« دست جادویی | Main | امتحان »
از ...
از يادداشتهای تنهايی ...
هدايت می گفت :< آدم بايد با خودش سختگير باشد . > و من به گمانم با اين جمله زاده شده ام . آنچنان سختگير ٬ که هرگز از خودم راضی نيستم . هميشه چيزی بهتر و کامل تر هست که به من گوشزد کند که هنوز نرسيده ام . به چه ؟ به که ؟ در کدام مسير ؟ نمی دانم ...انگار فقط < رفتن > برای من مهم باشد . رفتن ٬ تغيير ٬ همين . رسيدن انگار که مفهومی نداشته باشد . برای همين هرگز پابند کسی يا جايی نشده ام . هميشه در ترديد بوده ام . هميشه به خودم و زندگی ام سخت گرفته ام . سخت است . سخت . خيلی سخت . فيلم < شکلات > را ديده ای ؟ وقتی ديدمش حس کردم اين منم . کاش من هم دختری داشتم که لااقل تنها خانه به دوشی نمی کردم . هرگز نه در حسرت ازدواج آه کشيده ام نه داشتن خانه و خانواده ی مستقل . اما هر شب و هر روز حسرت داشتن يک دختر يا پسر به دلم سنگينی کرده . دختری مثل خودم خانه به دوش ٬ هميشه ناراضی از خود ٬ هميشه سختگير ٬ هميشه آماده تغيير . آماده ی زمين خوردن و دوباره برخاستن . شايد اگر دختری داشته باشم ٬ شايسته ی نعمت زن بودن ٬ کمتر احساس غربت کنم . نوشتن مرا با خود می برد . من کلمات را هدايت نمی کنم ٬ آنها مرا با خود می کشند به جايی که می خواهند . با سختگيری شروع شد که به فرزند رسيد ...
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/508
