« زن | Main | اهلی کردن »
خراش
چرا نمی توانم ؟ چرا ؟ لحظه لحظه ی تنهايی ام را تا کی بايد گدايی کنم ؟ چرا دل نمی کنم ؟ کسی مقصر نيست . خودم ٬ خودم ٬ هرچه می کشم از همين من می کشم . سرمای درونم چرا فقط زندگی خودم را منجمد کرده ؟ هر چه می کنم تا کمی از آن شايد بتواند روابط را به نقطه ي انجماد نزديک کند ٬ بلکه شايد کمی با من تنها بمانم ٬ نمی شود که نمی شود . هر لحظه کسی ٬ حرفی ٬ قولی ٬ خاطره ای ٬ تداعی روزی ٬ ساعتی دلپذير يا حتی منزجر کننده ٬ دست و پايم را به اين آدم ها می بندد . انگار که تک تک سلول هايم را با تصوير و صدا و نوشته و عطر به هم بافته باشند .
چرا ؟ می دانم . هيچ کس جز همان من متهم نيست . بارها بيش از عمر بيست و سه ساله اش مهر داده و محبت گرفته يا نگرفته . بارها و بارها بيش از همه ی بيست وسه ساله های ديگر . صورتش جوان مانده و روحش پير شده . می دانی که آدم ها روح را فرسوده می کنند ٬ اگر درگيرشان شوی . حتی اگر به نفرت درگيرشان شوی . هر آمده و رفته ای ٬ خراشی ست بر خويش . من من ٬ شرحه شرحه شده از درود و بدرود های گاه و بيگاه .
طاقتم نيست . خنجری می خواهم . بريدن رشته ی مهر ٬ خراش ديگری بر خويشم . خراشی که خوش خوشک ٬ خويش را به خانه ی بی خويشی پرواز دهد .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/663
