« بدرود و درود | Main | دست جادویی »
چای زعفران
بخاری که از سر قوری چای بلند ميشد با دود سيگار قاطی ميشد و آينه را می پوشاند . به خلاف عادت هميشه چای دم کرده بود . نمی دانست چرا يکهو حس کرده بود دروغی بودن چای کيسه ای دلش را می زند . انگار که چيزی پست و تقلبی باشد . همه ی کمد ها را گشت ولی سماوری پيدا نکرد . مجبور بود به دم کردن چای خوش عطر روی کتری رضايت بدهد . بعد گشت دنبال زعفران . اين يکی را پيدا کرد . با خودش فکر کرد بد نيست گاهی سری به کمدهای آشپزخانه بزند . انگار نه انگار که در اين خانه زندگی می کند . درست مثل يک غريبه برای پيدا کردن هر چيز کوچکی بايد تمام کمد و کشوها را زير و رو می کرد . سيگار بعد ناهار می چسبد . خصوصا با چای زعفران . بالاخره بايد جای خالی اش را با چيزی پر می کرد . يا با کسی . نه . کسی ؟ چه کسی ؟ چه کسی می توانست درست همان آدم باشد ؟ همان آدم . همان اخلاق . همان خنده ها . همان چشم ها . همان بدقلقی ها . همان حرکات دست . همان بدجنسی ها . همان نوازش ها و بوسه ها . دقيقا همان ها را می خواست . همان ها که باعث فرارش شده بودند . همان ها که جانش را به لب رسانده بودند و چمدانش را بسته بودند تا بدون هيچ گفت و گو يا ردپا يا نشانه ای ٬ به خانه ی پدری اش برگردد . يک خانه ی خالی اين سر دنيا . يک وجب خاک روی همه چيز را پوشانده . همه خاطراتش را انگار از پشت اين يک وجب خاک می خواهد مرور کند . جاهای خالی زيادند . پدرش . مادرش . جاهای خالی ای که ديگر زق زق نمی کنند . وقتی يک حفره ی عميق درونت داری ديگر به سوراخ های ريز دقت نمی کنی . چای خوردن و سيگار کشيدن جلوی آينه يک حسن دارد . باعث می شود فکر کنی موقتا تنها نيستی .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/515
