« دررررررررررس | Main | طعم عجیب عشق »
بالا افتادن
هر چی بیشتر از عمرم می گذره بیشتر خودم رو کشف می کنم. قبلا فکر می کردم رسیدن به "اهدافم" ه که خیلی برام هیجان انگیزه. ولی تازگی فهمیدم که اون قسمتی از زندگی که برای من جالبه رسیدن به هدف ( مقصد ٬ آرزو ٬ برنامه ٬ ... ) نیست. حتی خود "هدف" هم نیست. چیزی که برای من جالبه "تلاش کردن" و "رفتن" و "مسیر" برای رسیدن به اون هدف ه. جنگیدن با مشکلات و موانع٬ بالا و پایین رفتن ها. تازه حالا می فهمم که چرا من وقتایی که از همیشه سرم شلوغ تر بوده و با یه دست هندونه های بیشتری برداشته بودم٬ بیش از هر وقت دیگه هم بازدهی مثبت داشتم. خیلی ساده است٬ چون جنگیدن رو دوست دارم. دست و پنجه نرم کردن با اون چیزی که "نشدنی" یا "مشکل" به نظر میرسه٬ برام هیجان انگیز و جذاب ه. معما٬ مغزم رو به کار میندازه. حالا اون معما ممکنه یه آدم باشه یا یه هدف یا اصلا خود زندگی. وقتی معمایی حل میشه دیگه جذابیتش رو برام از دست میده. همچنان خوشحالم از حل کردنش و از خودم رضایت دارم ولی می خوام برم سراغ معماهای جدید. تمام عمر نمی تونم بچسبم به یه سوالی که جوابش دیگه معلومه. برای همینه که نمی تونم آدمهایی رو که زندگی بدون معما و مشکل رو ترجیح میدن درک کنم. آدمهایی که همیشه از چیزی که هستن یا اونچه که دارن یا وضعیتی که توش قرار دارن راضی ان٬ برام جالب نیستن. به نظرم آدم باید همیشه در عین شکرگزاری بابت همه ی اون چیزی که نصیبش شده٬ همچنان در تلاش و تکاپو برای "بالا رفتن" باشه. این که "بالا" کجاست و "پایین" کدومه٬ برای هر فردی متفاوته ولی هیچوقت نباید موند و درجا زد.
هر وقت نارضایتی خودم رو از چیزی یا موقعیتی اعلام می کنم و میگم می خوام برم "بالا" و طرف مقابل میگه "یه نگاه به پایین دستیت بکن و خدا رو شکر کن" احساس می کنم طرف خیلی "کوچیکه". هم خودش و هم دنیاش. اونایی که کارهای بزرگ کردن٬ تغییری به وجود آوردن ٬ چیزی رو اختراع کردن که زندگی من و تو رو آسون تر کرده یا اثر بزرگی خلق کردن٬ همون ناراضی ها بودن.همون هایی که دست و پنجه نرم کردن رو دوست داشتن و جای ناله کردن ٬ یه کاری کردن. فکر کن اگه همه ی ما آدمها "راضی" بودیم٬ چه دنیای عقب مونده ای داشتیم هنوز.
این مسئله درباره ی همه چی صدق می کنه. درس٬ شغل٬ درآمد و دارایی٬ علاقه مندی ها٬ محل زندگی و مهاجرت٬ هیجانات٬ خانواده٬ سفر٬ خوش گذرونی٬ ریسک کردن٬ جاه طلبی ...
هیچی نقطه ی پایان نداره. هیچی "ته" نداره. نباید "رسید" ٬ فقط باید "رفت"٬ تا روزی که دیگه نفس بالا نیاد.
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/131
