جای خالی من
مِرگان پی سلوچ اش می گشت . سلوچ رهاشان کرده بود بی هيچ گفتی . انگار که هرگز نبوده باشد . سلوچ رفته بود . مرگان می دانست و نمی دانست چرا . سلوچ اما به زعم من ٬ نمی دانست چرا . پای راهوار نداشت سلوچ ٬ اما رفت . اجبار ٬ راهی اش کرده بود . مرا چه راهی کرده ؟ اجباری در رفتنم نبود . سلوچ ام اما پی من نمی گردد . شايد هم چشمانش پی نشانه ای ٬ که نمی داند چيست ٬ گوشه کنار را بکاود . اما دم نمی زند . قصه ی ما وارونه خوانده شد . من جای سلوچ ٬ بريدم از همه و همه را يکی يکی با درد از دل کندم و کنار انداختم که بروم . سلوچ ماند . نه بی توقع برگشت ٬ که منتظر . انگار که بداند روزی پشيمانی می گزدم .
من هم پی اش نمی گردم که هيچ ٬ نشانه ها را که جای جای روح و خانه ام نشسته ٬ روز به روز ٬ گل می گيرم و خشت . تيغه می کشم بر هرچه نشانه ی سلوچ .
صدايت را هم ديگر تاب نمی آورم . با من ِ من چه کرده بودی ؟ بعد سالی ٬ هنوز جای پايت هم خراشم می دهد . رد قلمت را روانه ی پيچ در پيچ گندآلود بويناک کردم که بويش خانه ام را با لانه ی سگ ٬ يکی نکند .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/543
