« گریه |
Main
| زندگی »
November 30, 2002 2:11 PM
خو کرده اید
خو کرده ايد و ديگر راهی به جز اين تان نيست که از بد و خوب هم چنان هر چيز را آينه ای کنيد ٬ تا با ملاک زيبايی صورت و معناتان گرد بر گرد خويش هر آنچه را که نه از شماست به حساب زشتی ها خطی به جمعيت خاطر بتوانيد کشيد و به اطمينان ٬ چرا که خو کرده ايد و ديگر به جز اين تان راهی نيست که وجود خويشتن را نقطه ی آغاز راه ها و زمان ها بشماريد . کرده ها را با کرده های خويش بسنجيد و گفته ها را با گفته های خويش ... لاجرم به خود می پردازيد آنگاه که من به خود پردازم و حماسه ای از شجاعت خويش آغاز می کنيد آنگاه که من دست اندر کار شوم حتی که نقطه ی پايان را بر اين تکرار ابلهانه ی بامداد و شام بگذارم و ديگر رای تقدير را به انتظار نمانم .
دردی ست ٬ با اين همه دردی ست ٬ دردی ست تصور نقاب اندوهی که به رخساره می گذاريد هنگامی که به بدرقه ی لاشه ی ناتوانی می آئيد که روزهايش را همه با زباله و ژندجلپاره به زباله دانی بويناک زيست چونان الماس دانه ئی که يکی غارتی به نهان برده باشد .
احمد شاملو |
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/761