« برف می بارد | Main | گفته بودم ... »
جای پا
برف می باريد و ما خاموش ٬
فارغ از تشويش ٬
نرم نرمک راه می رفتيم .
کوچه باغ ساکتی در پيش .
برف می باريد و ما آرام ٬
گاه تنها ٬ گاه با هم ٬ راه می رفتيم .
چه شکايتهای غمگينی که می کرديم ٬
يا حکايت های شيرينی که می گفتيم .
برف می باريد و پيش از ما
ديگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود ٬
زير اين کجبار خامشبار ٬ از اين راه
رفته بودند و نشان پايهاشان بود .
...
همچنان غمبار در همبار می باريد .
من وليکن باز
شادمان بودم .
زير پايم برفهای پاک و دوشيزه
قژقژی خوش داشت .
پام بذر نقش بکرش را
هر قدم در برفها می کاشت .
خوب يادم نيست تا کجاها رفته بودم ٬ خوب يادم نيست
اين ٬ که فريادی شنيدم ٬ يا هوس کردم ٬
که کنم رو باز پس ٬ رو باز پس کردم ٬
پيش چشمم خفته اينک راه پيموده .
پهندشت برف پوشی راه من بوده .
گام های من بر آن نقش من افزوده .
چند گامی بازگشتم ٬ برف می باريد .
باز ميگشتم .
برف می باريد .
جای پاها تازه بود اما ٬
برف می باريد .
بازميگشتم ٬
برف می باريد .
جای پاها ديده ميشد ٬ ليک
برف می باريد .
برف می باريد . می باريد . می باريد ...
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست .
با تلخيص ٬ از اخوان ثالث
برف تا حالا همه چی بوده جز دوا ! نه ؟ ولی امروز جدا دوا بود بر درد بی درمان من .
همه ی فکرای ناراحت کننده ام رو دادم به برف های کوه و به جاش ازش آرامش گرفتم و اومدم پايين :) روز بسيار بسيار خوبی بود . کاش عکس ها همشون خوب شده باشن :)
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/727
