« Nauru | Main | Doumo di Milano »
شهری در مه

ساختمان ها قدیمی اند. یعنی خیلی قدیمی. همان هفته ی اول که دنبال خانه می گشتیم ما را بردند به یک ساختمانی که پیر به نظر می رسید ولی همچنان خوشگل و سرحال بود با نمای زرد خیلی خوش رنگ. از خانم نماینده ی آژانس مسکن درباره ی سن و سال ساختمان سوال کردم جواب داد هفتصد سال !! مطمئن بودم گوش هایم اشتباه شنیده اند. سه بار سوال کردم باز تکرار کرد هفتصد سال ! گفتم یعنی آثار باستانی ست و هنوز مردم در آن زندگی می کنند ؟! گفت بله ولی نگران نباشید که داخلش کاملا نوسازی شده و هیچ مشکلی ندارد. من مشکلی نداشتم در واقع ، فقط ابهت ساختمان هفتصدساله شدیدا من را گرفته بود. داخل آپارتمان ها به بهترین شکلی نوسازی شده بودند که نه تنها ضرری به زیبایی در و پنجره های چوبی خیلی قدیمی نمی زدند که ردیف آجرهای قرمز سالن پذیرایی و اتاق خوابش و تیرهای چوبی سقفش زیباترش هم می کردند. داشتم با خودم حساب می کردم که حدودا چند نسل در این خانه زندگی کرده اند ... متاسفانه آپارتمان مبله نبود اگر نه من الان ساکن یک موزه بودم و با ارواحش محشور. این خانه که گرفتیم نو به حساب می آید چون فقط 70 سال دارد. اگر بخواهید در مرکز شهر میلان زندگی کنید باید از فکر ساختمان تازه ساز سه چهار ساله بیایید بیرون. خوشبختانه اینجا "کوبیدن" ساختمان های پر از خاطره و بنا کردن آپارتمان های زشت سنگ گرانیت و شیشه ای طرفدار ندارد. برای ما که خانه های قدیمی ولی تمیز و مرتب را خیلی دوست داریم، یک موهبت هم هست در واقع. اکثر خانه ها نوسازی شده اند و برای زندگی کردن مناسبند.
بعضی خیابان ها سنگفرش هستند و همه جای مرکز شهر می شود این ترامواهای زرد خوشگل را دید. داخلشان چوبی ست و براق. تزئینی نیستند ، برای مسیرهای کوتاه داخل شهر استفاده می شوند هنوز. مترو هم منظم و مرتب است و هم به خاطر مسیرهای نزدیک به هم، وسیله ی مناسبی برای رفت و آمد محسوب می شود. یادتان باشد اگر یک ایتالیایی ساکن میلان به شما گفت فلان خیابان یا مسیر "دور" است، معنی اش این نیست که حتما "دور" است. معیار "دوری" و "نزدیکی" اینجا - و به گمانم در تمام اروپا - با مقیاس فاصله در ایران و استرالیا - و احتمالا آمریکا - خیلی متفاوت است. میلان شهر کوچکی ست که مسیر ده دقیقه ای با اتومبیل برای ساکنانش "دور" محسوب می شود. کل مسیرهای مرکز شهرش را می شود دو ساعته پیاده طی کرد. البته عملا این کار ممکن نیست. در هر کوچه پس کوچه اش یک ساختمان زیبا، یک فروشگاه دیدنی، یک گالری هنری جالب یا یک کافه ی دنج با آدم های مهربان هست که از رفتن منصرف تان می کند.
در این مدت به هر ایتالیایی که گفتیم میلان شهر زیبایی ست، بدون استثناء با ما مخالفت کرد و پیشنهاد کرد برویم جنوب ایتالیا را ببینیم. شما جدی نگیرید. اینها دارند یک شهر بسیار زیبا را با بهشت مقایسه می کنند. میلان سرسبز نیست ولی "کاراکتر" دارد. روح دارد. مردمش زنده اند. این گوشه ویلن می نوازند و آن گوشه اش نقاشی نشسته و چهره تان را طراحی می کند. گارسن رستورانش وقتی از غذایش تعریف می کنی گونه ات را بی مقدمه می بوسد. از غذا گفتم ... این یه پست جدا می خواهد. خوردنی و نوشیدنی های ایتالیا را از خود بهشت کپی برداری کرده اند. بعدا می نویسم در این مورد.
خلاقیت و ذوق هنری در میلان به مارک های معروف لباس و کفش و جواهرات و مبلمانش محدود نمی شود. هر گوشه و کنار شهر می شود اثر یک فکر خلاق را دید. هیچ دو کافه و رستورانی به هم شباهت ندارند. برای ریز ترین جزئیات هم فکر شده. نحوه ی چیدن دستمال سفره، تزئین ظرف غذا ، خوردنی های کوچک ساعت اپریتیو ، تزئینات شیرینی فروشی کوچک محله ی ما ... فنجان های هر کافه ای طرح و فرم و رنگ خاصی دارد. خوشبختانه کافی "Take away " دست مردم ندیده ام هنوز. فرهنگ نشستن در کافه و گپ زدن با مردم یا ایستاده پشت بار اسپرسو خوردن را دوست دارم. دوست ژاپنی مان که 17 سال است در میلان زندگی می کند در باب مقایسه ی آمریکا و اروپا می گفت در آمریکا همه چیز بزرگ و عظیم است ولی بدون Taste . برعکس در اروپا همه چیز کوچک است ولی یک طعم و رنگ و بو و پیشینه و شخصیت خاصی دارد. من هیچوقت در آمریکا نبوده ام که بتوانم این دو را با هم مقایسه کنم ولی با قسمت دوم حرفش موافقم. ضمنا این Taste را شما در استرالیا نمی توانید پیدا کنید. استرالیا فقط طبیعت زیبا و بکر دارد و بس.
طولانی شد ... بقیه اش باشد برای بعد.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
it seems really exciting, have lots of fuuuuun :D miss italia
عالیجناب منتقد | January 27, 2007 9:07 PM
واي چه هيجان انگيز :*:*:* كلي بهت خوش بگذره توي اين شهر قشنگ و مرسي از احوال پرسي. من كه دلم خيلي برات تنگ شده بود :*
پرگلك | January 27, 2007 9:58 PM
همینطور ادامه بده و منو تو لذت هات از میلان شریک کن .من از ساختمونهایی که آدمهای زیادی توش زندگی کردن یک خرده میترسم . چون خیلی تصور میکنم که قبلا چه اتفاقهایی تو این خونه افتاده . یک بار میخواستیم تو پاریس یک آپارتمان کوچولو بخریم . من اینقدر ساختمونای جالب و پر سن و سال دیدم که وحشت کرده بودم . بعضی هاشونو همینطوری بدون هیچی تحویل میدادن و خودت باید توشو نوسازی میکردی . یک خرده به نظرم ترسناکه ولی خیلی دوست دارم تجربه کنم زندگی تو خونه قدیمی نوسازی شده رو .
خوب باشید .
نیکی | January 27, 2007 10:03 PM
سلام سارا جون. خیلی وقته می خواستم برات کامنت بزارم کیبوردم سوخته بود. خوشحالم که نم نمک داری جا می افتی و دوست داری اونجا رو. برام هم خیلی جالبه که قدمت شهر رو دوست داشتی. من اول که اومده بودم از این همه قدمت دلم گرفته بود از اینکه همه ساختمونا عین آثار باستانین!!بعد بهش عادت کردم!!! خیلی خوبه که دوست داری این مدل شهرو , اگه نمی پسندیدی دلگیر میشد برات. خونه جدید و شرایط جدید هم مبارک. حالا دیگه خیلی نزدیک شدیما!! :)) راستی تو وین بحث طرفدار بودن و نبودن خونه نوساز نیست. به هیچ وجه اجازه کوبیدن ساختمونها رو ندارن. خونه نوساز فقط در زمین خالی اونم در شرایط خاص که قرار نباشه محل آسایش مردم باشه ساخته می شه! اونجا هم شاید این قانون باشه ...
خیلی خوش بگذره خلاصه اش! :)
FarNice | January 27, 2007 10:19 PM
والا من که قاطی کردم کجا جواب بدم!! :))
آره تله رو میبینی؟ چسبید خیلی! :))
من هم خیلی. جات خالی بود , چه اینجا, چه اونجا ;)
FarNice | January 27, 2007 10:29 PM
I am so envious now! :)
Enjoyyyyyyyyyyyyyyyyy! :)
sooski | January 27, 2007 11:24 PM
چه جالب که هردومون در مورد ساختمون های قدیمی نوشتیم :)دل به دل راه داره.اتفاقن چند دقیقه قبل اینکه اونو بنویسم داشتم فشن تی وی رو می دیم،ناخوادگاه یادت افتادم.
خونه جدید مبارک.ایشالا با دل خوش.امیدوارم توی زبان و بقیه کارها به سرعت نور پیشرفت کنین.میلان هم خوش بگذره.
بوس بوس از راه نچندان دور.
نسرین | January 28, 2007 3:23 AM
حتی خوندنش هم هیجانانگیزه، چه برسه به اونجا بودن و توی اون کوچهها قدم زدن... تا میتونی لذت ببر
ساعت شنی | January 28, 2007 4:18 AM
انقدر خوشگل نوشتی که هوس می کنم همین الان باروبندیلم رو جمع کنم بیام میلان . راستش من عاشق پاریسم اما با تعریفهای تو فکر کنم از میلان هم خوشم بیاد
ملودی | January 28, 2007 6:04 AM
aghe khunatun markaze shahre pas be ham nazdikim khanum jan!!
bella | January 28, 2007 8:18 AM
از صمیم قلب برات خوشحالم سارا جان. از اینکه در جا و جایگاهی هستی که ازش لذت میبری و امیدوارم روز به روز هم شادتر باشی. جای ما رو خالی کن من که عاشق اون تراموای زرد نارنجی خوشگل شدم
:)
شانه بسر | January 28, 2007 8:27 AM
سلام - من مشتاق بقيه حرفاهاتون هستم - من خيلي دوست دارم تمام دنيا رو ببينم هر وقت شما مينويسد در ذهنم تجسم ميكنم من از وبلاگتون خيلي خوشم مياد .... . لطفا اگه امكان دارد عكس بيشتري بزاريد. ممنونم
le vent | January 28, 2007 12:30 PM
بايد خيلي دوست داشتني باشه! هوس كردم!
ناتالي | January 28, 2007 1:28 PM
na toolani nashod, begoo bazam Sara joon.
Tara | January 28, 2007 2:33 PM
زندگی توی ساختمان 700 ساله با امکانات زندگی جدید چقدر میتونه لذت بخش باشه ! تجربه جالبیه ، اگه ارواح نیان سراغ آدم .
MED | January 28, 2007 8:19 PM
همه ی این خصوصیاتی که گفتی چیزهایی بود که من همیشه توی فیلمها دیده بودم.مخصوصن صحنه ی نواختن ویولون توی مه.اما حالا که تو داری تعریف می کنی برام خیلی جالبه
یه سوال بپرسم.من همش توی تصورم اینه که زندگی عادی اونجا جریان نداره.منظورم از زندگی عادی روزمره ایه که با درس و کار و آشپزی و ........ پر شده باشه.احساس می کنم اونجا خیلی زندگی در یه سطح لطیف و آرومی در
جریانه.درسته؟یا نه؟
ژرفا: نه اینطوری نیست سمیرا جون. اینجا هم مثه همه جای دنیا زندگی از عادی هم عادی تر ه. اینجا هم درس و مشق و کار و ترافیک و آدمهای بدخلق و دعوا و بی پولی و غم و غصه هست. فقط بعضی آدمها سعی می کنن زیبایی ها رو بیشتر از زشتی ها ببینن. همون صدای ویلن ممکنه به گوش یه نفر خیلی گوشخراش و آزاردهنده باشه. یا اینکه همین من که مه رو دوست دارم ممکنه یه روز هوس آسمون آبی و آفتابی رو داشته باشم و از مه حالم بهم بخوره. بستگی داره چطوری ببینیش. خیلی ها از ساختمون های قدیمی و شهرهای کوچیک اروپایی خوش شون نمیاد. زندگی اینجاها هم همون پستی و بلندی ها و سختی های همه جای دیگه رو داره.
سميرا | January 29, 2007 12:51 AM
من که غش کردم از این همه تعریفت. زودی از غذاهاشون هم بنویس که من به اوج لذت برسم.
بي تا | January 29, 2007 3:46 AM
ما فعلن از ایتالیا یه فروند رئیسینو گیرمون اومده که خیلی هم کنجکاوینیو هست. نمی دونم سوالاش راجع به ایران، نقش زن در ایران، زنان در خاور میانه، آخرین مدل رینگ اسپرت در ایران و... کی تموم میشه که من به کارهای متفرقه که همون کار شرکت باشه برسم. خلاصه که فعلن خوش میگذره اساسی.
راستی سرما رو چه جوری تحمل میکنی؟ از گرما یهویی به سرما رفتی سخت نیست؟
ژرفا: بدجوری داریم یخ می زنیم چند روزه. من هم حسابی سرما خوردم :)
homa | January 29, 2007 12:23 PM
BABAM OON VAGHT HA KE MILAN BOOD HAMISHE AZ OONJA KOLI TARIF MIKARD AMMA TARIFE TO BADJOORY ADAMO BE HAVAS MINDAZE.HAR VAGHT POOLDAR SHODAM AVALIN JA MIYAM OON JA.BOOOOOOOOS
maman isan | January 29, 2007 8:02 PM
جداً عالی بود. مرسی که نوشتی. واقعاً دلم میخواست یکی از اصالت اروپا نسبت به سرزمینهای تازه سازی مثل امریکا و استرالیا بگه...
المیرا | January 31, 2007 7:27 AM