« زمستان | Main | شب خاطره »
بیست و شش رفت و ...
ظهر ِ داغ ِ خرداد .
اذان بَر گلدسته ٬
آفتاب سینه کش دیوار ٬
کلاغی سر ِ بام ٬
و
من
افزوده
شدم.
صبح با همون گلو درد و فین فین و سرماخوردگی سمج دو روز گذشته بیدار شدم ٬ یعنی فراز بیدارم کرد و گفت برام نون تازه گرفته و صبحانه برام درست کرده. با بی حالی تمام از تخت اومدم بیرون و داشتم فکر می کردم که من اصولا روزهای تولدم بدعنق هستم ٬ حالا این سرماخوردگی هم بهش اضافه شده و تازه الان ساعت ۸:۳۰ ه و ... خدااااااااااااای من ! تمام خونه پر از بادکنک های رنگی و کاغذهای رنگی تولدت مبارک و گل و شمع بود. عین بچه ها ذوق زده شدم و رفتم سراغ این ترقه های مخصوص بچه ها که ازشون یه مشت کاغذ رنگی میریزه بیرون ... خیلی باحالن ... کلی ذوق زده شدم...
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/100
