« چای زعفران | Main | از ... »
دست جادویی
فکر کردن به تنها چيزی که ندارم و می دانم با هيچ تلاشی بدستش نمی آورم مگر اينکه خودش بيايد ٬ غمگينم کرده . در حالتی ميان غم و خالی بودن آويزانم . احساس توخالی بودم می کنم . بايد هدف های جديد پيدا کنم . دلخوشکنک های جديد . بهانه های جديد برای زنده بودن ٬ نفس کشيدن . اين زندگی لعنتی من يک تغيير لازم دارد . چيزی که سرشارم کند . احساس توخالی بودن مرا سبک کرده . هر آن انتظار دارم از زمين جدا شوم و به آسمان بروم و ديگر نتوانم برگردم . همان << سبکی تحمل ناپذير هستی >> . بهانه های کوچکی هر روز برای خودم می تراشم اما هيچ کدامشان پايدار نيستند . بيش از يک روز دوام نمی آورند . بمانيد . برای خاطر خدا بمانيد . اگر اين ميخ کوچک هم نباشند من ديگر با چه به اين زندگی وصل شوم ؟
رفتم بعد از مدتها ذغال طراحی را برداشتم که خط بکشم . فقط خط بکشم . يک زمانی خط کشيدن چقدر آرامم می کرد . دستم کند شده . خشک شده . انگار مرده يا با من و ذغال قهر کرده . دارم سعی می کنم آشتی اش بدهم . اگر مهربان باشم ... اگر مدام نوازشش کنم ... اگر دوباره فراموشش نکنم ... دستم ٬ اين دست جادويی ...
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/514
