زمان
اون نوشته ی بسط دادن زمان رو يادت هست ؟ ما می تونيم يک دقيقه رو ۱۰ سال کش بديم يا ۱۰ سال رو توی ۵ ثانيه فشرده کنيم . درست ؟ حالا می خوام بگم که توی اين يکی دو ماهه ٬ من ۴ سال رو توی يک ماه فشرده کردم ! همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد . عاشق شدن و رابطه رو نمی گم ٬ ازدواج و رفتن به يه خونه ی ديگه و شروع يه زندگی جديد رو می گم . حالا احساس خستگی و کوفتگی می کنم . انگار که افتاده باشی توی يه تونل باد و با سرعت ۳۰۰ کيلومتر در ساعت پرت شده باشی ته تونل توی يه دنيای کاملا متفاوت . مدام هم خوردم به ديواره ی تونل . تنها چيزی که من رو زنده نگه داشته عشق و علاقه و محبت بوده . حالا همه اش دلم می خواد بخوابم يا بشينم فکر کنم . ولی متاسفانه فرصتی ندارم ٬ امتحانای ترم آخر شروع ميشن تا چند روز ديگه و من هنوز هيچ کاری نکردم و حس شروع کردن هم ندارم . اونايی که من رو می شناسن می دونن که تا حس کاری رو نداشته باشم عمرا برم طرفش . اينه که ... ميشه يهو ۳ روز پشت هم خوابيد ؟
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/424
