« همنشینی رنگها | Main | تو »
از همکلاسی ها
فلیسیتی همکلاسی من ه، دانشجوی دیزاین. خودش و همسرش ریچارد متولد آدلاید هستن با ریشه ی انگلیسی، هر دو سرباز ارتش استرالیا، عضو باند موزیک ارتش. سربازها رو سرگرم و تشویق می کنن. فلیسیتی ورزشکار حرفه ای ه. از جنگ اخیر در "تیمور شرقی" برام تعریف می کنه. از نپال میگه که مدتی رو توش گذرونده. میگه خیلی دوست داره که اعزام بشن به عراق. دوست داره قبل از تموم شدن جنگ اونجا باشه و اوضاع رو از نزدیک ببینه. فلیسیتی دیروز که اومده بود دیدن من برام شیرینی لبنانی آورده بود. دختر جالبی ه که ذره ای قساوت در وجودش دیده نمیشه. مسیحی به دنیا اومده ولی به هیچ دینی اعتقاد نداره. فلیسیتی عاشق طبیعت و کوه و دریاست. می خواد بره عراق که خون ببینه و مرگ...
ریم همکلاسی من ه، دانشجوی دیزاین. ریم و شوهرش مصطفی هر دو متولد قاهره هستن. شوهرش دیپلمات ه و خودش یه دانشجوی درسخون و فعال. حرف مشترک زیاد دارن با ما. از شرایط و موانع و مشکلات. ایران و مصر. ریم و شوهرش دارن برمی گردن مصر. ریم ناراحته، اینجا خونه اش ه. میگه برای چی برگردم ؟ برای کی برگردم ؟ قاهره خونه ی من نیست. ریم حامله است. من نفهمیده بودم. میگه قایمش کرده تمام این مدت. میگه عصبانی بوده که کسی از درونش داره تغذیه می کنه. میگه این موجود جدید رو نمی فهمه. اتفاق افتاده. نمی خواسته. به من میگه براش اسم ایرانی پیدا کنم. بچه دختر ه...
یوسف همکلاسی من ه، دانشجوی دیزاین. متولد جاکارتا، اندونزی. خبرنگار بوده، اومده اینجا که ژورنالیسم بخونه بعد به این نتیجه رسیده که تعریف ژورنالیسم در استرالیا با تعریفش در اندونزی خیلی متفاوته. اینجا باید از کوه و دشت و درجه حرارت هوا خبر تهیه کنی و در اندونزی از انواع مشکلات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، راهپیمایی ها و اعتصاب ها، فقر و اعتراض، کلاه برداری و توطئه. رشته اش رو تغییر داده به دیزاین. یوسف میگه اینها چیزی از واقعیت زندگی نمی دونن ، یوسف برنمی گرده اندونزی...
امی همکلاسی من ه، دانشجوی دیزاین. آمریکایی ه، متولد تگزاس. فمینیست ه و نگران محیط زیست. ژورنالیست بوده قبلا. از بوش متنفره و ال گور رو تحسین می کنه. امی گرافیست خیلی خوبیه. امی نگران آدمهایی ه که درباره ی محصولاتی که مصرف می کنن و تولید کننده هاشون هیچ اطلاعاتی ندارن. امی از جنگ بدش میاد و طرفدار آزادی بیان ه، به هر قیمتی. امی برمی گرده آمریکا. ژورنالیسم دیگه قسمتی از زندگیش نیست ...
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002

Comments
چقدر جالبن همکلاسیهات.ببینم تعداتتون اینقدر کمه؟یا اینکه تو اینارو نوشتی؟
دلم برای ریم خیلی سوخت که نمی تونه بچه ای که از درونش داره تغذیه می کنه رو بفهمه
ژرفا: تعداد مون بیشتره. من اینها رو انتخاب کردم.
samira | November 18, 2006 6:59 PM
همکلاسیها رو خوب نوشتی
یه سوال
اونم در مورد این عکس وبلاگتونه
چرا این عکس رو گذاشتید؟؟
ژرفا: توی این پست توضیح دادم :
http://www.depthlog.com/2006/10/41.php
پرهام | November 18, 2006 9:29 PM
چقدر جالب، ببین چقدر آدما و فرهنگها متفاوتن
المیرا | November 19, 2006 6:46 PM
آخی! آدلاید، یاد مهاجران افتادم:)
MD | November 19, 2006 8:46 PM
چه قشنگ دنیای متفاوت آدمهارو نشون دادی! استعدادت رو دست کم نگیر
peyman | November 19, 2006 10:09 PM