« AntWork | Main | Hug Salt & Pepper »
شهر ذهنی/شهر حقیقی
این دو سه روز برای یک مصاحبه و انجام یکی دو کار دیگر رفته بودم لندن. چند ساعتی هم بین این ملاقات ها وقت اضافه پیدا کردم برای گشتن و دیدن شهر. قصدم نوشتن سفرنامه نیست فقط می خواهم خلاصه ای بنویسم از فکرهایی که چند وقت است در سرم می چرخند. از تفاوت "شهر واقعی" و "شهر ذهنی". از کنجکاوی آمیخته با هیجانم برای دیدن ِ شهرها و مکان هایی که ندیده ام و مقایسه کردن شان با تصاویر ِ ذهنی ام از آن فضاها.
لندن ِ ذهنی ِ من همیشه شهری تیره و تاریک و کثیف با فضایی دلگیر و آسمانی خاکستری بود که آدم هایش عبوس اند و سختگیر. شهری که رنگ ندارد. راستش هیچوقت لندن ِ ذهنی ام را دوست نداشتم و حتی دو سال قبل که میشد بین سیدنی و لندن یکی را انتخاب کنم برای ادامه تحصیل، فورا لندن را از لیستم حذف کردم. این همه تیرگی که من به این شهر منصوب می کردم از تعاریف پدرم میامد که سالها قبل مدتی در لندن درس خوانده بود و دوستش نداشته بود به علاوه ی تمام داستان های دیکنز و نویسندگانی مثل او که لندن شان همیشه تیره و سیاه و فقیر بود. تقریبا همه ی فیلم هایی که من دیده بودم و به نوعی این شهر را نشان میدادند تصویری تیره و مربوط به قرن هجدهم و نوزدهم از لندن میساختند که با لندن ِ فعلی خیلی متفاوت بود. این تصاویر با دیدن لندن واقعی شکستند. این شهر روشن تر و فعال تر و مدرن تر و چند-فرهنگی تر از آن چیزی بود که من تصور می کردم.
همین اتفاق در مورد پاریس برای من افتاده. پاریس ِ ذهنی من تصاویرش را از داستان زندگی و جنگ های ناپلئون، تاریخچه ی انقلاب کبیر فرانسه، تاریخ سلطنت بوربون ها، کتاب های دوما ی پدر و پسر مثل غرش طوفان و ژوزف بالسامو و ...، جان شیفته، تاریخچه ی پیدایش حرکت های هنری ای مثل امپرسیونیسم ، در جستجوی زمان از دست رفته ی پروست و کتاب های دیگری که به نوعی پاریس را شرح داده اند وام گرفته بود. وقتی چهار سال قبل برای اولین بار پاریس واقعی را دیدم شگفت زده شدم. شهر واقعی از شهر ذهنی من زیباتر، بزرگ تر، تمیزتر و آراسته تر بود. ولی فاصله ی بین تصور و واقعیت خیلی کم بود. شاید علتش این بود که من درباره ی پاریس خیلی بیشتر خوانده بودم و دیده بودم نسبت به آنچه درباره ی لندن خوانده ام. در واقع ذهنم اطلاعات بیشتری داشت برای پردازش. یک ماه قبل که برای بار دوم پاریس را دیدم، خود ِ شهر برایم هیجان انگیز نبود فقط از زیبایی های نفس گیرش لذت می بردم ولی قسمت های خاصی را با هیجان و کنجکاوی دوباره دیدم. محله ی مونمارت و قصر ورسای. تصاویر ذهنی من از این دو مکان آنقدر به واقعیت شان نزدیک بودند که دیدن دوباره شان هم هیجان زده ام می کرد. وقتی در باغهای ورسای قدم میزدم تا برسم به "تریانون کوچک" تمام جزئیات بخش هایی از غرش طوفان را به یاد می آوردم که کاردینال دو روهان با ماری آنتوانت ِ قلابی قرار ملاقات داشت. اتاق خواب و بودوار ماری آنتوانت درست شبیه آن چیزی بود که فکر می کردم. در کوچه ها و کافه های محله ی مونمارت تصاویری را به یاد می آوردم از قدم زدن لنگ لنگان تولوز لوترک ِ مست و غمگین به طرف آپارتمان اش. این تصاویر ذهنی کاملا با این مکان ها جور در می آمدند ولی مثلا خیابان های اصلی و پل های پاریس جوان تر از آن چیزی بودند که من فکر می کردم باید باشند.
جالب است که این حالت - بهتر بودن شهر واقعی از شهر ذهنی - به ندرت پیش می آید. من معمولا شهرها را بهتر و زیباتر و هیجان انگیزتر از آنچه واقعا هستند تصور می کنم و وقتی می بینمشان تا حدی توی ذوقم می خورد ولی این دو شهر تا امروز استئناء بوده اند.

پاریس - باغ قصر ورسای - گراند کانال

لندن - ساختمان پارلمان
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
جالب بود
من فکر کنم خیلی ها حداقل تصور ذهنیشون از لندن مثل تو باشه
تیره و مه گرفته و ..... حالا اگر قبل از انتخاب بین سیدنی و لندن این شهر رو دیده بودی می رفتی لندن؟
samira | June 24, 2007 4:26 AM
about London, I have to say, that you can hardly find anyone who has lived in London for a while and still likes it, perhaps thats why the pictures that people describe from London are al sad and dark! Donno why, but I talk out of experience!!!
Elle | June 24, 2007 11:25 AM
سلام.نوشته هاتون خیلی متنوع و جالبند مرسی. در ضمن دقیقا تصور من هم از لندن یه شهر مه گرفته وباهوای شرجی و تاریک و کثیف بود. برام جالبه که لندن یه شهر تمیز و آراسته است.
MAHTAB | June 24, 2007 11:45 AM
راستشو بگم من هم از لندن همين تصور مه گرفته رو دارم .اما از ته دل بهت ميگم خوش به حالت كه لندن رو ديدي.براي من فكر نكنم فعلا" ها مقدور باشه .البته اگر واقع بين باشم.
بنفشه خاتون | June 24, 2007 12:58 PM
همیشه همینجوره،منم وقتی از یه جائی،یه چیزی،تصویری بدی دارم همیشه برعکس در اومده.
درست همین تصویر رو منم از لندن داشتم،و با اینکه نزدیکیم ولی همیشه از رفتن خودداری می کردم.حالا با این تفاسیر واجب شد یه سر برم :)
نسرین | June 24, 2007 2:33 PM