« خراش | Main | سرگشته ابدی »
اهلی کردن
گفتن نداره که این چیه و مال کیه و ترجمه کیه .
آن وقت بود که سر و کله روباه پيدا شد.
- سلام!
شهريار کوچولو برگشت، اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام!
- من اينجام، زير درخت سيب ...
- کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
- يک روباه ام من.
- بيا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دل ام گرفته ...
- نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت می خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چه؟
- تو اهل اينجا نيستی. پی ِ چی می گردی؟
- پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
- آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اين اش اسباب دلخوری ست! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می گردی؟
- نه، پی ِ دوست می گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
- يک چيزی ست که پاک فراموش شده. معنی اش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
- معلوم است. تو الان واسه من يک پسربچه ای مثل صدهزار پسربچه ديگر. نه من احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباه ام مثل صدهزار روباه ديگر. اما اگر من را اهلی کردی، هر دو تامان به هم احتياج پيدا می کنيم. تو واسه من ميان همه عالم موجود يگانه ای می شوی، من هم واسه تو.
- کم کم دارد دستگيرم می شود. يک گلی هست که گمان ام مرا اهلی کزده باشد!
- بعيد نيست. رو اين کره زمين هزار جور چيز می شود ديد.
- اُه نه! آن رو کره زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود، گفت: رو يک سياره ديگر است؟
- آره!
- تو آن سياره شکارچی هم هست؟
- نه!
- محشر است! مرغ و ماکيان چه طور؟
- نه!
روباه آه کشان گفت: هميشه خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرف اش را گرفت و گفت: زندگی يکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين هم اند، همه آدم ها عين هم اند. اين وضع يک خرده خلق ام را تنگ می کند، اما اگر تو مرا اهلی کنی، انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می شناسم که با هر صدای پای ديگری فرق می کند. صدای پای ديگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخ ام می کشد بيرون. تازه، نگاه کن! آن جا گندمزار را می بينی؟ برای من که نان بخور نيستم، گندم چيز بی فايده ای ست. پس گندمزار مرا به ياد چيزی نمی اندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلی ام کردی، محشر می شود! گندم که طلايی رنگ است، مرا به ياد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پيچد دوست خواهم داشت ...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دل ات می خواهد مرا اهلی کن!
- دل ام که خيلی می خواهد، اما وقت چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر درآرم.
- آدم فقط از چيزهايی که اهلی می کند می تواند سر درآرد. انسان ها ديگر برای سر درآوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند، آدم ها مانده اند بی دوست ... . تو هم اگر دوست می خواهی، خوب، من را اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: راه اش چيست؟
- بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اول اش يک خرده دورتر از من می گيری اين جوری ميان علف ها می نشينی. من زيرچشمی نگاه ات می کنم و تو لام تا کام هيچی نمی گويی، چون تقصير همه سوءتفاهم ها زير سر زبان است. عوض اش می توانی هر روز يک خرده نزديک تر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت چهار بعدازظهر بيايی، من از ساعت سه تو دل ام قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود، بيش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دل ام بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی، من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دل ام را برای ديدارت آماده کنم؟ هر چيزی برای خوذش قاعده ای دارد.
- قاعده يعنی چه؟
- اين هم از آن چيزهايی ست که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی ست که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلاً شکارچی ها ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنج شنبه ها بره کشان من است. برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصيدند، همه روزها شبيه هم می شد و من بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه جدايی که نزديک شد، روباه گفت: آخ! نمی توانم جلو اشک ام را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: تقصير خودت است. من که بدت را نمی خواستم. خودت خواستی اهلی ات کنم.
- همين طور است.
- آخر اشک ات دارد سرازير می شود!
- همين طور است.
- پس اين ماجرا به حال تو فايده ای نداشته.
- چرا، واسه خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گل ها را ببين تا بفهمی که گل ِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنيم و من به عنوان هديه يک رازی را به ات می گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگل ايد، اما خالی هستيد. برای تان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه شما سر است، چون فقط اوست که آب اش داده ام، چون فقط اوست که زير حباب اش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجير برای اش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشرات اش را کشته ام – جز دو سه تايی که بايد شب پره بشوند، چون فقط اوست که پای گله گزاری ها يا خودنمايی ها و حتی گاهی پای بغ کردن و هيچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گل ِ من است.
و برگشت پيش روباه. گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خيلی ساده است. جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بيند.
شهريار کوچولو برای اين که يادش بماند، تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی بيند.
- ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند، تکرار کرد: ... به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: انسان ها اين حقيقت را فراموش کرده اند، اما تو نبايد فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چيزی که اهلی کرده ای مسؤولی. تو مسؤول گل ات هستی ...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند، تکرار کرد: من مسوول گلم هستم .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/662
