بی فرجام
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گويند ٬
گرفته کولبار ِ زاد ِ ره بر دوش ٬
فشرده چوبدست ِ خيزران در مشت ٬
گهی پرگوی و گه خاموش ٬
در آن مهگون فضای خلوت افسانگيشان راه می پويند ٬
ما هم راه خود را می کنيم آغاز .
سه ره پيداست .
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر ٬
حديثی که ش نمی خوانی بر آن ديگر .
نخستین : راه نوش و راحت و شادی .
به ننگ آغشته ٬ اما رو به شهر و باغ و آبادی .
دو دیگر : راه نیمش ننگ ٬ نیمش نام ٬
اگر سر بر کنی غوغا ٬ و گر دم درکشی آرام .
سه دیگر : راه بی برگشت ٬ بی فرجام .
من اینجا بس دلم تنگ است .
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .
بیا ره توشه برداریم ٬
قدم در راه بی برگشت بگذاریم .
ببینیم آسمان ِ (( هر کجا )) آیا همین رنگ ست ؟
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است .
بیا ره توشه برداریم ٬
قدم در راه بی فرجام بگذاريم ...
مهدی اخوان ثالث
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/527
