وقتی خودت قیچی به دست می گیری ...
"خود بودن" گاهی اوقات خیلی سخت می شود. مثلا زمانی که عزیزترین هایت وبلاگت را بخوانند. همیشه باید مراقب روح و احساساتشان باشی مبادا زمانی و جایی ترک بردارد. بعد دیگر خودت نیستی. آنچه در درونت هست روی صفحه - کاغذی یا شیشه ای - نمی آید. با رعایت تمام اصول و موازین می نویسی ٬ شبیه به اینکه داری کتابی را برای چاپ به وزارت ارشاد تحویل می دهی ! بعد از مدتی خودت حالت از این طور وبلاگ نوشتنت به هم می خورد. حس می کنی داری برای روزنامه مطلب تولید می کنی و مجبوری تمام اخبار بد ٬ کلمات زشت و نتراشیده ٬ احساسات ممنوع و گذرا ٬ افکار پلید ٬ اعمال ناپسند و امثال اینها را فاکتور بگیری. دچار خودسانسوری می شوی. وبلاگت به یک بچه ی مثبت و همیشه سر به راه و عاقل و سنگین رنگین تبدیل می شود که دیگر "خود تو" نیست. تو سانسور شده ای. سانسور می شوی. خودت داری هر روز خودت را سانسور می کنی.خودسانسوری مزه ی تلخ و مزخرفی دارد. تصمیم می گیری نوشتن را رها کنی. معتادی به نوشتن. در کشاکش اعتیاد و خودسانسوری ٬ معلوم نیست چه بلایی به سر "تو" بیاید.یکی دو ساعتی فکر می کنی که اصلا چرا وبلاگ نوشتن را سه چهار سال پیش شروع کردی. می خواستی "همه ی خودت" را روی این صفحات شیشه ای غرغره کنی. که خودت را بهتر ببینی. که بتوانی "خودت" را بازخوانی کنی. می شود یک سال بعد به نوشته های پیشین بازگشت و همه "خود" را رفتار شناسی و تغییرشناسی کرد. اما اگر فقط روزمره های دست و رو شسته ی بی کژ و مژی نوشته باشی ٬ بازخوانی به خواندن روزنامه های کهنه ی زرد شده ی توی انبار شبیه می شود. خسته کننده و بیهوده. پس دلیل نوشتن از میان رفته. نوشتن یا ننوشتن ! مسئله حالا از بیخ ایراد پیدا کرده ...
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/336
