« بیست و شش رفت و ... | Main | خواب و خاطره ؟ »
شب خاطره
ما چهار نفر ٬ جاده ٬ سرعت٬ باد. میگون ٬ شمشک. آوازه خون می خونه ... ای خالق عالم ... دیوانه ترم کن... بیچاره ی عشقم... بیچاره ترم کن ... این خاکی شرمنده ... موجود سرافکنده ... با چشم پر از گریه ... رو سوی تو آورده ... تا رسیدیم دم پله ها برق کل شمشک رفت. ساعت ۱۰ شب. دم پیست. ظلمات کامل. ۳۰ تا پله رو باید بریم بالا . یه دور بزنیم برق میاد. باز تو به حرف من گوش نکردی بچه ؟ صندل چیتان پیتان پوشیدی ؟ نصف پله ها رو گِل پوشونده. قلیون رو تو بیار. برق هم اومد. تا بیاییم بریم بالا بارون می زنه. صندل هام خرااااااااااااب میشه. چرا نگفته بودین اینجا اینطوریه آخه ؟ بازی برزیل و فرانسه. من که خوابم. قلیون رو ردیف کن. توی خواب و بیداری یه چیزایی می شنوم و تمام. عین نود دقیقه رو خواب بودم. پاشین بریم فردا هزار تا کار داریم. شب بمونیم. نه ساعت ۹ قرار داریم. بریم. من چیکار کنم ؟ صندل هام واجب تره. می زنمشون زیر بغل و جوراب های فراز رو می پوشم و برو بریم. چقدر لیز ه ٬ چقدر سرد ه ٬ چقدر این سنگ ها تیز ه. توی گِل ها لیز خوردم. اگه سگ پرید جلوت نترسی ها. روباه هم داره اینجا. چقدر تاریک ه . بالاخره رسیدیم پایین. چه حالی میده. عجب هوایی. محشر. هنوز نم نم بارونه. هیچ کس توی جاده نیست. ساعت ۲ صبحه. اتوبان خلوت. بارون. آواز چهار نفری ... اون دو تا مست چشات ... منو خوابم می کنه ... ذره ذره اون نگات ...
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/87
