به لحظه های سایه روشن
چهره ی ديگری ست . به تمامی ديگرگون . منقلب . عمق ناپيدای وجود من و تو و او . چهره ی همه کس در هماغوشی . همان که شايد با همه توان زير نقاب حفظش می کنيم . هرچه هست همه در اوج لذت ٬ بی نقاب است . خود ماست . با همه ی خودخواهی ٬ سادگی ٬ ريا ٬ تمنا ٬ غرور ٬ ضعف ٬ مردانگی يا زنانگی تک تک سلول هايمان . شايد هم کودک درون ٬ نياز سرکوب شده ی در آغوش فشردن مادر یا پدری خوددار . نيمه ی تاريک .
و کاش نيمه تاريکش را دوست بداری . و کاش نيمه ی تاريکش تو را نرماند . و کاش نيمه ی تاريکش آرامت کند . و کاش نيمه ی تاريکش ٬ فردای يکی شدن ٬ کابوس بيداری ات نباشد . و کاش نيمه تاريکت را بخواهد .و کاش نیمه ی تاریکت را بفهمد . و کاش ارضایش کنی و کاش آرامش ...
و کاش نیمه تاریک و پیدامان را ٬ همسنگ هم ٬ بخواهند .
و کاش نیمه های تاریک زندگی ات را ٬ هرکدام که زجرت داده ٬ توان پاک کردن داشته باشی . که اگر بماند و بماند و بماند ... روحت را از دیدن نیمه ی تاریکی زیبا ٬ برحذر می دارد . زجر مدام .
نیمه ی تاریکت را دوست داری ؟
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/610
