گفته بودم ...
گفته بودم خسته ام ٬ نه ؟
خسته و آشفته و درمانده بودم هيچ ٬
مانده ی راهی همه بيراهه ی پيچ از پی پيچ ٬
بی توانی ٬ آتشی ٬ فانوسی حتی
تا توانم ديد پيش پای از ره مانده ام را ٬
گفته بودم ٬ نه ؟
پيش چشمم هيچ و
گر سر را بچرخانم همه پوچ و
همه هیچ .
گفته بودم نیست دیگر آن توانی را که باید باشدم
تا برکشم بار همه امروز و فردا را ٬
بشویم از دلم گرد دورنگی ها و
خون زخم خنده های از هزاران خنجر آغشته ی زهرآب قاتل تر به جانم را ٬
گفته بودم ٬ نه ؟
خسته بودم ٬
راکد و ساکت ٬
غمین ٬ تنها ٬ دل آزرده .
آخرین نای وجودم را ٬
ذق ذق اندوه بی درمان نابازیگری در صحنه ی بازیگران ٬
برده .
راه می رفتم کماکان
تا نمی دانم کجای این شب بی انتهای بی ستاره ٬
بی چراغی ٬
مرکبی .
همگام یاری هم نبود حتی ٬
کش بیاسایم دمی بر بازوان خسته اما بی دریغ از یاری و
آماده ی تسلیم بی شرط اش .
گفته بودم ٬ نه ؟
تا که ناگه
سایه ای ٬
وهمی ٬
سرابی ٬
هیبت تاریک لنگان رهسپار همچو من افتاده از پایی ٬
گهی رهوار و گه افتان و خیزان ٬
پیش می آمد .
چراغی نه ٬
که خسته ناتوان سوسوی کوری
از پسین وامانده ی بی جان شمعی محتضر ٬
هیکلش را نه ٬
که پیش پای فرسوده ز ره را ٬
نور می پاشید .
گفته بودم ٬ نه ؟
گفته بودم خرده ترسی نیست با من
از همه انس و همه جن و وحوش و آبی و خاکی ٬
همه الا
همان کز ترس ظلم و زخمی از زنجیر مهر چون قفس مرگ آورش ٬
سر سوی صحرا و دریا و کویر و کوه و دره می گذارم ٬
تا نبینم هیبت ترس آور چون من ٬
یکی انسان محکوم از ازل
تا واپسین بوق ابد ٬
سرگرم بالابردن سنگ گرانی تا ستیغ کوه و پس غلتاندنش را .
تا که شاید ترک گوید
خسته و درمانده از پرسیدن و نشنیدن پاسخ زبانم ٬
پچ پچ بی وقفه ی روز و شبش را .
هیبت تاریک کم کم سوی من کج ره میامد .
مانده بودم در میان ماندن
و
برچیدن هرآنچه با من هست و بی تاخیر راه دیگری را با گریزم تجربه کردن .
گفته بودم ٬ نه ؟
نه ٬
گمانم که نگفتم عاقبت ...
سارا
۲۸ آذر
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/726
