« ... | Main | خراشی بر خویش »
وقتی بیهوده می شوم
بعضی وقتا یه فکری عین خوره میفته به جونت٬ برات مهمه٬ خیلی مهمه٬ خیلی خیلی مهمه٬ هیچ کاریش هم نمی تونی بکنی. همه ی راهها رو امتحان کردی و نشده. یعنی در واقع کار زیادی ازت برنمیاد. میشده یه کارهایی بکنی و کردی. به بهترین شکل. الان دیگه فقط می تونی حرف بزنی. اون چیزی که توی مغزت داره وول می خوره رو بگی و بگی و بگی.راه حل هایی رو که به ذهنت میرسه با آروم ترین لحن ممکن بگی. بستگی به ظرفیت شنوایی شنونده. ولی هیچ کار دیگه ای نمی تونی بکنی. انگار که دست و پات رو محکم بسته باشن. هر چی بیشتر میگی٬ نا امیدتر میشی. بیشتر حس می کنی حرفات هیچ خاصیتی نداره و این مشکل حل شدنی نیست که نیست. یه چیزی از پایه و اساس ایراد داره شاید. تو هم بیخود داری خودت رو خسته می کنی. شاید این امامزاده اصلا حاجت نمیده. شاید هم میده . حالا تو تا کی قدرت و امید داشته باشی برای گفتن و امیدوار بودن٬ خدا می دونه. ولی دلت نمی خواد این امیدت ناامید بشه. می دونی اگه از چیزی قطع امید کنی چه اتفاقی میفته. می دونی که ... ولش کن اصلا. حرف زدن بیهوده ترین کاری ه که میشه کرد.
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/123
