رفتن
ديروز اولين نامه پذيرش رسيد . نمی شود گفت که خوشحال نشدم . کمی تا قسمتی تکليفمان روشن تر شد که رفتنی هستيم يا ماندنی . اما ته دلم يک حسی داشت انگار رخت می شست . دوری خيلی بايد سخت باشد . خيلی . دوری از پدر و مادرم . دوری از برادرانم . دوری از دوستان انگشت شمارم . دوری از خيابان ها و کوچه های ۲۵ سال زندگی . نديدن خيابان پهلوی که تمام خاطرات نوجوانی ام را در خود دارد . نبودن در جزيره ای که بسيار دوستش دارم . در اين بين فقط يک تسلی آرامم می کند . اينکه تنها نيستم و بهترين دوست ويارم - همسر مهربانم - با من است که نمی گذارد تنهايی را حس کنم .
می خواهم از لحظه لحظه ی باقيمانده ی اين سه چهار ماه استفاده کنم . به جان ترافيک و دود و رانندگی های وحشيانه و دروغ ها و ... غر نزنم . غر نمی زنم . سعی می کنم غر نزنم . کمتر غر می زنم !
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/420
