چشمان
این نوشته یک دوست ه . یک دوست قدیمی . ازم خواست اسمش رو ننویسم .
*
چشمانی که هیچگاه جز یکبار در روبرو اینگونه ندیدمشان . بی غرورِ همیشگیه توانستن .
خودِ او . سرگردان و متعجب . متعجب از کثافتِ همه ی محبتهایِ به ادعابزرگِ نزدیکان .
به عکاس حسودی میکنم که می پنداشتم تنها من دیدم ،
خودش را .
و به دیگرانی که می بینند و نمی دانند ارزشِ دیدن آنرا .
که نمی شناسندش و می گویند : "مطمئنی چشمایِ خودتن؟ "
**
و منی که او را دیدم با این نگاه .
چقدر گریستم بعدِ آن
در کنار هم نشسته ایم و به هم می نگریم .
نامه خداحافظی نوشته ام ، نه به قصدِ رفتن .
به قصدِ فریاد خستگی از ندیدنت. از نبودنِ حضورت .
و تو نمی دانی و از کثافتِ همه ی محبتهایِ به ادعابزرگِ من، متعجب .
"دیگه نمی خوای منو ببینی؟"
سوالی که پرسیدی به توهمِ تصمیم من
و من متعجب از اینهمه اعتمادت به گفتارم ، درد می کشم
درد می کشم
درد می کشم به غایتِ تمامِ دردهایِ زمانِ تولدم
چقدر گریستم بعدِ آن
***
و اینک آن نگاه ، بر سردرِ نوشته هایت ایستاده اند و متعجب ، به کثافتِ همه ی محبتهایِ به ادعابزرگِ بینندگان ، می نگرند.
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/706
