« لکه ها | Main | لیوان قهوه »
Memory
خلاصه ای از بحث های جالب امشب ما با روبرتو که به جای خدا به علم اعتقاد داره٬ مکالمه ی تکمیلی دو نفری مون و فکرهای من :
"من" هر انسانی از "خاطره هاش" و "حافظه اش" و "تجربیاتش" تشکیل میشه. "من" یه نوزاد مثه یه صفحه ی سفید ه که به مرور با تجربیات و خاطراتش پر میشه و شخصیتش رو شکل میده. گاهی اوقات همونطوری دو بعدی می مونه و در مورد بعضی افراد هم اون "من" تعداد بیشتری بعد پیدا می کنه و دارای یه "من" عمیق تر و پیچیده تر میشه. ما به دلیل ضعف سلول های مغزی و مرگ شون یا به هر دلیل دیگه ای٬ قسمتی از حافظه - یا تمامش - رو از دست میدیم٬ در نتیجه اون "من" دیگه وجود نداره. شاید به همین دلیل ه که یه فرد سالمند که حافظه اش رو از دست داده رفتاری کاملا کودکانه داره. دوباره تبدیل شده به همون صفحه ی سفید. بر اساس حرفهای روبرتو٬ به نظر میرسه که محققین تونستن مسیری رو پیدا کنن که به جاودانه کردن حافظه و خاطرات انسان و در نتیجه جاودانه کردن "من" هر فرد منجر میشه. البته نه الان٬ که در آینده. ۵۰۰ سال ٬ شاید هم ۱۰۰۰ سال دیگه.
خیلی وقتها خاطره یا اتفاقی رو به یاد میارم و لحظه به لحظه در ذهنم بازسازیش می کنم ولی به یه نقطه که میرسه صفحه سیاه میشه. مطلقا هیچ چی یادم نمیاد. هر چی به مغزم فشار میارم که بفهمم چی شد که من این کار رو کردم یا من چی گفتم که اون طوری شد ٬ هیچ چیز یادم نمیاد. تمامی اتفاقات قبل و بعد از اون لحظات سیاه رو یادمه ٬ با جزئیات و تک تک کلمات و حرکات و تصاویر ٬ ولی اون چند ثانیه یا چند دقیقه یا چند روز٬ از ذهنم کاملا پاک شده. این اتفاقات ممکنه فقط مال مثلا سه سال قبل باشن ولی من اتفاقات ده سال قبل رو به خوبی به یاد دارم. نمی دونم دلیل پاک شدن اون قسمت خاص از خاطرات من چیه. خیلی دوست دارم بتونم تمام اتفاقات زندگیم رو کامل ضبط و ثبت کنم. شاید یکی از دلایل علاقه ام به نوشتن به طور کلی و نوشتن وبلاگ و دفتر خاطرات به طور خاص٬ همین باشه. از اون لحظات سیاه بدم میاد. می خوام برشون گردونم یا از این به بعد مراقب باشم که چیزی از دست نره.
شاید به همین دلیله که وبلاگ نوشتن به شکل فعلیش٬ راه درستی برای رسیدن به این هدف نیست. خیلی چیزها سانسور میشه٬ فقط بخاطر عمومی بودنش. همین عمومی بودن کافیه که باعث سانسور بشه٬ حتی اگر تمام خواننده ها غریبه ی مطلق باشن و راه ارتباطی ای مثل کامنت هم وجود نداشته باشه. شاید بخاطر اینه که احساس عدم امنیت شدیدی وجود داره٬ شاید شجاعت به اندازه ی کافی نیست٬ شاید هم فقط طبیعت نوشتن در معرض دید عموم ه . دقیقا همونطوری که هرگز نمی تونم تصور کنم که لخت برم توی خیابون ٬ نمی تونم هم تصور کنم که خاطرات و افکارم رو به صورت کاملا عریان در معرض دید یه انسان دیگه - حتی همسرم و مادرم و پدرم - قرار بدم. من با مایو میرم توی ساحل و آفتاب می گیرم٬ ولی اونجا همه مثه من مایو پوشیدن و قسمت هایی از بدن شون هم پوشیده است٬ یعنی هنوز قسمت های ناعریانی هم هست. اونجا اون حس نا امنی و خجالت رو ندارم...
توی فیلم Memento ٬ تا جایی که یادمه شخصیت اصلی فیلم که حافظه ی کوتاه مدتش خیلی ضعیفه - مشکل داره - برای اینکه مسائل مهم یادش نره٬ اونها رو به صورت نوشته روی بدنش خالکوبی می کنه یا به صورت یادداشت با خودش حمل می کنه. وبلاگ نوشتن من هم به کار اون آدم شبیه ه ؟
این افکار به همین شکل ادامه داره.
مسائل مربوط به "خاطره" برای من خیلی جالب هستن. خیلی بهشون فکر می کنم.
پ.ن: لطفا کامنت های مرتبط با موضوع بذارین برام. ممنون.
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/56
