سارا بودن
مدتها بود تا امروز ٬ که وقوع حضورت تنها در کلام ممکن بود . نه که انتظار ساعتهايم را پر کرده باشد که بالعکس ٬ منتظر هرگز ندیدنت بودم و چه زود این هرگز از راه رسید . می دانستم بودنت ٬ هرچند بی تداوم و کوتاه ٬ ته مانده ی اطمینان و شناختم را خواهد شکست ٬ که شکست . مدتها بود تا امروز ٬ که ته مانده ی خشمم را فرو برده بودم . مدتها بود تا امروز ٬ که از تجزیه ی افکارت دست کشیده بودم . مدتها بود تا امروز ...
شگفتی عمیق نگاهت از کدام تغییر صورت و سیرتم بود را نمی دانم . گفتی : چقدر بالغ تر شدی فروغ . فروغ ؟ هنوز هم فروغ ام ؟ گفتی : بیش تر شبیه به دوراس هستی حالا تا فروغ . هنوز هم یا فروغ ام یا دوراس . هیچوقت سارا محلی از اعراب نداشت ؟ نه که فروغ یا دوراس بودن را در آرزوهایم نداشته باشم ٬ که سارای کمی فروغ ٬ کمی دوراس ٬ بيشتر خودش را ٬ هميشه ترجيح دادم . و تو که تصور هميشه ات بود نهايت امتياز و بها دادن به من ٬ زدن صورتک زنان ديگری که تحسين شان می کردی ٬ بر صورت من است .
گفتی : خوشحالم از ديدنت . گفتم : خوشحال تر بودم با نديدنت . گفتی : همچنان دوراس . سرسخت . لجوج . مصمم . لجاجت من هم عاريه ای است ؟ سوغات فرانسه با اصليت ويتنام ؟ سرسختی ام نمی تواند از همين خيابان های شلوغ تهران باشد ؟ مثل همه ی زنان و دختران سرسخت تر از هر مبارز کوبايی ٬ فرانسوی ٬ فلسطينی ؟
هميشه دوراس بودم . تا اين حد که مرا به ديدن روبين ببری . مترجم دوراس . دوست صميمی سالهای آخرش . مرا به ديدن او نبردی ٬ رفتيم که او مرا ببيند . گفتی : روبين . خود خود دوراس نيست ؟ از رفتارهايم گفتی . دستنوشته هايم ٬ فيلمنامه ام ٬ همه را روبين ديد و خواند . خودش نيست ؟ تنها پاسخ هيجانزدگی تو ٬ لبخند بود . لبخند به تو که هرگز نفهميدی هيچ کس و هيچ چيز برای او دوراس نخواهد شد .
روزی که تقريبا يخ زده از در آمدم ٬ به جای جواب سلام ٬ نگاهی تماما شگفتی ديدم . در جواب حيرتم گفتی : جيب پالتو ات پاره شده . يک هفته ای می شود . گفتم : خوب پاره باشد ! با سنجاق می شود دوختش ! به پهنای صورت خنديدی . گفتی : دقيقا دوراس !
فيلم زندگی فروغ . پرده پرده اش ٬ صدای زمينه ٬ صدای تو بود . اينکه تويی . انگار خود خودت . شايد تناسخ روح فروغی . شايد تداومش . بی پروايی ٬ پرده دری و جسارتت ٬ آينه ی زندگی فروغ .
و هرگز خودم را نديدی . شايد نمی توانستی همان جسارتی را که هميشه حرفش بود ٬ بپذيری . بپذيری که نهايت آرزوی من فروغ بودن ٬ دوراس شدن نيست . بپذيری که صورتک هيچ کدام ارضايم نمی کند . بپذيری که خودم بودن را بيشتر می پسندم . می دانم از ديد تو خود من ٬ به تنهايی ٬ بدون نقاب ٬ بدون سنجاق شدن به يک ديگری مشهور ٬ چيز دندان گيری نبود .خرده استعدادی آری ٬ پتانسيل سارا بودن ٬ نه .
تا حد مرگ از سنجاق شدن به دیگران بیزارم . همیشه ی تا امروز ٬ به پدرم ٬ به نام فامیل ام سنجاق بوده ام ٬ مثل همه ی اطرافیانم و خیلی خیلی بیشتر و دست و پاگیرتر . و جایی که گمانم می رفت می شود فقط سارا بود ٬ بدون اتصال نسبی یا سببی ٬ به اسم های صفحه ی اول کتاب ها سنجاق شدم . همیشه هم اتصال مثبت ٬ به دید دیگران پر افتخار ٬ باعث غرور ! چه غرور کهنه ی احمقانه ی حقیری .
مدتها بود تا امروز که خود خود خودم بودم . و حتی امروز هم . و تو تغییر را در رنگ موهایم دیدی و پوست صورتم . و ندیدی که چند گام به جلو برداشته ام . به سوی تغییر ٬ بلوغ . به سمت سارا بودن .
مدتها بود تا امروز ...
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/708
