین سه سال زندگیم همین سه ماهی که اومدیم تورنتو احساس میکنم که دائمی هستیم وگرنه حتی بعد از مهاجرت به کانادا هم از این شهر به اون شهر زیاد داشتیم و چون مقصد تورنتو بود حالا تازه معنی جا افتادن رو می فهمم.شاید یه روزی دیدی ما هم رفتیم یه جای دیگه که البته میدونم به سختی اولیها نخواهد بود ولی همون احساس موقتی بودن تو یه جایی آزار دهنده ست.البته میگم این نظر و تجربه شخصی منه.
ژرفا: مرسی گلدونه جون. آره دفعه ی اول مهاجرت سخت تر از دفعه های بعدش ه. آدم دل کندن رو یاد می گیره زود :)
گلدونه | July 13, 2007 2:21 AM
من عاشق اینجور زندگی ام! سبکبار...
ژرفا: سخت و دلپذیر ه :)
RahiL | July 13, 2007 6:02 AM
با اینکه نمیتونم مثل تو باشم اما خوشم میاد از این سبکبالی. و چقدر عالی که همراه خوبی هم داری.
برای هر دوتون روزهای خوبی رو تو انگلیس آرزو میکنم.
در ضمن یواشکی در گوشت بگم که دلم برای این مدل نوشتنت تنگ شده بود!
ژرفا: اون همراه خوب که گفتی واقعا مهم ترین نکته اش ه. تنهایی اش خیلی سخته و داشتن همراهی که پا نباشه مثل خودت هم این کوچ ها رو کلا غیرممکن می کنه. مرسییییی بی تا جونم :)
bitaا | July 13, 2007 6:15 AM
سفرتون بخیر اما برای من خیلی جالبه؛ تو از معدود زنهایی هستی که وسایل خونه و آشپزخونه اش رو جزو اسباب و اثاثیه اش نمی دونه و با خودش نمی بره. دلیل خاصی داره؟ چقدر خوشم می آد از آدمایی که بارشون توی این دنیا سبکه
موفق باشی
ژرفا: درسته. من وسایل خونه و آشپزخونه رو فقط برای استفاده کردن لازم دارم و اصلا نمی تونم بفهمم چطور بعضی ها شدیدا به کاسه و بشقاب هاشون وابسته هستن. ممنون :)
بهار | July 13, 2007 8:11 AM
سارا می دونی زندگی کردن به سبک تو خیلی سخته.این که هیچ دلبستگی نداشته باشی.چون معمولن آدمها انقدر توی وسایل و اشیا و حواشیشون غرق میشن که ثانیا ای نمی تونن جدا از اونا زندگی کنن
اما فکر کنم این حس که کل وسایلت خلاصه بشه به یه چمدن لباس و کفش بی نظیر باشه.یه حس سبکبالی و راحتی
امیدوارم تجربه ی زندگی در لندن هم برات بی نظیر باشه
به فراز جان هم سلام برسون
ژرفا: می دونی سمیرا جون شاید دلیلش اینه که من آدم های وابسته به تیر و تخته و کاسه و بشقاب زیاد دور و برم دیدم و همیشه از این خصوصیت خنده ام می گرفته. این اشیا برای آسون کردن زندگی هستن نه سخت تر کردنش. مرسی از لطفت :)
samira | July 13, 2007 8:17 AM
ببخشید میشه قبل از اینکه مثلا بیست سال دیگه شه برای متقاضیان!!! زودتر از موعد این خاطرات را ارسال فرمایید؟؟؟؟!!!
با تشکر!
ژرفا: :))
ستاره | July 13, 2007 9:40 AM
امیدوارم هرجا که هستی موفق باشی!
ژرفا: مرسی :)
miracle | July 13, 2007 2:58 PM
akheyyyyy, pas raftani shodin?? barat kheili khoshhalam va motmaenam ke kasi ke natijeye hame talashhato mighiri!!
rasti ketabaye farsit ro ham aghe dust dashti man azat mighiram albate aghe vaghean lazemeshun nadari(man 4shanbe 18 july miam milan.
ژرفا: اومدی میلان بهم خبر بده بلا جون :)
bella | July 13, 2007 3:50 PM
به هر حال امیدوارم هر جا که میرین موفق باشین... ما که این پایان خدمت حسابی دست و پامون رو بسته... شما به جای ما
ژرفا: ممنون
بهزاد عبدی | July 13, 2007 4:17 PM
هزار تا موفق باشي .اميدوارم اين كوچ باعث نشه طولاني طولاني ازت بي خبر بمونيم.
ژرفا: مرسی :)
بنفشه خاتون | July 14, 2007 6:33 AM
ای بابا دوستم باز هم که رخت سفر بستی . میدونم زندگی کردن و جا افتادن تو اروپا اصلا آسون نیست .
ایشالاه که همیشه سالم وسرحال باشی.
این درد مهاجرت رو خیلی خوب می فهمم . دل کندن از خواسته ها و آشنا ها . بارها به این فکر کردم که دلیل محکم و پشتوانه برای مهاجرت نداشتن . بزرگترین اشتباه ممکنه
مهاجرت حتی برای منکه تقریبا میتونم بگم مجبور بودم هم خیلی سخت بوده و اون احساس موقتی بودن رو که دیگه نگو .
به هر حال امیدورام در انگلیس اوضاع روبراه باشه .
ژرفا: مرسی اسکارلت جون :) اتفاقا به نظرم زندگی کردن در اروپا از خیلی جهات ساده تر از جاهای دیگه است. من شدیدا اروپا رو ترجیح میدم :)
Scarlett | July 14, 2007 11:59 AM
سلام.من خيلي وقته نوشته هات رو ميخون.اكثر اوقات ساكت بودم و سعي ميكردم خلوتت رو به هم نزنم و نظري نميذاشتم.اما از خوندن نوشته هات لذت ميبردم.زندگي پر جنب و جوش و شخصيت فعال و پر تحرك خودت به اضافه ي نثر ساده و بي ريايي كه داري موجب ميشدن هميشه به وبلاگ و حالا وبسايتت سر بزنم.
هميشه نوشته هات برام جالب بودن.اون شبي كه صبح بعدش بايد پروژت رو تحويل ميدادي و فرزاد طفلي رفته بود در به در دنبال كارتريج... اون دوست اصفهانيتون كه توي كيش بود و وقتي خبر مرگش رو شنيده بودي ميگفتي نميتوني قبول كني آدمي به اون سر حالي و سرزندگي الان مرده...اون روزايي كه مريض بودي و سوپ ساده اي كه فرزاد برات درست كرده بود برات بسان معجون دلچسبي از احساس شده بود كه در غربت خيلي بهت چسبيده بود...از برخورد بدي كه سفارت ايتاليا در استراليا باهاتون داشته...از اون وقتي كه ميگفتي حاج آقا فلاني كه تو رو با آرايش غليظ توي دفترش پذيرفته و باهات خيلي محترمانه رفتار كرده رو خيلي بيشتر از بعضي آدماي روشنفكر نما قبول داري...از اون وقتي كه ميگفتي هنوز هم وقتي ميبيني اون هواپيماي غولپيكر با اون همه مسافر و خدم و حشم مثل پر كاه از رو زمين كنده ميشه ميره تو آسمون از تعجب شاخ در مياري...از اون شبي كه تو كيش هوس شنا كرده بودي و اون متن عجيب -كه هيچوقت نفهميدمش- رو نوشته بودي كه با مرگ مواجه شدي...از ديد معمولا مثبتت به دور و برت....از اشتياق و ولعت براي ياد گرفتن چيزاي جديد...از همشون لذت مي بردم.
يادمه چند وقت پيش به اين فكر ميكردي كه چرا اينجا مينويسي....به اينكه آيا اين روزمزه نويسي هات برا خوانندت مفيد هست يا نه.بعد تصميم گرفتي سبك نوشتنت رو عوض كني.مطالبت رو تخصصي تر كني تا خواننده هم از خوندنشون نفعي ببره.فكر ميكردي مطالب عاديت برا خواننده سودي نداره!اون موقع هم مثل بقيه ي اوقات هيچي نگفتم .ميخواستم ببينم خودت چه تصميمي ميگيري.
تغييرات زيادي رو ايجاد كردي...طراحي شد محور مطالب ...سبك نوشتن رو هم از حالت عاميانه در آوردي و كتابيش كردي.از اون موقع به بعد حال و هواي بلاگت عوض شد. با اينكه دانشي در زمينه طراحي ندارم باز هم هر از گاهي چند يه سري بهت ميزدم.ولي دلم برا اون نوشته هاي قبليت تنگ شده. امروز ديدم داري يه ناخونكي ميزني به سبك قبلي نوشتنت.مثلي كه خودت هم دلت تنگ شده.خيلي خوشحال شدم از اينكه گفتي ميخواي خاطرات اين سفرهات رو بنويسي. اما چرا ميخواي بيست سال ديگه منتشرشون كني؟ چرا آفلاين؟چرا ميخواي ما رو از خوندن روزمره نويسي هاي قشنگت محروم كني؟ مگه آدماي بيست سال بعد خونشون از ما رنگي تر هست؟ميگي شايد به درد اونا بخوره؟ فكر نميكني همين روزمره نويسي هاي -از ديد خودت-بي اهميت، همين الان هم براي خيلي ها ميتونه جالب باشه؟
دور ميز آشپزخونه رو هم كه ظاهرا تعطيل كردي.
اصلا قصد ندرم به جات تصميم بگيرم.وبسايت خودت هست و خودت هستي كه تصميم ميگيري چي توش بايد بنويسي.با نوشتن اين كامنت نسبتا طولاني خواستم فقط اينو بهت ثابت كه -بر خلاف تصور خودت-دست نوشته هاي ساده و روزانت هم براي خيلي ها مفيد و جالبه.دلم براشون تنگ شده.كاش ميشد دوباره ميتونستم بخونمشون...
ژرفا: ممنون از لطف تون به وبلاگ من. من با روزمره نویسی ای که برای خوانندگان وبلاگ جالب باشه مشکلی ندارم ولی تا جایی که خودم از نوشتن شون راضی باشم و برای خودم ضرر نداشته باشه. در یک نقطه حس کردم بیشتر نوشتن شون به دلایلی درست نیست و هنوز هم همینطور فکر می کنم برای همین روزمره نویسی رو تعطیل کردم :)
خشايار | July 15, 2007 1:11 AM
سلام
خواستم بگم این آقا خشایار دقیقا حرف دل منو زده. خیلی خوب گفتی کاملا موافقم
ژرفا: :)
نوشین | July 15, 2007 5:56 AM
و همچنین من!
آوا | July 15, 2007 12:50 PM
sharmande ie tashihe koochooloo az tarafe in mohandes
Stainless Steel na stanless
ژرفا: ممنون مهندس جان :)
myself | July 15, 2007 9:56 PM
khosh begzare :)
myself | July 15, 2007 10:01 PM