« من اومدم | Main | استاپ »
خونه
اصلا فکرش رو نمی کردم دلم اينقدر واسه خونه تنگ بشه . يا بهتر بگم واسه اتاقم ٬ کتابام ٬ عروسک هام ٬ تنبور ٬ کوسه ٬ اين الاغه که روی مونيتور نشسته ٬ کامپيوتر ... جدا من دو هفته بی اينترنت زندگی کردم !! از زمان اختراع اينترنت تا امروز بی سابقه بوده ! مسافرت طولانی زیاد داشتم ولی نمی دونم چرا این بار همه چی یه جور دیگه است . انگار که عینکم رو عوض کرده باشم ...
خیلی سخته . کندن از همه ی چیزایی که دوسشون داری . از آدمایی که دوسشون داری . وقتی دلت واسه يه تيکه چوب تنگ ميشه چطور می تونی بگی دوری از خانواده اذيتت نمی کنه ؟ آره اگه لازمه که بری بايد بری . سريع هم خودتو وفق ميدی . ولی واقعا << لازمه>> بری ؟ يا فقط چون بقيه ميرن ؟ چون بقيه ميگن تو به فلان و بهمان دليل نبايد بمونی ؟ اينجا جای تو نيست و از اينجور مزخرفات ...
فردا بايد بقيه مدارک رو بفرستم . تصميم گيری مشکل ه . اگه پذيرش خوب بگيرم اون موقع ممکنه وسوسه بشم . و الان رفتن من واقعا احمقانه است . حتی اگه شرايط خيلی خوب باشه .
آره انگار جدی جدی سال ۸۲ ٬ سال عاقل شدن من ه . هرچه پيش آيد خوش آيد .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/569
