« زیادی کوچک | Main | به طرف دهکده بعدی »
از مرز انزوا
چشمان سياه تو فريبت می دهند ای جوينده ی بی گناه ! - تو مرا هيچ گاه در ظلمات پيرامون من باز نتوانی يافت ; چرا که در نگاه تو آتش اشتياقی نيست .
از نگفته ها ٬ از نسروده ها پر ام ;
از انديشه های ناشناخته و
اشعاری که بدان ها نينديشيده ام .
عقده ی اشک من ٬ درد پری ٬ درد سرشاری ست . و باقی ناگفته ها سکوت نيست ٬ ناله ئی ست .
اکنون زمان گريستن است ٬ اگر تنها بتوان گريست ٬ يا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت ٬ يا دست کم به درها - که در آنان احتمال گشودنی هست به روی نابه کاران.
با اين همه به زندان من بيا که تنها دريچه اش به حياط ديوانه خانه می گشايد .
اما چگونه ٬ به راستی چگونه
در قعر شبی اين چنين بی ستاره ٬
زندان مرا - بی سرود و صدا مانده -
باز توانی شناخت ؟
عشق های معصوم ٬ بی کار و بی انگيزه اند .
دوست داشتن
از سفرهای دراز ٬ تهی دست باز می گردد .
هرگز چشمی آرزومند به سرگشته گی تان نخواهد نگريست ٬
در اين آسمان محصور ستاره ئی جلوه نخواهد کرد و خدايان بيگانه شما را هرگز به پناه خود پذيره نخواهند آمد .
چرا که قلب ها ديگر جز فريبی آشکاره نيست .
چون قايق بی سرنشين ٬ در شب ابری ٬ درياهای تاريک را به جانب غرقاب آخرين طی می کنيم .
اميد درودی نيست ...
اميد نوازشی نيست ...
احمد شاملو
۱۳۳۵
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/593
