داچا
اتاق من يک داچا ست . داچا . کلبه های چوبی با پايه های بلند چوبی در تپه های پربرف روسيه ٬ در احاطه ی درختان غان . بله . اتاق من سومين اتاق در دومين طبقه ی هفتمين خانه ی اولين کوچه ی چهارراهی در تهران ٬ پايتخت ايران نيست . وقتی در اين سومين اتاق بسته باشد ٬ من در داچايی در گوشه ای از سيبری زندگی می کنم .
برف و برف و برف . چشمان من به نور کم عادت دارند ٬ ولی تنها مواقعی که در داچا باشم . بيرون از آن همه جا سفيدی خيره کننده ی برف است و هوهوی باد و سبزی درختان غان . من اينجا خودم را کشف می کنم و از کنارش ٬ دنيا را .
من تنها نيستم . شخصيت های تمام کتابهايی که خوانده ام يا می خوانم اينجا دوره ام کرده اند . مثلا الان آقای ک. آن گوشه نشسته و مدارکش را برای نمی دانم چمدهزارمین بار می خواند ٬ گره گور زامزا گوشه ای افتاده و سعی می کند به روی پاهايش برگردد . بقيه را نمی بينم. به گمانم برای برف بازی رفته باشند بيرون . من از دنيای کتابهايی که می خوانم خلاصی ندارم . من اسير می شوم ٬ با سر به درون کتاب کشيده می شوم . می شوم آنا کارنينا ٬ يا در استحاله ای می شوم زوربا ٬ می روم يونان . تقريبا همه جای دنيا مدتی زندگی کردم . حتی آن وقتی که پاپيون بودم مدتی هم زندانی کشيدم . برای همين به اين داچا آمدم . من الان سارا نيستم . من سلوچ ام . جايم در خانه ام خاليست . من در اين داچا اسيرم .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/691
