« وقتی خودت قیچی به دست می گیری ... | Main | درهم ه »
تعلق
هر چه هم به خودم و دیگران بگویم که هیچ تعلقی به هیچ تیر و تخته و خانه و شهر و سرزمینی ندارم٫ باز یک گوشه ذهنم پیش خانه ای است که در آن بزرگ شده ام و لوازم و خنزر پنزرهایی که از من در آن خانه به جا مانده. جالب اینجاست که اصلا دلم در گرو کفش و کیف و لباس هایم نیست - که اگر بود برای من که یک زنم عجیب نباید باشد - بلکه تمام حواسم به کتاب های ۱۰۰ بار خوانده شده و جعبه مداد رنگی های ۷۲ رنگم - که آن زمان که من خریدمشان بیشترین تعداد بودند و نوبرانه - است و چند تکه دیگر. مامان که زنگ زد که دارد خرده لوازمم را بار هواپیما می کند برای فرستادن ٬ گفت آفتابه و کاسه مسی تزئینی را هم به کارتن ها اضافه کرده . به شکلی عجیبی خوشحال شدم ! همیشه مداد رنگی ها و ماژیک ها و خلاصه لوازم کارم را توی کاسه مسی می ریختم و آفتابه هم همیشه تزئین گوشه ی حمامم بود. بعد از ازدواج هم با خودم به خانه جدیدمان بردمش و حالا دارد تمام این راه طولانی را به این گوشه دنیا سفر می کند که باز برود گوشه حمام بنشیند و من را به یاد بازار مسگرهای اصفهان - نصف جهان بیندازد. حالا هی بیا و بگو من به هیچ چیز مادی وابستگی ندارم . دروغگو ! حالا که دارم راستش را می گویم ٫ این را هم اضافه کنم که من به شدت دلتنگ کتاب هایم هستم و دنبال راهی می گردم که همه شان را دوباره دور خودم جمع کنم ٬ که البته چندان امکان پذیر نیست ...
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/335
