« بودن. همین و تمام | Main | آذر »
رکسانا. روح دریا
نمی دانم . شايد از سر تا ته آن ماجرا را فقط با همين نمي دانم بتوان توضيح داد .
نمی دانم چرا تصميم گرفتم تنها بروم . هيچوقت تنها به کيش نرفته بودم . هميشه خانواده يا دوستانم يا آشنايان پدر و مادرم همراهمان بودند . اصولا کیش جايی نيست که کسی تنهايی به آن سفر کند . شايد چون گردش و تفريح و خريدش نياز به هم پا و همراه دارد . ولی من نه برای خريد رفته بودم نه هيچ کدام از دوستانم ٬ حتی آنهايی که همانجا زندگی می کنند ٬ آن موقع در جزيره بودند که برای تفریح جمعی همراهی داشته باشم . نيمه تابستان بود و گرمای خفه کننده جزيره را کسی به اين راحتی به جان نمی خريد . نمی دانم چرا رفتم . شايد برای استراحت از کار طاقت فرسای آن روزها . شايد هم ... شايد چيزی يا کسی صدايم ميزد .نمی دانم .
روزهای گرمش را همیشه دوست داشتم . برای پیاده روی . شاید دیوانگی بنظر برسد ولی واقعا گرما و شرجی اش آزارم نمی دهد . شاید هم عادت کرده باشم . آن ساعت از روز در تابستان٬ جزیره واقعا شبیه به شهرهای متروک و خالی از سکنه است . همه خوابند . تصورش را بکنید که در جزیره ای هستید به غایت آرام ٬ که همه ساکنینش هم خواب هستند جز شما . حسی از رابینسون کروزوئه بودن به شما می دهد . آن چند روز ٬ هر ظهر برنامه ام پیاده روی بود و بعد ساعتها آب تنی در دریا و درازکشیدن در پلاژ در حالتی که حس می کردید مغزتان دیر یا زود از گرما آب می شود و روی ماسه ها می ریزد .
آن روز هم بعد از ۵ ساعت ماندن در پلاژ برای دیدن غروب کیش رفتم طرف کشتی یونانی . تقریبا شلوغ بود ٬ البته نسبت به تابستان نه فصل شلوغی جزیره . بعد از آن هم گردشی در جزیره . دیدن اتفاقی دو نفر از دوستان و رفتن تقریبا اجباری به مهمانی آشنایان ساکن .
به گمانم ساعت ۴ صبح بود که به طرف خانه برمیگشتم که تصمیم گرفتم دوباره دوری در جاده دنیا بزنم . جاده ای که دورتادور جزیره از کنار دریا کشیده شده و محل مورد علاقه من است . می توانید ساعتها در این جاده بچرخید و بچرخید و تنها چیزی که می بینید دریاست و گاهی هم آهو و بچه آهو . نه ماشینی می بینید نه آدم . تنهایی دلچسبی دارد .
شب چهاردهم بود و ماه کامل . واقعا احساس می کردم در جزیره تنها هستم و بسیار راضی بودم .از آدم ها خسته بودم . از بودنشان ٬ حس کردنشان ٬ دیدنشان ...
کمی جلوتر هوس کردم بایستم و ماه را تماشا کنم . نمی دانم چرا . نمی دانم چرا آنجا . می توانستم به خانه برگردم و با حیال راحت تا صبح در ساحلش دراز بکشم ولی ...آنجا نگهبان شب داشت . اینجا کمی خطر داشت . مار و عقرب و رطیل . ماشین گشت پلیس که اگر ماشینی را این ساعت اینجا میدید حتما مشکوک میشد و ....
نگه داشتم . ماشین را پشت بوته های بلند آن طرف جاده مخفی کردم . بوته های گز که پرپشتند و مناسب مخفی شدن . کنار ساحل روی صخره ها نشستم . آنجا صخره ها کمترین ارتفاع را تا آب داشتند . نور ماه دریا را کاملا روشن کرده بود . شاید هیچوقت منظره ای به این زیبایی ندیده بودم . درست شبیه رویا بود . یک دریای سیاه و جاده ای نقره ای روی آب که تا افق و از آنجا تا خود ماه ادامه داشت . انگار دستی دعوت کننده که می خواست تو را تا ماه ببرد . وقتی همه جا تا این حد ساکت باشد می فهمی صدای برخورد امواج با صخره ها چقدر بلند و وهم انگیز است . آرامشی تا این حد عمیق را گمان نکنم جایی جز کنار دریا آنهم در شب بتوان حس کرد . شمایید و دریا . دریایی که مثل آغوش مادربزرگی مهربان می توان آرام بخش باشد . حس غریبی من را به طرف آب می کشاند . نمی دانم چه بود . فکری که داشتم و بیرون نمی رفت . خطراتش برایم کم رنگ و بعد بی رنگ شد . هیچ چیز مهم نبود جز اینکه می خواستم شنا کنم .
توهم رفتن از آن جاده ی نقره ای ٬ نور مهتاب ٬ به ماه . هیچ بنی بشری آن اطرف نبود و من هنوز مایوی شنای ظهر تنم بود . لباس هایم را درآوردم و از صخره ها پایین پریدم و خیلی آرام ٬ انگار که نخواهم ماهی ها را بیدار کنم ٬ به آب زدم . خیلی آهسته و پاورچین ٬ درحالیکه مراقب بودم پایم به مرجان ها نخورد ٬ جلو می رفتم .
دریای روز وحشی است ٬ پرخروش ٬ مبارز ٬ وسیع . در عین حال رفیق . اما دریا در شب شخصیتی کاملا متفاوت دارد . آرام ٬ عمیقا آرام ٬ مرموز ٬ ترسناک ٬ عظیم . درست مثل مرگ . اگر بخواهم مرگ را تصور کنم ٬ تنها تصویر دریای شب به ذهنم میاید .
مسخ شده بودم ٬ انگار کسی هیپنوتیزمم کرده بود . اراده ای در رفتن و ماندن نداشتم . حالا کاملا در آب بودم . تا زیر چانه . مثل خواب زده ها به ماه نگاه می کردم . ساعت و روز و ماه گم شده بود . همه ی گذشته و آینده هم . انگار از روز ازل همینجا بودم و تا ابد هم می ماندم . زیر پایم خالی ٬ بالای سرم خالی . گویی که در یک هیچ عظیم شناور بودم . شاید همپای حس فضانوردی معلق در فضا . کاملا بی اراده روی آب خوابیدم . تمام مدت منتظر بودم چیزی یا گردابی مرا پایین بکشد ٬ به شهری زیر آب . نمی دانم . شاید واقعا طلسم شده بودم . افکار و تصوراتم اصلا از منطق طبیعی اش پیروی نی کرد . و ناگهان .... همان موقع بود که دیدم . یا شاید ندیدم . شاید فقط شهود بود . نمی دانم ٬ هنوز هم نمی دانم ٬ هیچوقت هم نخواهم دانست .
هرگز هرگز هرگز تا این اندازه نترسیده بودم . بند بند وجودم درحال از هم پاشیدن بود . زبانم کاملا بند آمده بود . مطمئنم چون تا فردا ظهرش نمی توانستم حرف بزنم . نمی دانستم موجودی که می بینم چیست یا کیست . می بینم یا تصور است ٬ وهم است . نه مست بودم نه نشئه از چیزی توهم زا . خواب هم نبودم . پس ....؟
انسان نبود . بدنش ٬ اگر بتوان گفت بدن ٬ نور داشت و شفاف بود . پا یا چیزی شبیه به آن هم نداشت . باله هم نداشت . انگار نصفه در دریا فرو رفته بود . روبرویم بود . در فاصله شاید ۱۰ متری من و آرام آرام می لغزید و به طرفم میامد . صورتی فوق العاده زیبا . آرام . مطمئن . مذکر یا مونثش را نمی دانم . مسخ شده بودم . شاید دیگر هیچوقت مسخ شدن را تا این درجه لمس نکنم .
هنوز میامد . نه . می لغزید . آمدن ٬ فعل مناسبی نیست . ایستاد . فاصله کمی با من داشت . شاید ۳-۲ متر . حس می کردم چشمهایم از تعجب و ترس گشاد شده و همین حالاست که قلبم بایستد . چیزی سرد و یخزده در رگهایم می چرخید . فکر کردم حتما فلج خواهم شد . شاید ترسم را حس کرد که رفت عقبتر . نمی دانم چند ثانیه یا دقیقه به هم نگاه می کردیم که شنیدم . نمی دانم حرق زد یا توهم من بود . صورتش ٬ لبهایش ٬ هیچ تکانی نخورد ولی من صدایش را شنیدم . به صدای هیچ انسانی شبیه نبود ٬ هیچ موسیقی ای ٬ هیچ ملودی یا نتی که تا بحال شنیده بودم اینقدر آرام و پرطنین نبود .
هنوز آماده رفتن نيستی
رفت . همانطور که آمده بود . نمی دانم چطور .
نمی دانم چقدر بعد به خودم آمدم و ديدم هوا در حال روشن شدن است . برگشتم به خانه . ساعت ۵:۴۵ صبح بود . تا ظهر زبانم و تا روز بعد مغزم قفل بود . درست مثل خوابگردها راه می رفتم . هيچ توضيحی برای اتفاقی که افتاده بود نداشتم . تا امروز هم برای کسی تعريفش نکرده بودم . هيچوقت ديگر هم آنجا پياده نشدم چون حالا مطمئنم که من مرگ را ملاقات کرده بودم .
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/769
