سرداب
به گمشده ای شبيه هستم . برای جستجوی خودم آمده ام . پس از ماهها سردرگمی ٬ آمده ام که شايد جوابی بيابم . چراهايم را آورده ام به اين سرزمين کهن . انگار که کاروان تمدن هرگز از اينجا عبور نکرده باشد . همه ی ديوارها خشت و خاک هزاران ساله دارند . مردمان همه فرتوت . نکند که توليدمثل ٬ عادتی از يادرفته باشد . کسی پاسخم را نمی دهد . به دنبال جايی برای بيتوته کردن ٬ از اين کوچه به آن گذر ٬ متحير می روم . همه لباس های يک دست سفيد پوشيده اند . همه موهای بلند دارند . بسيار بلند . زن و مرد . هرچند تشخيصشان از هم تقريبا ممکن نيست . تشنه ام . خسته ی راه و گرسنه . کاش کسی را سر ياری من بود . صدای محوی از دور توجه ام را جلب می کند . به دنبال صدايی که به گمانم آوازی دسته جمعی باشد وارد کوچه ای بسيار تنگ می شوم . به زحمت می شود از آن گذشت . دالانی و پلکانی به همان باریکی کوچه و سپس ...
شبيه سرداب های مسجد شيخ لطف الله است . باريکه های نور که غبار را می رقصانند و مردمان .... نمی دانم زن يا مرد ... همه سفيدپوش ٬ شانه به شانه ی هم ٬ گرد هم ٬ دايره وار روی زمين نشسته اند . می خوانند . چه ؟ نمی دانم . آواز ؟ دعا ؟ اوراد ؟ نمی دانم . هيچ نمی فهمم . هرچه هست فارسی دری نيست . صدايشان يکنواخت ٬ اوج و فرودی ندارد . هيچ کس توجهی به من نمی کند . انگار يا من روح باشم يا آنها . چشمانم که بيشتر به تاريکی عادت می کند چيز ديگری هم می بينم . کسی در مرکز دايره شان خوابيده . با پارچه ای سفيد رويش را پوشانده اند . نمی دانم ولی حدس می زنم مرده باشد . پس چرا آواز می خوانند ؟ مراسم تشييع و توديع است ؟ يا بيماری است که به کمک اصوات شفايش را از ارواح می خواهند ؟ کنجکاوی همه ی وجودم را گرفته . می ترسم دوربينم را دربياورم و عکس بگيرم . تعصبشان شايد که به مرگم بيانجامد . ولی با اين حال ... بسيار آهسته و بدون نور فلاش عکس می گيرم . هيچ کس توجهی به صدا نمی کند . آهسته جلو می روم . از بينشان عبور می کنم . حتی نگاهم نمی کنند . انگار که نباشم . به بودن و نبودنم شک می کنم . می ترسم . ولی ... پيش می روم . نکند بيماری باشد که با دارويی ساده خوب می شود ؟ هر لحظه صدايشان بلندتر می شود . همچنان هماهنگ می خوانند . به استغاثه بيشتر شبيه است . طلب عفو برای روحی گمشده ٬ گناهکار . روحی که به سوی عالم ارواح رهسپار است . آمرزشی که پس از مرگ برايش می خواهند نمی دانم که آرامش را به او بازمی گرداند يا نه . همچنان آهسته به مرکز دايره نزديک می شوم . هر آن می ترسم پايم را کسی بگيرد يا من آرامش يکيشان را به هم بزنم . بالاخره به آن - جنازه ؟ جسد ؟ جسم ؟ فرد ؟- می رسم . باز هم عکس . بازم هم بی اعتنايی ديگران . صدايشان تقريبا گوش خراش شده . و اين بار اوج و فرود هم دارد اما متن گمان نکنم تغييری کرده باشد . هرچند هنوز هم چيزی از آن نمی فهمم . آرام کنار آن جسم مرکزی می نشينم . می ترسم پارچه را کنار بزنم . می ترسم اين يکی را با بی اعتنايی اطرافيانش از سر نگذرانم . صورتهاشان هيچ نشان نمی دهد . هيچ جز همان استغاثه . مگر او چه کرده که اينطور برايش دعا می خوانند و طلب عفو می کنند ؟ چه گناهی چنين بخشش ناپذير می تواند باشد ؟ يا کدام دردی چنين بدون شفاست ؟ چرا از طبيبی کمک نمی گيرند ؟ يا گرفته اند و علم پزشکی جوابی نداشته ؟ دستم را آرام به طرف پارچه می برم . منتظر واکنشی در نگاه ديگران . هيچ . هيچ . تنم می لرزد . از ترس ؟ هيجان ؟ نمی دانم . آرام پارچه را لمس می کنم . آرام آرام کنارش می زنم . من آنجا آرام خوابيده ام . من مرده ام .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/630
Listed below are links to weblogs that reference سرداب:
» Adderall. from Adderall.
Adderall. [Read More]
