« سیزدهم | Main | عشق »
يه قطعه زيادی براش کوچيک بود ٬ اون يکی زيادی بزرگ بود ٬ اون يکی تيز بود ٬ يکی ديگه اش مربعی بود ٬ اون يکی رو که پيدا کرد مواظبش نبود و گمش کرد ... اما بالاخره يکی بود که داد زد و گفت : آهان ٬ همين ه ٬ جور ه ... قل خورد و تند تر از هميشه قل خورد ... اينقدر که ديگه گل ها رو هم نديد و نتونست آواز بخونه ...
اما ... من پيداش کردم . گل ها رو هم با هم می بينيم ... آواز هم با هم می خونيم ...
TrackBack URL for this entry:http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/456