« سنگاپور | Main | Sun by the Sea »
واژه های بی رحم
نوشتن دغدغه ای نا آرام است، همواره در کشمکش و تکاپو. من به قدرت واژه ها ایمان دارم و به جادویشان. واژه ها زنده اند، سیال و موجود. تا لحظه ای که بر قلم جاری نشده اند به فرمان نویسنده اند و پس از آن خودمختار و مستقل از من و تو. واژه ها مرا دوباره و چند باره از نو می سازند، به تعداد خوانندگان این سطور.
بارها و بارها درباره ی نوشتن در وبلاگ فکر کردم و باز هم فکر می کنم. بارها تردید کردم که اصلا باید نوشت ؟ چرا ؟ از چه باید نوشت و از چه نباید ؟ بعد از چند سال تا حدی قانع شدم که باید بنویسم، چرایش بماند. "از چه نوشتن" هنوز سوال بزرگی ست که جوابی برایش ندارم. من اینجا از خودم می نویسم، از روزمره هایم، خاطراتم، آرزوهایم، برنامه های آینده ام، زندگی خصوصی ام و علاقه هایم. گاهی به این نتیجه می رسم که این کار درست نیست. به چندین دلیل. دوست دارم اتفاقات ساده و شخصی ام را ثبت کنم، برای خودم. گاهی فکر می کنم چرا باید خودم را معرض نگاه و قضاوت دیگران قرار دهم ؟ که چه ؟ گاهی مثل امشب به این نتیجه می رسم که شخصی نویسی را تعطیل کنم. از آب و هوا بنویسم و در و دیوار و اخبار. از طراحی بنویسم و نقاشی و موسیقی. از تئاتر و سینما و ادبیات. از هر چه که اثری از "من" نداشته باشد. شاید روال این صفحه از این به بعد اینطور باشد.
فتوبلاگ فراز چند وقتی ه که راه افتاده. یه سری بهش بزنید :) روی این عکس کلیک کنید لطفا.
Related Posts
دربارهی نويسنده
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر آدرس وبلاگ جایز نیست. حتی شما دوست عزیز !
برای نامه نگاری
لینکدونی
Websites
Time Out London
Tate OnLine
Covent Garden Life
London Thearte Guide
British Museum
St Ethelburga's Centre
Design Museum
British Library
British Film Institute
دیگران
روزهایی که رفته اند
ماهانه
January 2008December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
November 2005
April 2005
January 2004
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002


Comments
همیشه به نظرم میرسید کسانی که شخصی می نویسن , شجاع ترن. و راحت تر. گاهی هم نوشتنش با توجه به اینکه چیز خوبی از آب در بیاد سخته!
خلاصه اش. با کلمه شاید توی جمله آخرت موافق ترم.
FarNice | November 2, 2006 12:08 AM
ژرفای عزیزم این دغدغه ها و سوالاتی که تو از خودت میبرسی فقط مختص تو نیست . همه ما کمابیش این دغدغه ها رو داریم . ترس از آشکار شدن درونمون و قضاوت شدن رو جامعه امون از بچگی بهمون یاد داده . زیاد به خودت فشار نیار که چی بنویسی و چی ننویسی . به نظر من شخصی نویسی احساس بهتری هم به خود آدم و هم به خواننده ای مثل من میده . من وقتی میام اینجا میخونم میبینم که ژرفایی که از نظر من یه دختر موفقه اون هم مثل من سینوسهای روحی داره گاهی ÷ر انرژیه و گاهی هم کم انرژی یاد میگیرم که من تنها اینجوری نیستم . همه آدمهای نرمال اینجوری هستن و همین بهم اعتماد به نفس میده . شاید اگه تو بیایی از یه کتاب اینجا بنویسی که روش افزایش اعتماد به نفس رو بیان کرده اینقدر به من کمک نکنه که نوشته های روزمره ات کمک میکنه .
اما خوب مهمتر از همه اینها ببینی که خود گلت چی دلت میخواد؟ اگه کیفت سرجاش بود از روزمره های شخصیت هم بنویس . اگه یه روز هم خواستی فقط برای خودت و دفتر خاطرات شخصیت نگهشون داری دیگه اینجا ننویسشون .
آی لاو یو !
اسکارلت | November 2, 2006 1:20 AM
to har chi benevisy ma ke mikhoonim
maman isan | November 2, 2006 2:04 AM
اين احساس ناخوشايند قضاوت شدن و گاهي بدفهمي رو درك ميكنم اما گاهي همين قضاوت ها به آدم كمك ميكنه. اسكارلت خوب حرفي زده. همهي ما از روزمرههاي همديگه چيزهايي ياد ميگيريم كه باارزشه. بهرحال منم ترديدهاي تو رو داشتم و دارم! بنويس به هر حال:)
ناتالي | November 2, 2006 3:13 AM
چشماي ژرفاييه!
ناتالي | November 2, 2006 3:23 AM
khahesh mikonam az hameh daghdagheh hai khodat benevis.baray man besiar mofid ast.
simin | November 2, 2006 7:13 AM
منم گاهی درگیر این فکر ها می شم گاهی هم رویه ی نوشته هام را تغییر می دم ولی دوباره برمیگردم سر جای اول.
دنیا | November 2, 2006 7:49 AM
kheili akse ghashangie, adam be sakhti mitoone negahesh ro azash bardare.
Banafsheh | November 2, 2006 10:21 AM
دوست عزیزم از قضاوت شدن نترس. میدونم شجاع تر از اونی هستی که قضاوت دیگران روی روال نوشتنت تاثیر بذاره.
البته که اینجا خونه خودت ه و هر جور که بخواهی میتونی اداره اش کنی.
فقط خواستم بگم وقتی میخواهی رو باز بازی کنی همین میشه اما حداقل اینکه با خودت صادقی با ارزشه.
بی تا | November 2, 2006 1:17 PM
من فکر میکنم خیلی برای خودت قانون وضع نکن در نوشتن . بسپر به احساست . یک روز مثل امروز که به این نتیجه رسیدی که از زندگی خصوصی ننویسی ، ننویس . اما اگه یک روز دیگه دلت خواست اینکار رو بکن . راحت . رها .
نیکی | November 2, 2006 7:48 PM
میدونی سارا من هم گاهی احساس میکنم که شخصی نویسی میتونه برای خود آدم آزاردهنده بشه. اینکه روح و احساست رو در جمعی که بیشتر ناشناسند عریان کنی. از خودت بگی و از دیگران نشنوی ولی از جهتی هم این سبک نوشتن میتونه نزدیکی بیشتری بین نویسنده و خواننده های صمیمیش بوجود بیاره. با حرفهای اسکارلت خیلی موافقم
راستی سارا با این عکس ناز از فراز باج گرفتی که فتوبلاگش رو معرفی کنی؟
:)
شانه بسر | November 2, 2006 9:54 PM
همش یادم میره که بهت بگم خدا خیرت بده ازین بلاگفا اومدی بیرون . خیلی خوب شده وبلاگت .
نیکی | November 3, 2006 8:40 PM
کاملا حرفهاتو درک می کنم چون موردی برام پیش اومد که خواستم قید نوشتنو بزنم.راستش من تازه کارم و هنوز تو نوشتنه این دفترچه الکترونیکی مسیرم هموار نشده. می دونی احساسی که تو باهاش درگیری به طور عادی هم وجود داره ،وای به حال اینکه تو اولین هفته های کارت توی یکی از نظراتی که برات اومده بخونی که وبلاگت خیلی اشغاله...مطمئنم خودت میتونی تصور کنی که این جمله تو روزهای اول چه انرژی منفی به ادم میده! راستش اولش خیلی عصبانی شدم و خواستم دیگه ننویسم ولی بعد فکر کردم جامعه ما پره از همچین ادمهایی که از تخریب اعتماد به نفس تو روح میگیرن،ادمهایی که دنیا رو اینقدر کوچک می بینن که با دیدن یکی دیگه جاشون تنگ میشه.پس موندم و به خط خطی هام ادامه دادم تا به اون ادم و هزاران ادم دیگه مثل اون نشون بدم که مهم نیست که چی مینویسم مهم اینه که مینویسم.سارا جان امیدوارم انگیزتو وجود خودت قرار بدی نه قضاوت دیگران،چون فقط خودتی که میدونی در پس هر نوشتت واقعا چی وجود داره
باران | November 3, 2006 9:06 PM
ساراجان
تو نمیدونی با این کارت چه کمک برزگی به بقیه میکنی تو در واقع شخصی نمینویسی بلکه تجاربت را با دیگران مبادله میکنی و این ارزشمنده نوشته های تو به آدم امید میده که میشه تلاش کرد و میشه به دست آورد و میشه .....
شجاعت تو موهبتی است که هر کسی نداره وقتی خط فکریت مشخصه نیازی نیست یکروز در وبلاگت دایه مهربونتر از مادر بشی روز بعد لینک رو ببندی که حوصله تونو ندارم راه تو هموار روشن و بی تردیده موفق باشی.
شیوا | November 4, 2006 3:00 PM