« خو کرده اید | Main | هیچ هست »
زندگی
شاید پاسخی به (( مسافر )) سهراب
همه ی هستی من آيه ی تاريکی ست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی
خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم ٬ آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
***
زندگی شاید
یک خیابان درازست
که هر روز زنی
با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن
خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من ٬ در نی نی چشمان تو
خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه
و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
آه ...
سهم من اين است
سهم من اين است
سهم من ٬
آسمانی ست که آويختن پرده ای
آن را از من می گيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله ی متروک است
و به چيزی در پوسيدگی و
غربت واصل گشتن
...
دستهام را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد ٬ می دانم ٬ می دانم ٬
می دانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ٬ هنوز
به همان موهای درهم
و گردن های باريک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می انديشند
که یک شب او را
باد با خود برد
هيچ صيادی در جوی حقيری
که به گودالی می ريزد
مرواريدی صيد نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگينی را
می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در يک نی لبک چوبين
می نوازد آرام ٬ آرام
پری کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه می ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد .
فروغ
Related Posts
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://www.depthlog.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/760
