« جای خالی من | Main | بی فرجام »
پناه
دقيقا همون روزی که من خيلی اعصاب گهی بودم . بارون بدی هم ميومد . تا مغز استخون خيس بودم . در رو که باز کرد ٬ بالای پله ها رو مثه هميشه نگاه نکردم ببينم چه شکلکی درآورده . بالا که رسيدم ديدم نيست . عجيب بود . هميشه ميومد تا دم نرده ها ٬ در رو با يه ادايی که خيلی دوست داشتم باز می کرد و می گفت من و خونه خوشحالیم که باز اومدی .
در رو فشار دادم ٬ باز نمیشد . اه ! اگه نیست پس کی در رو باز کرد ؟ کلید داشتم . اون روز که بهم داد کلید رو گفتم می خوام چیکار ؟ تو نباشی که من اینجا نمیام . گفت خونه دلش تنگ میشه برات . همچین شخصیت میداد به اون دو تا اتاق که گاهی حسودیم میشد . از پشت کلید تو در بود . وا نمیشد . خسته و اعصاب له و خیس ...در زدم . صدا زدم . باز کن در رو . نه خبری نیست . رفتم از در بالکن یه نگاهی بندازم دیدم باز ه . رفتم تو . یه لحظه مُردم . هیچ چی اونجا نبود . مطلقا هیچی . خالی ِ خالی . فکر کردم دارم خواب می بینم . توی اتاق ها هم هیچی نبود . آشپزخونه هم خالی بود . انگار یکی همه رو یهو جارو کرده باشه از دیروز تا حالا . نمی دونستم چه کنم . هنوز تو شوک بودم که یهو صدای موسیقی پیچید . یه موسیقی عجیب . حس کردم تو قرن دهم میلادی ام . يه موسيقی که فکر می کردی خيلی بدوی ه . کليسايی ه بدوی . منبع صدا ... توی حمام بود . در رو باز کردم . ايستاده بود اونجا . سر تا پا سفيد . ضبط صوت کنارش . هيچی نگفتم . من و اون و موسيقی . نگاه هم بود . بازم فکر کردم خواب ه . آره حتما اينهم يکی از اون خوابهای عجيب ه من ه . که گفت : خانه اگر پناه است ٬ با تو پناهم ميدهد . اين سقف بی تو نمی ايستد . به هيچ پيرايشی جز تو محتاج نيست خانه ام . همه را روفتم که آماده ی پذيرايی ات باشد . اگر بمانی .
...
...
سردمه . لباس هات کجاست ؟
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/542
