« قصه ای تکراری | Main | رکسانا. روح دریا »
November 11, 2002 11:00 AM
بودن. همین و تمام
ماهی ميگذشت بی سرگشتگی مدامی که سالهايی ست رفيق شفيقم شده . روزها و شبهايی پرشتاب گذشتن و نو شدن .
ماهی که اميدم به سالش بود .
ديشب و امروزم به تمامی در حوضچه ی شک گذشت . بی دست و پا زدن . تنها مهی رقيق که همه چيز و همه کس را محو ٬ ناروشن ٬ چون شبح ٬ اشباحی به اندازه خودم گیج و بی هدف ٬ نمایانده .
کاش چون همان اشباح نامرئی میشدم ...
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/770
