« بریم | Main | از مرز انزوا »
زیادی کوچک
امشب باز خواب از چشمانم گريخته . منم و تاريکی اتاق و تنها نوری که هست ٬ نور سفيد مانيتور . موسيقی هيچ . سکوت را خوش تر دارم . ساکتم . با يک دنيا حرف که بر دل و روحم سنگينی می کند . از درد دل کردن برای اديتور خسته ام .به دنبال گوش های زنده برای شنيدنشان می گردم . خنده دار نيست که از ميان اين همه دوست ٬ کسی را نمی شناسم که با شنيدن شان همان نسخه های معمول را نپيچد . نسخه های معمول خودش يا نسخه های معمول همه ی آدم های ديگر . ولی به هرحال همان هميشگی . نه . خنده دار نيست . گريه دارد . مثل الان که بغض هم به گره ی حرف های نگفته ی گلويم اضافه شده و در شرف خفقان هستم . مطلقا هيچ کس . هر کس به نوعی شايد مخاطب گله هايم باشد و شنيدن اينها مايه رنج و آزارش . خفه شدن را ترجيح می دهم به رنجاندن يا رفع کج فهمی دوستان نزديک . دلم می خواست می توانستم به کافه ای ناآشنا بروم . فردی مطلقا غريبه را نشان کنم . بی هيچ مقدمه ای سر ميزش بنشينم . يک ساعتی حرف بزنم . برخيزم و از کافه بيرون بيايم و ديگر پشت سرم را هم نگاه نکنم . هر چند می دانم دنيا آنقدر کوچک است که حتما روزی باز به او بر خواهم خورد . دنيا زيادی کوچک است .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/600
