وبلاگ
چند روزی ست سعی می کنم این مطلب را بنویسم و نمی شود. می نویسم و پاک می کنم. می نویسم و پاک می کنم ولی همچنان در ذهنم پرسه می زند. موضوع تازه ای نیست، درباره ی پدیده ی کهنه و نویی به نام "وبلاگ" است. پنجره ای مجازی که از زندگی هامان به روی دنیا باز کرده ایم. دیروز ، پارسال یا چند سال پیش. برای بعضی هنوز ناشناخته است و برای بعضی دیگر کهنه شده.
وبلاگ نویسی من مراحل متعددی داشته که هر کس آرشیو این صفحه را بخواند می تواند از هم تمیزشان دهد. چیز عجیبی هم نیست. این صفحه هم همراه من رشد کرده، تغییر کرده و بزرگ شده. بارها تصمیم گرفته ام نوشتن در دنیای مجازی را تعطیل کنم و بارها خوشحال بوده ام از ادامه دادنش.
از شخصی نویسی شروع کرده ام. مثل خیلی های دیگر. اکثر کسانی که پنج-شش سال قبل وبلاگی برای خودشان درست کردند از خودشان، روزشان و احساساتشان می نوشتند. در واقع حوزه ی خصوصی زندگی مان را پهن کردیم وسط حوزه ی عمومی. رخت های شسته مان را در خیابان باد دادیم. بارها فکر کرده ام که روزمره نویسی و از "خویش" نویسی درست مثل این است که در یکی از خیابان های پر رفت و آمد ِ تهران خانه ای در طبقه ی همکف داشته باشید که هیچ کدام از پنجره های پرده نداشته باشد. تصاویری از زندگی تان در معرض دید ِ رهگذرانی ست که از هر صنف و گروه و دسته ای می توانند باشند. علاوه بر تماشا کردن، نظر هم می دهند بدون اینکه از زیر و بم ِ طرز فکر و دلایل تان برای هر کدام از حرکات و رفتارتان اطلاع داشته باشند. در واقع ایراد از رهگذران نیست. هر چیزی که عمومی بشود نقد خواهد شد. چه شما بخواهید و چه نخواهید. آدم هایی با پس زمینه های ذهنی و تجربیات ِ کاملا متفاوت با مال شما، ممکن است بیایند و درباره ی چرایی و چگونگی ِ تصمیم های تان نظر بدهند و بحث کنند بدون ِ دعوت شما. توجیه شان هم لابد این است که " می خواستی برای پنجره های خانه ات پرده بگذاری."
شخصی نویسی و روزمره نویسی شجاعت می خواهد. سخت است. برای ما - مردم ما و خصوصا نسل ما - سخت تر هم هست. از همان روزهای بچه گی یاد گرفتیم "نگوییم" و "مراقب باشیم" و "پنهان کنیم". از داشتن ویدئو در خانه تا دوست پسر و مهمانی. زندگی ِ من و شما با "پنهان کاری" عجین شده. یک باره آمدیم اینجا و هر چه داشتیم ریختیم روی دایره. از خودمان گفتیم و از دیگران خواندیم. درست است که نام های مان مستعار است ولی کم کم آشنایی های این میان شکل گرفته و حالا خیلی های مان دیگران را می شناسیم. از قبل هم شاید می شناختیم. به هر حال آنقدرها هم که فکر می کردیم و دل مان می خواست، ناشناخته نبودیم.
سانسوری که همه جا وجود داشت اینجا هم ادامه پیدا کرد. فکر می کنم هیچ کس نباشد که بتواند ادعا کند "هرگز" کلامی یا جمله ای یا مطلبی را ازوبلاگش سانسور نکرده. شخصی نویسی برای من همان وقتی تمام شد که دیدم دارم همه چیز را سانسور می کنم و در واقع چیزی باقی نمانده برای نوشتن. مدتهاست از "خویش" ننوشته ام مگر اینکه از دستم در رفته باشد. راستش را بگویم، اینجا احساس امنیت نمی کنم. در وبلاگستان - به زبان فارسی یا هر زبان دیگری - احساس ِ راحتی ندارم برای نوشتن از خودم. مدتهاست این فکر مخرب دارد مغزم را می جود که "امکان دارد کسی روزی از این نوشته ها بر علیه ام استفاده کند. روزی که برای خودم کسی شده باشم." نخندید. جدی می گویم. حتما نباید رئیس جمهور و وزیر و وکیل شده باشید که کسی بخواهد از یادداشت های چند سال قبل خودتان بر علیه تان استفاده کند. ثروت ِ قرن بیست و یکم "اطلاعات" است و شما دارید این "اطلاعات" را مفت و مجانی برای دشمنان آینده تان تولید و ذخیره می کنید. همه ی آدم ها امروز به چیزی عقیده دارند که فردا نخواهند داشت. همه ی آدمها بزرگ می شوند و تغییر می کنند و دیگر گذشته ی خودشان را چندان که باید، تایید نمی کنند. همه می خواهند گذشته شان همان جای امنی که هست بماند ولی فرومایه گانی هم هستند که در این بازی تقلب می کنند. گذشته ی خودشان را فراموش می کنند و در گذشته ی شما کند و کاو. خیلی ها روزمره نویسی و شخصی نویسی و اصلا وبلاگ نویسی را اول یا میانه ی راه رها کردند چون توان و شجاعت ودلیل و قدرت خطر کردن ِ کافی برای ادامه نداشتند. نمایش دادن ِ حوزه ی خصوصی در حوزه ی عمومی کار هر کسی نیست. برای همه ی ما هم به یک اندازه ارزش ِ خطر کردن و ادامه دادن را ندارد.
مدتهاست به همین دلایل بالا می خواهم شخصی نویسی را به کل تعطیل کنم. احساس امنیت نمی کنم اینجا. دیگر هم دوست ندارم هر رهگذری سرش را از پنجره بیاورد تو و درباره ی زندگی ام نظر بدهد. برای خیلی ها جا نیفتاده و نمی افتد که "وبلاگ آینه ی تمام نمای زندگی یک فرد نیست، مجموعه ی تصاویری دستچین شده و گذرا و نامنظم است از زندگی هر کدام از ما." اگر شما می توانید با دیدن یک آلبوم عکس درباره ی یک فرد و زندگی و افکارش قضاوت درستی داشته باشید، با خواندن وبلاگش هم خواهید توانست.
گاهی به تخصصی نویسی فکر می کنم و تولید اطلاعات به زبان فارسی در زمینه ی تحصیلی و شغلی ام که اتفاقا در میان رشته های دیگر خیلی هم فقیر و کمرنگ است به زبان مادری. بارها و نوشته ام و پست نکرده ام. رک و راست بگویم، در این مورد هم - و فقط به زبان فارسی - احساس امنیت و آرامش خاطر ندارم. بارها و بارها شده که مطلبی و عکسی را بدون نام صاحبش در روزنامه ای، مجله ای یا وب سایتی استفاده کرده باشند و فریاد خالق اثر هم به هیچ کجا نرسیده باشد. این کار بدون هیچ شکی "دزدی" ست و با یک عذرخواهی سردستی هم مشکلی حل نمی شود. بدون تعارف، دوست ندارم کسی از نتیجه ی زحمات من بدون اجازه ی من برای خودش بهره بگیرد و سوء استفاده کند. شاید کسی اینها را بگذارد به حساب ذکات علم و غیره ولی من ترجیح می دهم خودم ذکات بدهم تا اینکه کسی بیاید و جیبم را بزند به اسم ِ ذکات و خیرات. می دانم اگر روزی هم بخواهم وبلاگ ِ تخصصی بنویسم، قطعا به زبان فارسی نخواهد بود.
من از وبلاگستان زیاد یاد گرفته ام. درباره ی آدمها و درباره ی دنیایی که در آن زندگی می کنیم. دوست ندارم ترکش کنم ولی مدتی ست که در "چگونه ادامه دادنش" مانده ام و نمی توانم تصمیم بگیرم. شاید همین روزها این صفحه تغییر کرد شاید هم به همین سبک و روال ادامه داد. درگیری های ذهنی ام را نوشتم که از شرشان خلاص شوم.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
February 2009January 2009
September 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
خیلیها میان اینجا و برات می نویسن که همینجوری فکر می کنن. همه مون هزاران بار فکر تغییر و تعطیل کردنش را کردیم ولی نتیجه اش این شده که هنوز هستیم! همه حرفهات درست. هیچ وقت حتی برای صمیمی ترین دوستانم نتونستم توضیح بدم که تمام چیزهایی که نوشتم زندگی من نیست. سعی کنید خلاقیت آدمها یا قطعه ای از زندگیشون رو فقط به عنوان یک قطعه نه کل قبول کنید ... نکردند.بارها به همین دزدیده شدن اطلاعات فکر کردم به استفاده شون حالا به هر طریقی... ولی این هم مثل همه چیزهای دیگه راه حل نوشته شده نداره که برای هر آدمی هم تا آدم دیگه فرق می کنه. دنیاییه که توش می افتی و گاهی چیزهایی بهت میده که شاید تعطیل کردنش رو یکجورایی غیر ممکن می کنه. نمی دونم سر و ته حرفام چی شد. ولی تنها نیستی که اینجوری فکر می کنی. من همین خونه زرشکی کوچکمو گاهی خیلی دوست دارم. خونه نارنجی آروم تورو هم ! یک چیز دیگه . آدم گاهی با یه تلنگر به یه فکرایی میفته که با یه تلنگر دیگه از همون فکر بر می گرده یا هم درستشو پیدا می کنه. من فکر می کنم که تو یه تلنگری خوردی و دومیشو لازم داری! ;)
FarNice | February 18, 2007 8:33 PM
قابل دركه شايد من هم بارها اين ناامني رو حس كردم و بارها به تصميم تو رسيدم. اما وسوسه نوشتن قوي تر بوده! و شايد آموختهها و دوستاني كه يافتم ارزشش رو داشته، نمي دونم. در هرحال اميدوارم اينجا برقرار بمونه حتا اگه سبك و متدش تغيير كنه... نگران قضاوت ها نبايد بود
ناتالي | February 18, 2007 8:35 PM
بازم حرف دل منو زدی. من یکی که تو این وبلاگ فقط تبدیل شدم به یه آدم لوی و غرغرو و تا حدودی ضعیف . یه فکرایی هم برای وبلاگه دارم اما الان اصلا وقتش نیست که اساسی در موردش تصمیم بگیرم . انشاالله سر فرصت به وضعیتش و اینکه چجوری میخوام ادامه اش بدم میرسم.
اسکارلت | February 18, 2007 8:51 PM
منظورم لوس بود!
اسکارلت | February 18, 2007 8:52 PM
حرف منم هستا. خیلی وقتا حرف و ایده دارم برای گفتنش ولی همون ترس لامصب نمی ذاره که. اینه که می بینی که خیلی وقتا چرت و پرت می نویسم و به همون بسنده می کنم.
مامان غزل | February 18, 2007 9:01 PM
گاهی وقتا دلم می خواد یه وبلاگ مخفی داشته باشم ولی نه وقتش رو دارم نه وبلاگی که خونده نشه ارزششو نداره.
مامان غزل | February 18, 2007 9:03 PM
You spoke my heart! vali what the solution is, allaho alam!
koozeh | February 18, 2007 10:01 PM
manam kheili chiza ro sansur mikonam.... vali rastesh man aghe har az gahi harfamo be farsi nanevisam honagh mighiram baske har ruz ba hame be zabunehaye dighe harf mizanam... ye model takhliye ruhiye....
bella | February 18, 2007 10:17 PM
نگار اپیدمی شده ایم فکر ها.
من هم خیلی وقته که دیگه اون احساس امنیت قبلی رو ندارم.
بي تا | February 19, 2007 4:39 AM
ژرفا جان دقیقن حرفهای دل منو نوشتی
فرانکلین | February 19, 2007 8:07 AM
تصمیم با خودته
اما مارو تنها نذار
سميرا | February 19, 2007 8:13 AM
تو که جونت رو برداشتی و از حیات وحش استرالیا به دنیای متمدن فرار کردی:)
پاییز | February 19, 2007 8:26 AM
دیدی گفتم ؟ ;)
FarNice | February 19, 2007 9:27 AM
خوب هممون همزمان به یک نتیجه رسیدیم . اصلا دیگه احساس امنیت نمیکنم بعد از اون ماجرای عکس . من فکر میکنم وبلاگ مثل یک خونه بدون دره که نه تنها همه میتونن توش سرک بکشن بلکه بعضی اوقات بدون تعارف میان تو و یک چیزی هم ازش برمیدارند و میبرند . بین احساسات مختلف گیر کرده ام . ادامه دادن یا تعطیل کردن ولی فعلا که تو این برزخم شخصی نویسی قطعا تعطیله . گفتم که بهتره هر چیزی قبل از ورودش به جامعه فرهنگش ساخته بشه تا به گند کشیده نشه . داستان وبلاگ هم همینه دیگه . اینقدر همیشه پنهان کاری با زندگی مردممون عجین بوده که ظرفیت برداشتن حجاب ها رو ندارند . به عمر ما که دیگه نمیرسه ببینیم این مملکت درست شده . شاید هم هرگز دیگه نشه . خدا بخیر کنه .
نیکی | February 19, 2007 10:14 AM
! یه نکته ای هست وسط این داستان و اون زکات هستش ، نه ذکات
Anonymous | February 20, 2007 3:07 AM
کاملا و صد در صد با حرفات موافقم...
من هم خیلی وقته که نظر تورو دارم...
حرف دل منو زدی!
دردوونه | February 21, 2007 6:53 AM
وبلاگ آینه ی تمام نمای زندگی یک فرد نیست، مجموعه ی تصاویری دستچین شده و گذرا و نامنظم است از زندگی هر کدام از ما
in jomlat ro vaghean ghabul daram
vali miduni ke gahi nemishe jeloye ye chizaye ro gereft
vaghti ke ma dam az azadi baian mizanim baiad ham bepazirim ke nazarate mokhalefe ma khaili bishtar az nazarate movafeghe ma hast
va gahi ham tohin amiz
jelo in chiza ro nemishe vaghean gereft
hamegi shaki hastim
dar hali ke khaili ja ha ham khodemun roaiat nemikonim
nemidunam
faghat omidvaram ke farhangesh ro paida konim!
sun | February 21, 2007 7:12 AM
salam doste aziz(man az weblage anar be inja omadam)va man ham ba in moshkel robero hastam va yejoraee bahat movafegham.
avysa | February 23, 2007 4:16 PM